چون با آن چانه داغونش درست نمی توانست صحبت کند این علیرضاموحددانش ناقلا ، پشت بیسیم دستش می انداخت و باعث خنده همه می شد ،بعد از مطلع الفجر، اوایل اسفند ماه بود که محسن ، یک گردان از بچه ها را برداشت و رفت جنوب، این دفعه مرا با خودش نبرد، گفت باید بمانی. رفت و خورد به پست حاج احمدمتوسلیان و تیپ تازه تاسیسش. من باز هم طاقت نیاوردم و جیم شدم و سر از جنوب در آوردم. عملیات فتح المبین تمام شده بود که رسیدم.<ref>صمدی،محمدعلی،ستارگان آسمان گمنامی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-۱۳۷۱</ref>
منبع
صمدی،محمدعلی،ستارگان آسمان گمنامی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-۱۳۷۱==پانویس== <references/>
== ردهها ==