شهید رضا خضرائی راد: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲۳: سطر ۲۳:
 
در کربلای 5 قبل از ورود به آب ها، بچه ها یک خاکریز زده بودند و صبح یکی از روزهای عملیات در حال چای خوردن بودند، آقا رضا هم آنجا در حال هدایت نیروها بود و امکانات را جلو می فرستاد، آقا رضا می خواست چای را برای نیروهای داخل خط بفرستد و این برنامه ریزی های هم بخاطر همان روحیة معرفتی و علوی ایشان بود. وقتی جلو رفتم و گفتم آقا رضا خسته نباشی! چکار می کنی؟ ایشان گفت: می خواهم چای را بدهم خط! بچه ها دیشب جنگیدند و گلویشان خشک است، صبج چای داغ نوش جان کنند و کیف کنند.
 
در کربلای 5 قبل از ورود به آب ها، بچه ها یک خاکریز زده بودند و صبح یکی از روزهای عملیات در حال چای خوردن بودند، آقا رضا هم آنجا در حال هدایت نیروها بود و امکانات را جلو می فرستاد، آقا رضا می خواست چای را برای نیروهای داخل خط بفرستد و این برنامه ریزی های هم بخاطر همان روحیة معرفتی و علوی ایشان بود. وقتی جلو رفتم و گفتم آقا رضا خسته نباشی! چکار می کنی؟ ایشان گفت: می خواهم چای را بدهم خط! بچه ها دیشب جنگیدند و گلویشان خشک است، صبج چای داغ نوش جان کنند و کیف کنند.
 
شهید خضرایی، روحیه بسیار لطیف و نرمی داشت، با اینکه کار ایشان در دوارن انقلاب و جنگ خیلی سخت بود. یادم می آید، یکروز چند قاچاقچی را آورده بودند و آقای خلخالی هم مشهد آمده بود و قرار بود حکم اعدام آنها را صادر کند. من وقتی پیش شهید خضرایی رفتم و از او جریان را پرسیدم ایشان برایم توضیح داد و گفت: اینجل خودشان را دارند از بین می برند و یک جامعه را هم خراب کرده اند و در همان حالت گریه هم می کرد.
 
شهید خضرایی، روحیه بسیار لطیف و نرمی داشت، با اینکه کار ایشان در دوارن انقلاب و جنگ خیلی سخت بود. یادم می آید، یکروز چند قاچاقچی را آورده بودند و آقای خلخالی هم مشهد آمده بود و قرار بود حکم اعدام آنها را صادر کند. من وقتی پیش شهید خضرایی رفتم و از او جریان را پرسیدم ایشان برایم توضیح داد و گفت: اینجل خودشان را دارند از بین می برند و یک جامعه را هم خراب کرده اند و در همان حالت گریه هم می کرد.
در سال 56 و درگیر و دار، درگیری های انقلاب، من در بیمارستان امام رضا (ع) یک بسته ده هزار تومانی پیدا کردم که در آن موقع هم، پول زیادی بود و به مرحوم پدرم گفتم، شهید حاج رضا هم آمد و مرا بوسید و تحسین کرد و به اتفاق همدیگر، پول را به منزل آیت الله شیرازی تحویل دادیم. بعد از چند روز هم صاحب آن پول به همراه پسر آقای شیرازی به منزل ما آمدند و تشکر کردند.
+
در سال 56 و درگیر و دار، درگیری های انقلاب، من در بیمارستان امام رضا (ع) یک بسته ده هزار تومانی پیدا کردم که در آن موقع هم، پول زیادی بود و به مرحوم پدرم گفتم، شهید حاج رضا هم آمد و مرا بوسید و تحسین کرد و به اتفاق همدیگر، پول را به منزل آیت الله شیرازی تحویل دادیم. بعد از چند روز هم صاحب آن پول به همراه پسر آقای شیرازی به منزل ما آمدند و تشکر کردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8170 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8170
+
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۳

کد شهید: 6513494 تاریخ تولد : نام : رضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خضرائی‌راد تاریخ شهادت : 1365/11/17 نام پدر : حسن‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌محور گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر

خاطرات

در اوایل انقلاب، هنگامی که در کمیته انقلاب اسلامی سابق، می خواستند حقوق افراد را بدهند، به علّت مشکلات اوایل انقلاب و مسائل و حال و هوای آن زمان، یک میز می گذاشتند و یک مبلغی هم روی آن بود و هر کس هر مقدار که احتیاج داشت بر می داشت. من موردی را به یاد دارم که ایشان یک مبلغ خیلی زیادی را از جیب خودش گذاشت تا دیگران استفاده کنند. شهید خضرایی خانه ای ساخته بود در حدّ سفت کاری، و خانواده اش را به آنجا برده بود و حتی خود شهید گفت: من آنجا را موزایک هم نکرده ان و فقط یک سر پناهی برای بچه ها می باشد.

در گروه ضربت کمیته انقلاب اسلامی مشغول به کار بودم. در جریان کار با متهمی که محکوم به اعدام شده بود (به سمت همراه داشتن مقداری جنس) روبرو شدم. متهم در ساعت به اعدام سراغ برادرم رفته بود و با گریه و زاری گفته بود: برادر تو دروغ گفته و از سر لجاجت و ؟؟؟ و دشمنی به من تهمت زده. برادرم نزد من آمد و گفت: متهم چنین گفته، اگر این گونه است، راستی و درستی را بیان کن که هیچ چیز بهتر از درستی نیست. لگذاز اگر او بی گناه است، آزاد شود و حکمش تخفیف یابد. من گفتم: نه، شهید وضو گرفت و مرا در آغوش کشید و گریه کرد و سپس با همان چشمان گریان سراغ متهم رفت و او گفت که من از تو گذشتم و برادرم هم گذشت، امیدوارم خدا هم از تو بگذرد که به جوان بی گناهی تهمت دروغ می بندی؟

تمام همسایه های محل متفق القول هستند که هر مشکلی در محل پیش می آمد، ایشان به کمک افراد می شتاخت، منجمله ایشان برای زیارت رفته بوده است که در بازار سنگی یک پیرمرد لباس فروش را می بیند که گریه می کند، شهید جلو می رود و می پرسد که چرا گریه می کنی؟ بگو شاید بتوانم کمکت کنم! پیرمرد می گوید: یکی از اوباش محل آمده و از من باج می خواهد و گفته اگر می خواهی اینجا کسب کنی باید حقوق مرا هم بدهی! شهید حاج رضا هم متوجه می شود که آن فرد به آنجا باز خواهد گشت، با اینکه پیرمرد لباس فروش را هم نمی شناخته است، شاید بیشتر از یک ساعت، آنجا منتظر می ماند تا آن فرد برگردد و بعد از آن هم به او هشدار می دهد که اگر نه تنها این پیرمرد بلکه هر کس دیگری را در این محدوده اذیت کند، حسابش را خواهد رسید و آن اوباش هم سرش را پایین انداخته و رفته است.

پسر من نیز مدّتی در جبهه همراه ایشان بود، شهید به قدری اخلاص و صداقت داشت که به پسرم گفته بود که در جمع و جلوی بچه های جبهه به من دائی جان نگو و به اسم صدا نکن! اینجا همه با هم برادریم، ایشان تعریف می کرد که یکروز همراه شهید به اهواز رفتیم و حمام کردیم و شهید بعد از حمام لباس زیر خود را تعویض کرد ولی همان پیراهن قبلی خودش را پوشیده و گفت: شما هم همین کار را انجام بده تا وضعیت ظاهرمان هم مثل بقیة رزمندگان باشد و فرقی نکند.

ساختمانی در دست داشتیم و به جای یکسال، چهار سال برای ساختن آن وقت صرف شد و بعد هم نیمه کاره ماند ایشان برای خرید مصالح وارد مغازه ای می شود، ظاهراً فروشنده هم مرد معتقدی بوده است و تا ایشان را می بیند، می گوید: من شما را در جایی دیده ام و بعد مشخص می شود که در جریان فعالیت های انقلاب ایشان را دیده است و بنابراین تصمیم می گیرد که برای ایشان تسهیلاتی قائل شود که شهید حاج رضا فوراً مغازه را ترک می کند و صاحب مغازه دنبال ایشان می رود و می گوید: آقا برگرد، من با شما هم مثل دیگران رفتار خواهم کرد که شهید هم بر می گردد و با همان شرایط عادی جنس مورد نیازش را تهیه می کند. در زمان خدمت در ارتش به علّت جراحت در بیمارستان 503 ارتش در تهران بستری شدم. حاج رضا پس از اطلاع، راهی تهران شد و با مشقت زیاد و رنج فراوان به عیادتم آمد، به ایشان گفتم که زحمت زیادی کشیدید، در پاسخ به من گفتند که همة رنج ها و سختیها با دیدار شما از میان رفت. در کربلای 5 قبل از ورود به آب ها، بچه ها یک خاکریز زده بودند و صبح یکی از روزهای عملیات در حال چای خوردن بودند، آقا رضا هم آنجا در حال هدایت نیروها بود و امکانات را جلو می فرستاد، آقا رضا می خواست چای را برای نیروهای داخل خط بفرستد و این برنامه ریزی های هم بخاطر همان روحیة معرفتی و علوی ایشان بود. وقتی جلو رفتم و گفتم آقا رضا خسته نباشی! چکار می کنی؟ ایشان گفت: می خواهم چای را بدهم خط! بچه ها دیشب جنگیدند و گلویشان خشک است، صبج چای داغ نوش جان کنند و کیف کنند. شهید خضرایی، روحیه بسیار لطیف و نرمی داشت، با اینکه کار ایشان در دوارن انقلاب و جنگ خیلی سخت بود. یادم می آید، یکروز چند قاچاقچی را آورده بودند و آقای خلخالی هم مشهد آمده بود و قرار بود حکم اعدام آنها را صادر کند. من وقتی پیش شهید خضرایی رفتم و از او جریان را پرسیدم ایشان برایم توضیح داد و گفت: اینجل خودشان را دارند از بین می برند و یک جامعه را هم خراب کرده اند و در همان حالت گریه هم می کرد. در سال 56 و درگیر و دار، درگیری های انقلاب، من در بیمارستان امام رضا (ع) یک بسته ده هزار تومانی پیدا کردم که در آن موقع هم، پول زیادی بود و به مرحوم پدرم گفتم، شهید حاج رضا هم آمد و مرا بوسید و تحسین کرد و به اتفاق همدیگر، پول را به منزل آیت الله شیرازی تحویل دادیم. بعد از چند روز هم صاحب آن پول به همراه پسر آقای شیرازی به منزل ما آمدند و تشکر کردند.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا