{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام :فرد = محمدرضا محل تولد حمامی بیناباج|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[مشهد]]نام خانوادگی : حمامیبیناباج تاریخ |شهادت : 1361 = [[۱۳۶۱/11۱۱/22نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : ۲۲]]،[[فکه]]یگان خدمتی : |وفات = |مرگ = |محل دفن = بهشت رضا|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = لشکر 5 ۵ نصرمسئولیت : فرماندهعملیات|طول خدمت = |درجه = |سمتها = فرمانده عملیات|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر[[غلامرضا]] }}گلزار : بهشترضا
خاطرات:
عروسی ایشان بسیار ساده برگزار شد. وقتی عروس را از آرایشگاه آوردند محمدرضا نماز امام زمان (عج) را خواند. بعد از نماز گفت: هر دعایی می کنم شما بلند آمین بگویید. آخرین دعایش این بود که خدایا شهادت را نصیب بندگان مؤمنت و من بگردان که ما حواسمان نبود و بلند آمین گفتیم. لبخند زد وگفت: انشاءا... دعایتان مستجاب است.
یادم است اوایل انقلاب پسرم به خاطر توصیه های اسلام در مورد ازدواج تصمیم به انجام آن گرفت. در آن زمان او در قم بود به من زنگ زد وگفت پدر آب دستت است به زمین بگذار و به قم بیا من هم همراه با مادرش عازم قم شدیم یکی از دوستانش خانواده خوب و متدینی را به او معرفی کرده است تا با دختر خانواده ازدواج کند .ما هم پس از کمی تحقیق و صحبت با خانواده دختر برای خواستگاری رفتیم پس از اینکه صحبتهای مربوط به ازدوج تمام شد وتوافقات لازم انجام گرفت محمد رضا گفت دوست دارم خطبه عقدم را حضرت امام خمینی(قدس ره) بخواند خانواده عروس هم با این کارراضی بودند و به علت اینکه پسرم در بیت حضرت امام خمینی بود توانست مقدمات این کار را فراهم کند و خطبه محرمیت بین پسر و عروسم را حضرت امام شخصًا خواندند و برای این دو جوان آرزوی موفقیت کردند.
بعد از اینکه عملیات والفجر مقدماتی انجام شد 48 ساعت بعد اکیپی از پادگان امام رضا در حدود ده یا پانزده نفر به عنوان تحقیقات و پژوهش که بعد از عملیات صورت می گرفت به سمت منطقه حرکت کردیم در آن موقع فرمانده تیپ ما جناب آقای شاملو بود در آنجا به گروهای دو و سه نفره تقسیم شدیم ،سراغ آقای حمامی را گرفتم ولی از هرکس که سوًال می کردم از ایشان اظهار بی اطلاعی می کرد یکی از دوستانش گفت محمدرضا چندروزاست که با خود زمزمه می کند و می گوید باید بروم و گوش این دیده بان را بکشم و بیاورم -یکی از دیده بانهای عراقی خیلی بچه ها را اذیت می کرد ،هر کس وارد آن منطقه می شد به شدت زید آتش قرار می گرفت -آقای حمامی هم که از این موضوع بسیار ناراحت بود به دوستش می گوید می روم و گوش این دیده بان را می گیرم ومی آورم .وقتی که آقای شاملو از جریان با خبر می شود با تصمیم آقای حمامی مخالفت می کند ،به او پیشنهاد های دیگری می دهد ولی آقای حمامی تصمیم خود را گرفته بود ،خلاصه با وجود اینکه آقای شاملو با او مخالفت کرده بود ولی ایشان به تنهایی و بدون اطلاع قبلی می رود تا دیده بان را اسیر کند اتفاقاً همین کار را نیز انجام می دهد ، هنگامی که دیده بان را خلع سلاح کرده بود و با خود به سمت نیروهای ایرانی می آورد از طرف یکی از سنگر های کمین دشمن مورد هدف رگبار قرار می گیرد و به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. دوستانی که آنجا بودند برایم تعریف می کردند ما از پشت خاکریز می دیدیم که آقای حمامی عراقی را با خود می آورد ولی هنوز مسیری را طی نکرده بود ند که تیراندازی شدیدی صورت گرفت وایشان شهید شدند ایشان تا آخرین لحظات نیز مقاومت می کرد ولی بالاخره به زمین افتاد و روح بزرگش به آسمان پرواز کرد .
در زمان قبل از انقلاب مرکز تجمع منافقین و احزاب مخالف حدفاصل چهارراه دکترا و میدان تقی آباد بود. اکثر روزها من به هماره آقای حمامی به همین مکان می رفتیم. آقای حمامی که از نشر جثه بسیار خوب بودند اکثر اوقات درگیری ایجاد می کردیم . به خاطر تنومندی آقای حمامی همیشه منافقین از دیت ایشان فرار می کردند یا سعی می کردند کمتر درگیر شوند یکروز که از درگیری باز می گشتیم به آقای حمامی گفتم: آقا رضا چطور شما با این همه لبخندی که همیشه بر لب داری و شوخ طبعی که با دوستان از خود نشان می دهید هنگامی که سر بحث مبارزه با منافقین پیش می آید چهره ات کاملا عوض می شود و آن لبخندی که همیشه بر لب داری از بین می رود. چهره ات خشن و با صلابت می شود؟ ایشان طبق معمول لبخندی زد و گفت بحث مبارزه با دشمن و منافق از همه چیز جداست با آنها باید با خشونت برخورد کرد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7504 سایت یاران رضا]ا</ref>
==پانویس==
<references />