شهید جلال حسینی نژاد: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۳۵: سطر ۳۵:
 
* به یاد دارم فرزندم جلال به خاطر این که سن کمی داشت او را به جبهه نمی بردند . بدون اینکه کسی متوجه شود رفته بود شناسنامه اش را بزرگ کرده بود و بدون خبر برای آموزش نظامی به تربت رفته بود . وقتی خبر دار شدیم به دیدن ایشان رفتیم . از این که بدون اطلاع ما رفته بود شرمنده شده بود و گفت : من عاشق شده ام و نمی توان تحمل کنم . مگر این که در جبهه حضور پیدا کنم و من هم دعا کردم و بعد از این که از آموزش آمدند به جبهه اعزام شدند .
 
* به یاد دارم فرزندم جلال به خاطر این که سن کمی داشت او را به جبهه نمی بردند . بدون اینکه کسی متوجه شود رفته بود شناسنامه اش را بزرگ کرده بود و بدون خبر برای آموزش نظامی به تربت رفته بود . وقتی خبر دار شدیم به دیدن ایشان رفتیم . از این که بدون اطلاع ما رفته بود شرمنده شده بود و گفت : من عاشق شده ام و نمی توان تحمل کنم . مگر این که در جبهه حضور پیدا کنم و من هم دعا کردم و بعد از این که از آموزش آمدند به جبهه اعزام شدند .
  
* یادم است یکبار که از جبهه به مرخصی آمده بودم فرزندم جلال من گفت : پدر جان حالا که شما آمده اید من می خواهم بروم گفتم : نه شما کوچک هستید . گفت : نه پدر جان اگر شما ده بار هم که بروید هیچ اجری برای من ندارد شما برای خودتان می روید و من هم برای خودم وقتی دیدم که ایشان پافشاری می کند من اجازه دادم که فرزندم در جبهه شرکت کند .
+
* یادم است یکبار که از جبهه به مرخصی آمده بودم فرزندم جلال من گفت : پدر جان حالا که شما آمده اید من می خواهم بروم گفتم : نه شما کوچک هستید . گفت : نه پدر جان اگر شما ده بار هم که بروید هیچ اجری برای من ندارد شما برای خودتان می روید و من هم برای خودم وقتی دیدم که ایشان پافشاری می کند من اجازه دادم که فرزندم در جبهه شرکت کند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7320 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
سایت:یاران رضا
+
<references />
 
+
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7320
+
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جلال حسینی نژاد}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جلال حسینی نژاد}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۳

جلال حسینی نژاد
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد چناران
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۱
محل دفن بهشت زینب
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرمحمدعلی



خاطرات:

  • به یاد دارم فرزندم جلال به خاطر این که سن کمی داشت او را به جبهه نمی بردند . بدون اینکه کسی متوجه شود رفته بود شناسنامه اش را بزرگ کرده بود و بدون خبر برای آموزش نظامی به تربت رفته بود . وقتی خبر دار شدیم به دیدن ایشان رفتیم . از این که بدون اطلاع ما رفته بود شرمنده شده بود و گفت : من عاشق شده ام و نمی توان تحمل کنم . مگر این که در جبهه حضور پیدا کنم و من هم دعا کردم و بعد از این که از آموزش آمدند به جبهه اعزام شدند .
  • یادم است یکبار که از جبهه به مرخصی آمده بودم فرزندم جلال من گفت : پدر جان حالا که شما آمده اید من می خواهم بروم گفتم : نه شما کوچک هستید . گفت : نه پدر جان اگر شما ده بار هم که بروید هیچ اجری برای من ندارد شما برای خودتان می روید و من هم برای خودم وقتی دیدم که ایشان پافشاری می کند من اجازه دادم که فرزندم در جبهه شرکت کند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده