شهید علی حافظیان فر: تفاوت بین نسخهها
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
|||
| سطر ۱۲۳: | سطر ۱۲۳: | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| − | + | ||
==رده== | ==رده== | ||
{{ترتیبپیشفرض:علی حافظیان فر}} | {{ترتیبپیشفرض:علی حافظیان فر}} | ||
نسخهٔ ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۸
| علی حافظیان فر | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | ۱۳۶۲/۵/۱۲،مهران |
| محل دفن | بدل آباد |
| یگانهای خدمت | لشکر ۵ نصر |
| سمتها | فرمانده گردان |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | پاسدار |
| خانواده | نام پدرمحمود |
خاطرات
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یک شب من در عالم رؤیا دیدم که علی حافظیان فر، در یک باغ وسیعی است، من به علی آقا گفتم : این باغ را از کجا آورده ای؟ علی گفت : این باغ را به وسیله نمازهای اول وقتی که خوانده ام به من داده اند . چون که روایت داریم که هر کس نماز اول وقت بخواند، باغی را در عالم برزخ برای او می سازند که در آن نعمات فراوانی وجود دارد .
خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
برادر علی حافظیان فر که از ایشان کوچکتر بودند می گفت : زمانی که خبر شهادت علی را شنیدم، پدرم را به خارج از خانه بردم وبه ایشان گفتم :" میرزا علی مجروح شده و یک پایش قطع گردیده است من هم که عازم جبهه هستم ولی الان که فهمیده ام علی مجروح شده است از رفتن به جبهه منصرف شدم ." پدرم در جوابم گفت :" اگر پای علی قطع شده است او را به بیمارستان می برند و تحت درمان قرار می دهند شما نیازی نیست که اینجا بمانی، به جبهه برو و راه خودت را ادامه بده و آنجا را خالی نگذار .
پيش بيني شهادت
راوی
متن کامل خاطره
در سال 60 یا 61 برای جلوگیری از ورود کالای قاچاق تعدادی از برادران سپاه را در ورودی شهر مستقر می کردند . یک روز که برادر علی حافظیان فر مسئول ایست و بازرسی بودند یک ماشین اتوبوس به عمد یا غیر عمد به علی حافظیان فر می زند به نحوی که ایشان را تا فاصله 10 الی 12 متری پرتاپ می کند چند روزی از این حادثه گذشته بود که من علی را دیدم، پس از احوال پرسی علی به من گفت : فلانی مثل که خدا می خواهد من شهید شوم و جریان برخورد با اتوبوسش را تعریف کرد و این گونه نتیجه گیری کرد اگر خدا می خواست من به مرگ طبیعی یا تصادف بمیرم در همانجا می مردم . پسنتیجه می گیریم که خدا می خواهد من شهیدشوم پس از گذشت چند روزی از این ملاقات خبر شهادت علی حافظیان فر را شنیدم .
