شهید بهروز نژاددادگر
تاریخ تولد : 1333/09/05
تاریخ شهادت : 1359/07/21
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : خوزستان - اهواز - اهواز
rId5
==زندگی نامه==
وقتی صدای خش خش برگها زیر پا شنیده می شد وقتی از پشت پنجره، بوی نا امیدی پاییزی طبیعت را در بر گرفته بود، بوی زندگی وامید در خانه فرخ ومستوره موج می زددر پنجمین روز از آذر ماه سال یکهزاروسیصد وسی وسه پنجمین فرزندشان چشم به دنیا گشود.
در کنار کار،به حسینیه ارشاد تهران می رفت با علاقۀ زیاد در جلسات سخنرانی دکتر شریعتی شرکت می کرد و اعلامیه های امام را به برادرش در اردبیل می فرستاد و منوچهر برادراو،آنها را پخش می کرد.
جوان فعال و برجنب و جوشی بود. با اینکه کار زیاد او را خسته و درمانده می کرد و گاهی مشکلات از هر طرف او را هدف قرار می دادند در صبوری کامل، به زندگی ادامه می داد و به خدا توکل می کرد.
همیشه آرزو می کرد در آینده تدریس کند و بتواند معلم شود.
بهروز بعضی وقتها برادرش را نیز با خود به تهران می برد در جریان یکی از سفرها برادرش تعریف می کند که: من «در بند» تهران را ندیده بودم، که اتفاقی بهروز مرا به آنجا برد هر دویمان، شلوارمان را تا زانو بالا بردیم و داخل آب شدیم.
مادر مانع او شده ومی گفت: پسرم: همسرت پا به ماه است؟
اما او همچنان به رفتن خود را اصرار می کرد. او وقتی هر روز دسته دسته از جوانان را راهی جبهه می دید هوائی می شد وخیلی دلش می خواست روزی ویکی از آنها خودش باشد.
وبالاخره، زمان بنی صدر ملعون که جنگ شروع شده بود. اعلام کردند که منقضی های 55 و56 خودشان را به نزدیکترین پایگاه معرفی کنند.
بهروز وقتی خبر را شنید بلافاصله بدون هیچ عذر بهانه ای خودش را معرفی کرد وعازم اهواز شد. عشق به وطن به اسلام چشم بصیرتی به او عطا کرده بود که از همسر، ، وحتی از فرزندی که ندیده چشم بپوشد وعاشقانه راهی میدان شود.
به محض ورود به اهواز و بعد از تقسیم آنها، بهروز به همراه گروهی برای حفاظت خطوط لوله نفت به منطقه اعزام می شود، ولی در بین راه مورد اصابت گلوله قرار می گیرد وبا گذشتن از همۀ چیز تنها شهادت را می پذیرد وبه سوی حق، عاشقانه پر می کشد. و روز بیست ویکم مهرماه سال 59 ندای شهادت سر می دهد.
و در همان حین که آنها سه نفر بودند به مدت 24 ساعت، جنازه شان پشت خاک ریز ماند تا اینکه آنها را بوسیله چنگگ هائی که پرتاب می کردند تا به جائی از لباسشان گیر کند، آنها را را پشت خاکریز می کشانند. تنها یک نفر از آنها بعد از جراحات زیاد زنده می ماند وماجرا را تعریف می کند.وبخاطر نبود انسجام نیروی نظامی مملکت آن زمان، این شهید عزیز را درگورستان اهواز در قطعۀ 1 یک به خاک می سپارند. پیکر پاکش غریبانه ودور از وطن، چشم به راه ومنتظر آرام گرفت.
بعد از مدتی خبر شهادت او را به خانواده می دهند اما مادرهنوز مرگ فرزندش را باور نداشت وسر خاک نرفت وبه این شعار ایمان داشت که «شهیدان زنده اند الله اکبرو... »
برادر شهید می گوید: هر وقت زنگ منزل به صدا در می آمد، مادر با عجله چشم به در می دوخت ومی گفت: شاید خودش باشد.
می گفت: بهروز شاید اوپشت در است. به فاصله کمی بعد از شهادت او، فرزندش بدنیا آمد که هرگز روی پدر را ندید ومحبت او را نچشید و دست نوازش او را برسرش احساس نکرد.
وحتی گاهی به عموی خود می گوید: کاش همه دار وندارم را میدادم تا فقط یکبار، تنها پدرم مرا در آغوش می گرفت.
والان سالهاست که از شهادت پدرش می گذرد پسرش هر ماه از تهران به طرف اهواز رفته وبا پدر درد دل می کند وبا او حرفها می گویدو.گویدمنبع <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27532 سایت شهدای ارتش]</ref>
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27532>