زمانیکه فرزند آقای حافظی هنوز نوزاد بود، یک بار به سختی مریض شد و در اثر تب زیاد دچار تشنج شد . دائی من اصلاً ناراحت نشد ولی همه از جمله من دائم گریه می کردیم . ایشان گفت : چرا اینقدر ناراحتی می کنید، ای بابا شما ها هم چقدر سخت گرفتید . ـ به این نحو ناراحتی خودش را از گریه کردن ما نشان داد . ـ مادرم به دائیم گفت :" محمد علی بچه ات دارد می میرد، تو داری می خندی؟ " ایشان گفت :" خواهر، اگر خدا خواسته باشد که انشاء الله او را خوب می کند و اگر هم نخواسته باشد کاری از دست کسی بر نمی آید . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6494سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>