اعتقاد به ولايت
راوی
متن کامل خاطره
قبل از عملیات بیت المقدس بود که ما خطی داشتیم که از خط مقدم هم جلوتر بود . و همه به عنوان خط کمین ازآن در شبها استفاده می کردیم . یکی از شبهایی که علی حافظیان فر به عنوان فرمانده ی دسته ی ما بود ، قرار بودکه شب در این خط حضور پیدا کنیم . و به عنوان مانعی درمقابل دشمن قرار بگیریم . به محض اینکه گروه 15 نفری ما از خط عبور کرد . دشمن متوجه حضور ما در خط شد . و به وسیله ی کاتیوشا و توپخانه و خمپاره آتش سنگینی بر سر ما ریختند . اولین مطلبی که نشان از شجاعت برادر علی حافظیان فر داشت . این بود . زمانیکه با این مسئله روبرو شد گفت : برادران توجه کنید که 700 ، 800 متر تا سنگرها فاصله داریم . در این راه اگر قرار باشد بخوابیم یا توقف کنیم ، حتماً خسارت می بینیم . بنابراین بهترین کار این است که این مسیر را بدویم ایشان خودش درجلوی برادران می دوید وما هم به دنبال ایشان می دویدیم، و این در صورتی بودکه گلوله های رسام دشمن که کاملاً در شب مشخص بود از مقابل به سمت ما می آمد، وماهم همراه علی آقا به سمت خطی که قرار بود شب را درآنجا باشیم می دویدیم . الحمدا … در آن شب خداوند با ما همراه بود و هیچگونه خسارتی به نیروهای ما وارد نشد . ولی صبح که قرار بود به عقبه برگردیم ، از آنجاییکه دشمن آتش زیادی بر سر ما می ریخت . مسیر بازگشت که می خواستیم برگردیم عوض شد ، ومن متوجه شدم که راه را گم کرده ایم . و وقتی که متوجه شدیم ، دیدیم در مسیری که حرکت می کنیم اطراف ما میدان مین است ، بنابراین به برادرحافظیان فر که فرمانده ما بود گفتیم : علی آقا ، اینجا که میدان مین است . ما را کجا می خواهی ببری ؟ که برادر علی گفت : "" توکل بر خدا شما هیچ نگوئید و به دنبال من بیائید "" برادرحافظیان فر با یک توقف 5 دقیقه ای در اطراف یک دوری زد و راه را پیدا کرد . و به دنبال ما آمد و ما آن شب هر طوری که بود وظیفه ی خود را انجام دادیم ، و به سلامت به خط اصلی برگشتیم ، وما تمام این مسائل را به شهامت و شجاعت برادر علی حافظیان فر مدیون هستیم .
اعتقاد به ولايت
راوی
متن کامل خاطره
یک روز که علی از سپاه آمد دیدم که سر علی به اندازه ی یک سکه ی 20 ریالی تراشیده شده است . پس از احوالپرسی به علی گفتم : چه شده است چرا سرت را تراشیده ای ؟ علی گفت : برادر زنگ خطر صدا کرده است . من گفتم : چطور مگر، چه شده است؟ علی گفت : روز جمعه که ما گشت می زدیم به ما گفتند : برخوزدها برخورد اسلامی با شد . و خدای ناکرده برخورد ما طوری نباشد که کسی ناراحت شود . چونکه ما جلوی ماشین ها را می گرفتیم و بازرسی می کردیم . علی گفت : من تابلوی ایست را گرفته بودم که متوجه نشدم چه شد . و گویا اتوبوس انحراف به چپ پیدا می کند و با من برخورد می کند . زمانیکه من چشم باز کردم دیدم که در بیمارستان هستم ، و تمام مسئولین هم به آنجا آمده بودند، و از من پرسیدند چه شده است ؟ من گفتم : اتوبوس به من زده است . گفتند : آقایی که به شما زده است کیست و کجاست؟ من هم راننده ی اتوبوس را به آنها نشان دادم و گفتم : این بنده ی خدا را مرخص کنید که برود و به کارش برسد . علی گفت : دراینجا بودکه زنگ خطر به صدا درآمد و آرزوی من هم شهادت در راه خداست، بنابراین من باید به جبهه بروم پس از این جریان حضرت امام پیامی را دادند و گفتند : افرادی که آماده هستند باید به جبهه بروند . من در آن زمان نقاش بودم ودرحین کار کردن بودم که دیدم ایشان با لباس فرم سپاه برای خداحافظی به محل کار بنده آمدند ، من گفتم : چه شده؟ علی گفت : می خواستم به جبهه بروم بنابراین برای خداحافظی آمده ام . به ایشان گفتم : چه زود برای رفتن تصمیم گرفته ای ؟ علی گفت : چاره ای نیست و باید رفت . بنابراین صورت مرا بوسید و خداحافظی کرد ، و از من خواست که به خانواده ی ایشان سرکشی کنم . به هر حال ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادت ایشان را به ما دادند ، و این سعادت نصیب ایشان شد . ایشان از شهادت خودشان آگاه بود که به من می گفتند زنگ خطر صدا کرده است . علی علاقه ی خاصی به سخنان امام داشت که نمونه اش را خدمتتان عرض کردم .
