ویرایش‌ها

شهید صفر علی رضایی

۷۶۶ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۴
تاریخ تولد :
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = صفر علی رضایی|تصویر = jpg12 KBInsert link |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: صفرعلی‌ محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : = [[بیرجند]] نام خانوادگی : رضائی‌ تاریخ |شهادت : 1367 = [[ ۱۳۶۷/05۵/06۶]]|وفات = نام پدر : موسی‌ مکان شهادت :|مرگ = |محل دفن = [[شماره یک]]تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :|مفقود = |جانباز = شغل : یگان خدمتی :|اسارت = |نیرو = گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .|یگانهای خدمت = |طول خدمت = نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌تیپ‌قائم‌مقام‌|درجه = |سمت‌ها = معاون تیپ قائم مقام |جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = گلزار : شماره‌یک‌|عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر[[موسی]] }}
- دو سال بعداز شهادت احمد صمیمی ترک و قبل از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد توسط جمهوری اسلامی ایران شبی شهید صمیمی ترک را در عالم رویا ملاقات کردم و چه ملاقات زیبایی بود بدین ترتیب که کنار نهر بزرگ و زلال آبی ایستاده بودم و مشاهده می کردم که ستونی از گلهای لاله بر دورآب در حرکتند و از پیش چشمان من عبور می کنندو در میان هر گل لاله سر شهید قرار دارد و بسیاری از شهداء به هنگام عبور به من لبخند می زدند دقت که می کردم می دیدم برخی از شهداء از آشنایان هستند و آنها را می شناسم تا این که ناگاه شهید احمد صمیم ترک را داخل ستون ملاحظه کردم چون در دوران دوستی قبل از شهادت با یکدیگر بسیار صمیم و همنام بودیم و یکدیگر را به اسم کوچک ( احمد ) صدا می زدیم یکه ای خوردم و هیجان زده گفتم احمد اینجا چکار می کنی شهید به من توجه کرد و از آن حالت گل بیرون آمد و کنار آب درمقابلم ایستاد و با یکدیگر حرف زدیم از جمله از اون پرسیدم احمد جان جان دادن چگونه بود و شما الان کجا هستید و چکار می کنید ؟ ایشان فرمودند من اصلا متوجه جان دادن نشدم فقط اندکی احساس سوزش کردم و سپس دیدم جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و می بینم که جنازه خود من است هر کجا جنازه را بردند در معراج شهداء بیرجند همراه آن بودم و روز تشیع جنازه ام نیز مادر و خواهرم گریه و بی تابی می کردند و من هر چه آنها را صبوری و آرامش می خواندم متوجه نمی شدند و تنها هنگامی که می خواستند جنازه ام را در داخل قبر بگذارند و من دیدم که من هم باید وارد قبر شوم اندکی ناراحت شدم و احساس کردم که این مرحله مرحله ی جدیدی است من در همین زمان در شهرستان خودم مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم شهید به من فرمود ؟ چرا خودت را این قدر گرفتار دنیا کرده ای دنیا را رها کن بیا و مرتب بر این امر تاکید می فرمود و لیکن نفرمود که من هم خواهم رفت و به او خواهم پیوست و از طرفی خود را در آن ستون ندیدم و این لیافت رانداشتم من به شهید گفتم : من دوست دارم که به اینجا و نزد شما بیایم ولی از دو چیز می ترسم 1- از جان دادن می ترسم که شهید فرمود کسانی که در راه خدا شهید می شوند جان دادن برای انها اصلا درد آور ومشکل نیست . 2- دیگر آن که در آن موقع دختر بچه ی چند ماهه ای داشتم به شهید گفتم به او خیلی علاقه دارم که شهید فرمود : اتفاقا همین جایش مضر است و باز هم مرا به ترک دنیا نصیحت فرمود . دیگر این که در زمان حیات این دنیایی سر شهید مو نداشت ولی اکنون سرایشان مو داشت و بسیار زیبا بود من علت را از شهید پرسیدم فرمود : در باغی که ما را در آن وارد کردند انسانهای ناقص را جا نمی دهند مگر این که نشنیده ای که شهید کامل می شود و در او نقصی نمی ماند این است که اکنون سرم مو دارد در مورد این که اکنون کجا هستید و چکار میکنید فرمود : در اینجا باغهایی به ما داده اند بسیار مجلل و وسیع و در هر کدام قصرهایی است که متعلق به ما است و از جمله من هنوزنتوانسته ام تمام باغها را بگردم و همه جای آن را ببینم گرم صحبت بودیم که دیدم گویا ستون شهدا رو به اتمام است پرسیدم احمد چرا چنین شد اینها که دارد تمام می شود معنایش چیست؟ فرمود : جنگ هم دارد تمام می شود و اینها شهدای آینده اند نظاره که میکردم ناگهان سر شهید صفر علی رضایی را داخل ستون مشاهده کردم که در بین آخرین نفرات ستون آمد و عبور کرد و در آن زمان هنوز شهید صفر علی رضایی در قید حیات بود و جانشین گردان امام علی ( ع ) لشکرویژه شهدا بود . فردا صبح به طرف صفر علی رضایی حرکت کردم که بروم و در مورد رویای دیشب با ایشان صحبت کنم دیدیم ایشان هم به طرف من آیند وقتی به همدیگر نزدیک شدیم لبخند معنی داری زد گویی می داسنت که من به چشم یک شهید به اونگاه می کنم رویا را برای ایشان تعریف کردم ولی بطور مجمل و هنوز نگفتم که شما هم در میان شهدا بودید و هنوز آن گلها را دیده بودم تعریف نکرده بودم که صفر علی رضایی که روبروی هم قرار داشتیم فرمود : بلی من هم درمیان آنها هستم و در این لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصی به خود گرفت من هم اندکی نگران شدم و گفتم نه آقای رضایی این چه حرفی است شما از کجا اطلاع داریم که چنین حرفی می زنید ؟ بسیار بسیار برای من جای تعجب و حیرت بود که شهید اشاره فرمود و گفت : در آن گلهای که تو دیدی من هم دیدم من سرم را در میان ان سرها دیدم و اتفاقا گل لاله ی من در همان اواخر ستون قرار داشت آری عجبا شهید هم آن صحنه دیده بود و اطلاع داشت و همانگونه هم در عملیات مرصاد به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد قابل توجه این که تنها دو روز بعد از این رویا قطعنامه 598 شورای امنیت سازان ملل از سوی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد و خبر از خاتمه ی جنگ داد .
- خاطره شهادت صفر علی رضایی را برادرم این گونه نقل میکرد : در ارتفاعاتی که عملیات مرصاد انجام شده بود برادر رضایی زخمی شدند هر چه سعی کردیم ایشان را به اورژانس برگردانیم متاسفانه امکاناتی وجود نداشت و ایشان هم اصراری بر این قضیه نداشت و چون در ارتفاعات ماشین نمی رفت تقاضای هلی کوپتر کردند اما زمانی که هلی کوپتر آمده بود ایشان به فیض شهادت رسیده بود .  منبع <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10050 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10050
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:صفر علی رضایی}}
۶۰۹
ویرایش