ویرایش‌ها

شهید عباس خواجه بچه

۳۳ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۲
*یکروز ناگهانی تمام وسایل مغازه خود را جمع کرده بود و به خانه آورد. در مورد کارش از او سؤال کردم، گفت:«در اینجا 50 تا 100 هزار تومان کار می کنم. می خواهم با ماهی 4 هزار تومان کار کنم.» گفتم:«عباس چرا می خواهی این کار را بکنی؟» در پاسخ به من گفت:«می خواهم به جبهه بروم و برای اسلام و قرآن تلاش کنم. مال دنیا در دنیا فراوان است و زیاد پیدا می شود.»
*عباس در عملیات خیبر مجروح شده بود و در این رابطه چیزی به ما نگفتند. خواب دیدم که دسته گلی همراه با دو سکه به ما دادند ولی در همان لحظه یکی از سکه ها را گرفتند و تنها یک دسته گل و یک سکه در دست ما ماند.بعد از سه شب خواب دیدم عباس شهید شده است. روز چهارم بود که خبر آوردند«عباس خواجه بچه» به شهادت رسیده است.
*شب عملیات 4 گردان را به منطقه اعزام کردند. با عباس در یک گردان بودیم. در گادر استراحت می کردیم که عباس گفت: بابا، من دیشب خواب دیدم که به منطقه رفته ام و شهید شده ام. شما بهتر است در عملیات شرکت نکنید. خانواده به سرپرست نیاز دارد و شما باید برگردی. اگر می خواهی من از شما راضی باشم باید به پیش خانواده برگردی.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8278سایت یاران رضا]</ref>  ==پانویس== <references/>
۱٬۴۲۱
ویرایش