ویرایش‌ها

شهید محمد حسین حسینیان

۲ بایت حذف‌شده، ‏۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۵
در عملیّات مسلم بن عقیل شهید حسینیان مسئول محور بود . من خودم در کنار ایشان قرار داشتم که یک تیر قناسه به سر ایشان اصبت کرد و حتّی سر ایشان بر روی دوش من افتاد و همانجا به شهادت رسید . بچّه ها چون شدیداً درگیر بودند نمی شد برای انتقال پیکر ایشان از آنها کمک گرفت . ما آمدیم جنازه را به هر مکافاتی بود روی برانکارد گذاشتیم و به سختی تا بالای قلّه بردیم شهادت ایشان در روحیّة ما خیلی تأثیر گذاشت امّا با صحبتهای عامل که می گفت : آقای کریمی زاده مگر شما فراموش کردید که ما مثل حسینیان شهدای زیادی داریم ، تقویّت روحیّه شدیم .
شب عملیات مسلم بن عقیل که در منطقه ی سومار شروع شده بود بعد از اذان صبح بود که خط کاملا شکسته نشده بود . هنوز در بعضی از مواضع عراقی ها داشتند مقاومت می کردند . بچه ها بعضی از تکه های خط را شکسته بودند و رفته بودند روی ارتفاعات ولی بعضی ازمواضع مقاومت می کردند . صبح بود که خود تیپ 21 امام رضا ( ع ) هم دیگر قرار گاه را ترک کرده بود . آمده بود نزدیک خط یک حالت رودخانه مانندی را پیدا کرده بودند و آنجا مستقر شده بودند تا جایی که راه داشت آمده بودند آقای حسینیان هم که آنجا بود تصمیم گرفته بود که برود خط که ببیند خط به چه صورت است . خط را بررسی کند وقتی عازم شد که برود من هم گفتم می آیم . من و حسینیان و یک نفر دیگر سه نفری راه افتادیم سمت خط منتهی از جایی که بچه ها رفته بودند نرفتیم . حدود 500 متر که از بچه ها جدا شدیم و رفتیم به میدان مین برخورد کردیم که عراقی ها از مین های واکسی کاشته بودند . باران هم آمده بود و دیده می شد . آقای حسینیان شناخت که اینها مین هستند . ایشان گفتند جلوتر نروید که میدان مین است و با سر نیزه ای که داشت چند تا از مین ها را خنثی کرد و یک مقدار کنار گوشه ها را گشتند حالت آن را بدست آوردند که به حالت زیگزال کاشته شده است . چند تا از مین ها را با همکاری ایشان خنثی کردیم تا به اندازه ی یک معبر باز کردیم تا بتوانیم عبور کنیم چون قرار بود بچه ها پشت سر ما بیایند بخاطر این که مشخص شود اینجا میدان مین است و این معبر باز شده دنبال این بودند که یکم نشانه ای بگذارند شال گردن سفیدی داشتند در آوردند و پاره کردند و همان قسمتی که معبر باز شده بود و عرض میدان مین هم حدود 2/5 متر بیشتر نبود . با همان شال گردن گذاشتند و روی آن را سنگ گذاشتند که مشخص شود معبر و اطرافش هم چند تا سنگ گذاشته که معلوم شود این معبر باز است . از آنجا رفتیم تا رسیدیم به ارتفاعات تازه بچه ها خط را شکسته بودند . نزدیک صبح بود اسم عملیات نردبانی بود یک قسمتی بود از سمت ما به حالت پرتگاه بود و سمت عراقی ها که مشرف به شهر مندلی عراق بود یک شیب ملایمی داشت که حتی بچه ها 2 تا نردبان گذاشته بودن و به هم گره داده بودند که از نردبان بروند بالا که توانستند خط را بشکنند . بچه هایی که آنجا بودند از شب تلاش و پیگیری و زحمت هایی کشدیده بودند و خودشان را رسانده بودند به خط پر آتش عراقی ها به به هر حال یک خستگی جسمانی به بچه ها دست داده بود و چون می دیدند عراقی ها رفته اند و خط هم شکسته شده احساس راحتی می کردند