ویرایش‌ها

شهید سید احمد حسینی فرزند عباس

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۲
==خاطرات==
*در تاریخ 63/6/19 احمد آقا از جبهه برگشت ساعت هفت صبح بود که من داخل اتاق نشسته بودم و تور گهواره فرزندم را می دوختم دوان دوان به سوی خانه آند آمد و گفت : خدا را صد مرتبه شکر می کنم همانطور که می خواستم . من بلند شدم و سلام و خسته نباشید عرض کردم . سپس احمد آقا نشست و گفت : من در جبهه خواب دیده بودم و به همین صورت بعد از 20 روز که به جبهه رفته بود برگشت 2 شب منزل بود که خداوند فرزندی به ما عطا کرد و نامش را پدرش سید مصطفی گذاشت تاریخ 63/6/20 درست در شب عید غدیر و شب جمعه فرزندم به دنیا آمد و روز سه شنبه به بیمارستان آمد و گفت : من برای فرزندم با اجازه شما شناسنامه گرفته ام و بعد به منزل آمدیم بعد از چند روز پدرش برای من و فرزندم یک گوسفندی آورد بود و گوسفند دیگری هم گرفت و در شب ده فرزندش را عقیقه کرد . تمام اقوام و خویشان هم از طرف خودشان و هم از طرف من دعوت کرد و از صبح روز دهم بود که فرزندش را در آغوش گرفت گفت : خدایا من سفری را که دارم به لطف تو و می روم و شکر گذارت هستم که چنین فرزند صبوری به من داده ای خودت او را در پناهت نگه دار و نشست تا با پدر و مادر من صحبت کند . احمد رفت و نامه هایش یک به یک به دست من می رسید . من خدا را شکر کردم روز 42 مصطفی بود که ما رفتیم منزل پدر احمد . مدت پنج روز آنجا بودم که مادر احمد آمد و گفت : عروس جان درب حیاط شما را کار دارند دویدم دوستان احمد گفتند : که ما حقوق احمد را آورده ایم . من گفتم : وقتی همسرم در روستا هست مشکل پولی ندارد و احتیاج به حقوق ندارد وقتی به شهر بازگشتند حقوق من را در اختیار آنها قرار بدهند . بعد پاسداری از دوستان احمد گفتند : نه ما شنیده ایم که شما نوزاد کوچکی دارید آمده ایم دیدنشان و من گفتم بفرمائید و مادر احمد هم بفرمائید داخل منزل . پاسدارها با ناراحتی که داشتند گفتند: خیلی ممنون باز دوباره برمی گردیم و به خانه رفتیم . مادرم و مادر شوهرم گریه کردند و من فرزند عزیزم را در آغوش گرفتم و خدا را شکر کردم و صبح روز بعد یک پیکان سفید جلوی درب حیاط حاج آقا ایستاد و بعد آمدند به منزل و گفتند : مهمان آمده است و من از خانه خارج شدم چند نفر ار از پاسدارن و یک روحانی داخل حیاط آمدند و من جلوی آنها که ایستادم به گفته احمد آقا فکر کردم و گفتم (انا لله و انا الیه راجعون) خدایا رضایم به رضایت و تسلیم هستم به امرت. خدا یک هدیه به من داد و یک هدیه از من گرفت. خدایا توفیق بده که این پسر، حسین وار تربیت شود .
*من یک خواب دیدیم دوست احمد (غلام) که او هم شهید شده بود به منزل ما آمده است . لباسهای روشنی به تن داشت که می درخشید . من به او گفتم : تو اینجا چه کار می کنی ؟ کجا بودی ؟ گفت : خاله من شهید شدم . آمده ام اینجا پیش احمد تا از او خبری بگیرم . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : حتماً برای احمد اتفاقی افتاده صدقه دادم . یک روز بعد بود که خبر شهادت احمد را برای ماآوردند . « روحش شاد »
*گشت ها یی که ما درتربت جام داشتیم بیشتر مرزی بود و با افرادی که کالای قاچاق از مرز می آوردند درگیر می شدیم . در آن هفت، هشت ماهی که گشت می رفتیم یکی دو بار درگیر شدیم . به خاطر دارم در مرز دوقارون به اتفاق سید احمد حسینی بودیم که مشاهده کردیم از دور افراد می آیند وقتی درحلقه محاصره ما قرار گرفتند 60 ـ 70 نفر با الاغ که بار داشتند در همان ن ی مه ها ی شب یکی دو نفر را ضرب و شتم کردیم . یکی از آنها از دهانش کمی خون آمد البته افغانی نبود از بچه ها ی خود مرز بود. وقتی که شهید حسینی دید از گوشه لب این جوان خون می آید با پنبه و وسایل موجود دهان او را شست و گفت: چیزی نشده دندانت یک مقدار به گوشه لبت گرفته و پاره شده مشکلی نیست .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7105 سایت یاران رضا]</ref>
سایت:یاران رضا==پانویس== http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7105>
۷۵۱
ویرایش