ویرایش‌ها

شهید حبیب الله رضوانی نژاد

۲۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۲۵
شهید حبیب الله رضوانی نژاد
==زندگینامه==
شهید رضوانی نژاد در تاریخ 1340/10/10 در [[روستای کوشک قاضی]]، در خانواده ای با ایمان به دنيا آمد. او در دوران کودکی خیلی باهوش بود و با پدر به مسجد می رفت، در سن هفت سالگی راهي دبستان شد و دوران ابتدايی را در زادگاهش به پایان برد، دوره ی راهنمایی را در مدرسه ی دهخدا [[فسا]] گذراند و بعد به هنرستان رفت و در رشته کشاورزی مشغول به تحصيل شد و در برق کشی هم مهارت فراوانی داشت.
در تابستان در کوره ی آجرپزی کمک می کرد و بعد از گرفتن دیپلم نیز در همان جا مشغول کار شد. اين شهيد عزيز خیلی بی ریا بود، لباس شیک نمی پوشید و می گفت: همین لباس ساده خوب است انسانيت که به لباس نیست. در دوران انقلاب به راهپیمايی می رفت و از انقلاب و [[امام خمینی]] طرفداری می کرد. در زمان جنگ یک ماه آموزش دید و بعد به جبهه رفت، او در آزاد سازی [[خرمشهر]] نیز شرکت داشت.
سپس در آموزشگاه افسری ثبت نام کرد و بعد از پذیرفته شدن به تهران رفت و پس از اتمام دوره ی آموزشي سر دوشی گرفت و با درجه ی ستوان سومی به جبهه [[گیلان غرب]] رفت و زخمی شد و به مرخصی آمد. بعد از بهبودی دوباره به جبهه برگشت تا این که در تاریخ 1364/07/05 در منطقه ی [[قصر شیرین]] بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
==خاطرات=====* نامه شهید خطاب به همسرش:===
نیمه شب، هنگامی که درخشندگی ستارگان به حد اعلاء می رسد، آن هنگام که مهتاب در نهایت زیبايی و دل دادگی می درخشد از صحراهای سوزان افسریه ی تهران به معبودگاه نور چشم عزیزم سلام دارم.
این نامه را در شبی برایت می نویسم که غروبش به طور وحشتناکی غم انگیز است و آهنگ تپش قلب محزونم، غم تو در غروب در حال سکوت، بر همه جاي دلم حکم فرماست و در این چهار دیواری خود نشسته به یاد تو می نویسم، احساس می کنم تپش های قلبم با یاد تو بیشتر می شود، احساس می کنم تمام وجودم به یاد توست، چقدر خوب بود انسان می توانست دوست نداشته باشد، چقدر خوب بود که انسان زیبايی های طبیعت را می دید و به یاد دوستی نمی افتاد و فقط از خود آنها لذت می برد، یعنی مهتاب را می دید و چهره ی معصومی را به خاطر نمی آورد، صدای جریان آب را از جویبارهای شفاف می شنید و آواز بهترین عزیزانش را آرزو نمی کرد.
والسلام
==خاطره ای دیگر=====* خاطره از زبان همسر شهيد:===
حبیب از بستگانم بود و خانه ما زیاد رفت و آمد می کرد و او را کاملاً می شناختم. یک روز پدرش خانه ما آمد گفت: کسی خانه هست؟ پدر و مادرم نبودند. گفتم: نه، چیزی نگفت و رفت، من رفتم در مغازه، حبیب هم داخل مغازه بود من را که دید گفت: پدرم خانه ی شما آمد؟ گفتم: بله گفت: چیزی نگفت؟ گفتم: نه، گفت: پس دوباره می آید. شب دوباره آمدند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند و بعد از آزمایش و خرید، با هم دیگر عقد کردیم. سر سفره عقد بهش گفتند: باید به عروس زیر زبانی بدهی، خندید و گفت: انبردست می دهم، چون آن زمان برق کشی هم می کرد.
وقتی تنها هستم با عکسش حرف می زنم و درد و دل می کنم. یک روز خیلی ناراحت بودم گفتم: تو خودت رفتی راحت شدی من چیکار کنم؟ تو برای من چیکار می کنی؟ نه به داد من می رسی؟ نه به داد احسان (فرزندش) این بار که احسان آمد عکست را هم می دهم با خودش ببرد.
۲٬۵۲۵
ویرایش