قدر شناسي
راوی
متن کامل خاطره
علی حافظیان فر نستب به شهدا احترام خا صی قائل بود ، و من به یاد دارم آخرین مرتبه ای را که باهم بودیم . ایشان ما را درخیابان مسجد جامع دید و گفت : بیا به مسجد برویم . من هم به همراه ایشان به مسجد رفتم . علی گفت : بیا از اینجا به مسجد فولاد برویم و در تعزیه یکی از شهدا شرکت کنیم . در تعزیه ی این شهید جمعیت کمی حضور داشتند . که این مساله باعث رنجیده خاطر شدن برادرحافظیان شد و گفت : چرا باید مراسم شهید اینقدر خلوت باشد . این شهدا برای ما و اسلام و مملکت رفته اند
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یک روز من در عالم رویا دیدم که قبل از عملیات والفجر به اتفاق برادرم علی در عملیات شرکت کرده ایم ، هردو لباس نظامی بر تن داریم و دیدم که تانکها و خودروهای دشمن می سوزد و ما در این عملیات پیروز شده ایم . ولی صبح بعد از این پیروزی به دنبال من آمدند وگفتند : حافظیان فر شهید شده است . که از خواب بیدار شدم و دیدم که تمام این مسائل درخواب بوده است . روز بعد از این جریان من به خانواده اطلاع دادم و گفتم که من می خواهم به جبهه بروم . بنابراین رفتم و لباس نظامی تهیه کردم و در صف اعزام ایستاده بودیم که بلند گو اعلام کرد حسن حافظیان فر مقابل درب مراجعه کند . به جلوی درب رفتم و دیدم که یکی از همسایه هایمان به اتفاق یکی از برادران سپاهی آمده اند که این نیروی سپاهی گفت : شما نیازی نیست که به جبهه بروید . گفتم : چطور مگر؟ که این بنده خدا گفت : مثل اینکه برادر شما یک مقداری جراحت پیدا کرده اند و مجروح شده اند . بنابراین من به مسئول اعزام گفتم : من با اجازه شما به جبهه نمی روم ، چون مشکلی برای خانواده ام پیش آمده و نمی توانم به جبهه بروم . من سوار ماشین این برادر سپاهی شدم ودر مسیر راه با خوابی که شب قبل دیده بودم به من الهام شده بود که ایشان شهید شده اند بنابراین گفتم : اگر برادرم شهید شده است به من بگوئید . چون من خودم هم عازم راه عشق و شهادت هستم . ولی این برادر سپاهی که آقای سعیدی نام داشت گفت : نه ایشان فقط یک مقدار جراحت برداشته اند . من بلافاصله به سپاه رفتم و سراغ برادر خراسانی همرزم علی را گرفتم که دیدم درآنجا نیست . آدرس منرل ایشان را گرفتم و به منزل ایشان رفتم وپس ازاحوالپرسی گفتم : برادرم علی،درپیشروی شهید شده است یا در عقب نشینی شهید شده است . آقای خراسانی فکر می کرد من بر سرو سینه می زنم و دشنام می دهم . گفت : حسن آقا این چه حرفی است که می زنید ، ایشان مجروح شده اند . در هر حال من گفتم : حاجی خراسانی ما انقلاب کرده ایم و تمام این مسائل را درنظر گرفته ایم ، بنابراین حقیقت را بگوئید چون اگردرپیشروی باشد امیدی هست که جنازه دست ایرانیها باشد ولی اگر درحال عقب نشینی باشد دردست عراقی خواهد بود . وقتیکه حاج آقای خراسانی دید که من محکم و استوار ایستاده ام و مصمم هستم گفت : آقای حافظیان، شما خوشال باشید چونکه جنازه دردست ماست . من از شنیدن این خبر آرام شدم و فهمیدم خوابی که دیده ام حقیقت داشته است .