و هر کسی یک جایی را گیر آورده بود و استراحت می کرد . منتهی از نظر تداراکات ضعیف بود چون امکانات نرسیده بود . بلاخره تصمیم گرفته شد که با آقای حسینیان برگردیم عقب که یک مقداری غذا و آب ببرند از همان راهی که رفته بودیم برگشتیم عقب آنجا چند تایی قاطر گرفته بودند به دلیل صعب العبور بودن جاده ها بالاخره چند قاطر گرفتیم و مقداری نان و آب و دیگر امکانات را سوار قاطرها کردیم و راه افتادیم و همان مسیر را رفتیم آذوقه ها را به بچه ها رساندیم و بینشان توزیع کردیم و می خواستیم برگردیم . شهدا و مجروحین هم زیاد بودند در حین برگشتن یکی دو تا از مجروحین پیشنهاد دادند که ما را هم سوار قاطر بکنید و ببرید عقب که حسینیان این کار را انجام داد و آمدیم پشت خط بعد هم جاده باز شد . این جریان گذشت و ما حدود دو ماه آنجا پدافند کردیم و یک عملیات دیگر به نام زین العابدین که ایزایی بود انجام دادیم . حدودا 25 روز بعد از عملیات بود که خبر دار شدیم آقای حسینیان هم در همان محور بر اثر پاتک هایی که عراق زده بود شهید شده بود .
زمانی که محمد حسین حسینیان در خط سومار مستقر بودند یک روز خدمت ایشان رفیتم برای احوالپرسی . ایشان برگشت و گفت می خواهم بیایم عقب . گفتم: آقای حسینیان شما که عقب نمی آمدی گفت : نه من می خواهم بیایم عقب . وقت برگشت توی راه با هم صحبت های مختلفی داشتیم در رابطه با مسائل مختلف که در رابطه با خط بود نزدیک قرار گاه که رسیدم رودخانه بود ایشان گفت : اگر اجازه بدهی من اینجا پیاده می شوم می خواهم بروم کار داردم . هر چه اصرار کردم چکار داری ؟ چیزی نگفت فقط گفت اگر خواستی دوباره به خطر بروی من یک ساعت دیگر اینجا می ایستم . گفت : اتفاقا من شب می خواهم بروم خط . گفتم : پس حتما شما بایست تا من خودم ببرمت خط . دیگر ما رفتیم قرار گاه و یکسری کارها مون را انجام دادیم حدود دو ساعت طول کشید . آمدیم دیدیم حسینیان جائیکه قرار داشتیم ایستاده است . نشستیم توی ماشین و دیدم که ایشان رفته و غسل کرده است چهره اش یک جور دیگر شده بود . یک حالت خاصی در ایشان حاکم شده بود و سکوت کرده بود یک مقداری با ایشان شوخی کردیم و ایشان خندید تا اینکه سر پیچی بود رسیدیم دشمن که دیر داشت ما که رد شدیم یک خمپاره دشمن زد که جلوی ماشین خورد ولی ما آسیبی ندیدیم و رد شدیم . ما هم به شوخی گفتیم این حسینیان را پیاده کنیم که به هوای ایشان ما شهید نشویم . چون جور دیگری شده بود . مثل آدمهایی که واقعا توی ابر زندگی می کنند و یک حالت خاصی دارند . یک حالت اینجوری داشت . دیگر ما رفتیم خط و شهید چراغچی هم به ما زنگ زد که بیا کارت داریم . گفتم : من امشب هستم و با شهید آهنی می خواهیم یکسری از کارهایمان را انجام بدهیم تا رفتیم محور دیگر کارها را انجام دادیم . با شهید مهمانی و عظیمی بودیم که شناسایی هایمان یک مقداری انجام شده و برگشتیم می خواستیم بیائیم عقب که باز گفتیم ولش کن . امشب پهلوی حسینیان هستیم . دقیقا یادم نمی آید ساعت شهادتش را که آیا آخرهای شب بود یا نزدیکی صبح . چون زمان زیادی گذشته است . ماجرا این گونه بود که خمپاره آمده بود و ایشان شهید شدند.<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7335|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش