" به یاد دارم زمانی که رژیم طاغوت مانع آمدن امام از پاریس به ایران شد برادرم قاسم مدت یک ماه روزه گرفت و دعا نمود تا حضرت امام به ایران باز گردند.
به یاد دارم برادرم قاسم در کودکی سرخک گرفت و سخت مریض شد و من خیلی ناراحت شدم و با آنکه کودکی بیش نبودم دعا کردم و از خدا خواستم که برادرم قاسم را برای ما نگه دارد و خداوند هم اینچنین کرد و او را برای شهید شدن و جهاد نگه داشت.
برادرم قاسم سه مرتبه به جبهه رفته بود ولی به من اطلاع نداده بود. به یاد دارم دفعه آخر که می خواست به جبهه برود، نزد من آمد و گفتک ابراهیم بیا با من به جبهه برویم. من در جواب ایشان گفتم: برادرجان. من آماده نیستم و نمی توانم. او دوباره اصرار نمود و من باز هم گفتم: آمادگی ندارم. بعد من به او گفتمک قاسم جان، شما به چه دلیل به جبهه می روی؟ ایشان در جواب گفت: خدا می داند که من نه احتیاج به پول دارم و نه مقام. فقط به خاطر اسلام و حمایت از امام خمینی و جمهوری اسلامی ایران است که به جبهه می روم چون برقراری کشوری مستقل وظیفه ماست. اگر ما به جبهه نرویم پس چه کسی باید برود؟ بعد با لحنی آرام گفت: ما می رویم تا به امید خدا بجنگیم و شما باقی بمانید. بعد خداحافظی کردیم. من او را تحسین کردم و خدا را گواه می گیرم موقع خداحافظی حالت روحانی او را لمس کردم چون چنان بوی عطر و حالت معنویی داشت که به نظرم آمد که بوی بهشت است. منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8018سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس== <references/>==ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:قاسم_خرسند}}
[[رده: شهدا]]