شهید علی حیدری فرزند ابراهیم: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | نام : | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |
| + | |نام فرد = علی حیدری | ||
| + | |تصویر = jpg12 KBInsert link | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[ تربت حیدریه]] | ||
| + | |شهادت = [[ ۱۳۶۰/۷/۵]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[ابراهیم]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
خاطرات: | خاطرات: | ||
نسخهٔ ۲۷ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۶
| علی حیدری | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | ۱۳۶۰/۷/۵ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرابراهیم |
خاطرات:
- به خاطر دارم در یک عملیاتی که با علی شرکت کرده بودیم ایشان از ناحیه گردن و شکم به شدت مجروح شدند و هنگامی که در بیمارستان بستری بودند دکتر ایشان را ممنوع الملاقات کرده بود . بالاخره هر طوری بود من به دیدن علی رفتم و حالش را پرسیدم . گفت : اسماعیل من در اینجا نمی میرم . گفتم : چه طور ؟ گفت : این کلمه الله را که می بینی بالای سر در است من در حال خواب و بیداری بودم که ناگهان مشاهده کردم الله پرنور شد و بر من تابید . می دانم که خوب می شوم و دوباره به جبهه برمی گردم و در آنجا به آرزویم که همان شهادت در راه خدا و قرآن است خواهم رسید .
- به خاطر دارم هنگامی که من کلاس سوم بودم خواهرم در کلاس اول درس می خواند. تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. پدرم به او گفت: اگر بنویسی مادر یک جایزه خوب برایت می خرم و خواهرم هم به سختی کلمه مادر را نوشت و به خاطر اینکه من احساس حسادت نکنم گفت: حسن جان تو هم اگر یک مسئله ریاضی را حل کنی جایزه ای داری که من هم جواب دادم و برای هر دوی ما جایزه گرفت.
- به خاطر دارم هنگامی که به همراه علی در منطقه بودیم یک روز اشتباهی کردم و با یک بسیجی بلند صحبت کردم . علی متوجه کار من شد و طوری رفتار کرد که من مجبور شدم تمام بسیجی ها را جمع کنم و از آنها عذرخواهی کنم . حتی دراز کشیدم و گریه کردم و این کار را از ته قلب انجام دادم .[۱]