شجاعت و شهامت
راوی
متن کامل خاطره
2- یکی از همرزمان علی که زیر نظر ایشان و مسئول دسته بودند از نحوة شهادت ایشان برای من تعریف می کرد و می گفت : در عملیات والفجر 3 هنگام شهادت ایشان من در محل بودم و ایشان با شهادتش در حقیقت دین خود را ادا کرد . آقای حسنی همرزم ایشان به من گفت : آن زمان من مسئول دسته بودم و زیر نظر ایشان ، چون اینکه ایشان فرمانده گردان بودند در این عملیات تیربار دشمن آتش سنگینی را برسر بچه های ما می ریخت به حدی که ما نمی توانستیم سرمان را بالا بیاوریم و در مقابل ما تپه ای بود که از نظر استراتژیک اهمیت بسیاری در منطقه داشت بنابراین برادر حافظیان فر گفت : تپه باید گرفته شود ولی بچه ها می گفتند نمی شود تپه را گرفت تا اینکه از مقامات بالاتر دستور رسید که تپه باید گرفته شود علی حافظیان فر گفت : بچه ها حتی اگر به قمیت جانمان تمام شود تپه را باید گرفت . بچه ها با الله اکبر و تکبیر گویان تپه را گرفتند و شهید هم در فتح تپه خیلی تلاش کرد و نهایتاً هم به آرزوی دیرینه خود رسید و به درجة رفیع شهادت نائل آمدند .
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
- یکی از کسانی که با منزل برادر حافظیان فر رفت وآمد داشت و در آن زمان من با ایشان صحبت می کردم ، جناب سروان محمد حسن یعقوبی بود که یکی از نیروهای مقاومت بود . روزی ایشان گفت : " شهید حافظیان فر را در خواب دیده ام که خیلی خوشحال بود و گفت : یعقوبی یک سری به منزل ما بزن من کارت دارم " ما با توجه به خوابی که برادر یعقوبی روز قبل دیده بود به منزل شهید علی حافظیان فر رفتیم و وقتی که با خانواده شهید صحبت کردیم و جریان خواب برادر یعقوبی را تعریف کردیم خانم این شهید گرانقدر لبخندی زد و گفت : آقای یعقوبی خوب شد که آمدید . آقای یعقوبی گفت : چطور مگر ؟ خانم شهید حافظیان فر گفت : قرار است به زودی دختر شهید ازدواج کند بهتر است شما هم باشید . البته عموی ایشان هم بود که جانباز و بسیجی هستند و آدم پاک و دلسوزی نسبت به انقلاب هستند ولی خانم شهید گفته بود : ضمن اینکه عموی دخترم هم هستند ولی لازم است که شما هم باشید و ببینید که شهید به فکر عروسی دخترش است .
توجه به خانواده
راوی
متن کامل خاطره
یک روز در خیابان بدون مقدمه و بدون اینکه قبلاً با هم صحبتی کرده باشیم، علی دست مرا گرفت و به محلی برد که در حال حاضر منزل مسکونی این شهید می باشد، و در آنجا دیدم که لباسهای خودش را در آورد و خیلی مردانه و با صبر شروع کرد به کار کردن، و این هرگز از یاد من نمی رود که ایشان با کلنگ سنگهایی را که همانند سنگ معدن بود را از زمین خارج می کرد، و زمین را برای ساختن ساختمان آماده می کرد . من هم به عنوان مزاح و شوخی به علی گفتم : شما که دیگر فرصتی نداری که در این خانه زندگی کنی . علی لبخندی زد و گفت :" اگر که ما نباشیم بچه های ما خواهند بود، و بعد از آن استفاده می کنند ." پس از اتمام کارها قرار بود که هردو با هم به منطقه برویم، ولی بنا به دلایلی من زودتر از علی به منطقه رفتم، و در عملیات شرکت کردم، و علی هم پس از ما با یک حکم 5 روزه به منطقه آمد، که اگر عملیاتی بود شرکت کند و گرنه برگردد و به کارهای ساختمان بپردازد، و این نشان از عشق و علاقه ایشان نسبت به منطقه و جبهه و جنگ بود .[۱]