خاطرات:
یک روز در راه برگشتن از مدرسه محمود می بیند بچه کوچکی در وسط خیابان رفته و ماشینی به سرعت به طرف او می آید . محمود کتابهایش را به زمین می اندازد و به طرف آن بچه می دود و او را بغل می کند و به کنار خیابان می برد و جان آن بچه را نجات می دهد. سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7443سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />