- شبی که از عملیات کربلای 5 بر می گشتیم با بچه های واحد جمعاً با یکدیگر بودیم در وسط راهمان میبایست مقداری شناکنان از آب می گذشتیم با گذشتن از آب بعد از چند ساعتی به قرارگاه رسیدیم وقتی که برادر ما را بررسی نمودم دیدم از حمید حکمت اثری نیست. یک ساعت گذشت و خبری نشد از رفقا سؤال کردم گفتند در محیت ما بود خلاصه بعد از سه ساعت تأخیر حمید به پایگاه آمد گفتم حمید کجا بودی داشتی ما را نگران می کردی، گفت: از آن آب که گذشتید هیچ چیزی ندیدید گفتم نه گفت وقتی از روی آب شناکنان می گذشتم چند تا جنازه از برادران شهیدمان در روی آب دیدم به مجرد خارج شدن از آب طنابی تهیه کرده و به یک نخل خرما بسته و سر طناب را قلاب زده وارد آب شدم و قلاب را به پای یکی از شهدا می بستم و از آب خارج می شدم و با یک دست به خارج از آب می کشیدم و فورا به طرف دیگر از برادران شهیدمان برای بیرون آوردن از آب می رفتم. آقای موسوی م پی گوید وقتی که به کنار آب آمدیم حدود ده جنازه شهید را که از آب بیرون کشیده بود (شهیدمان حمید حکمت پور) مشاهده کردیم و باعث جئرت ما شده و این نشان دهنده ایمان و اراده قوی حمید در واحدمان بود.
- تازه وارد واحد اطلاعات و عملیات لشکر 5 نصر شده بودم که جوانی توجه خودش را به من جلب کرد جلو رفتم و پس از حال و احوال اسمم را پرسیدم ؟ پس ازشنیدن نامم گفت : تو برادر محمد علی نیستی . گفتم : چرا . گفت : حالش چطور است؟ گفتم : الحمد اللّه خوب است . بعد آشنایی شروع به صحبت نمودیم سخن ادامه پیدا کرد و در میان گفتگو ها که با برادر شهیدمان حمید حکمت پور داشتیم . او چنین برایم تعریف کرد : در یکی از عملیاتها دشمن به ما پاتک زده و همه به فکر حفظ مواضع خودی بودند و با جان و دل می جنگیدند . در همین حین، چشمم به یک تیر بار افتاد و به طرف آن رفتم . این برادر یک دست خود را قبلاً در راه خدا هدیه کرده بود _ آنرا برداشتم و پایم را در دو طرف شعله پوش قرار دادم ، و کمک تیر بار هم نوار فشنگ را گرفته بود و دستم را روی ماشه گذاشتم و شروع به تیر اندازی به طرف دشمن کردم . بعد از مدتی متوجه شدم که پایم می سوزد تا نگاه کرم دیدم تخت پوتینی که پایم بود آب شده و چیزی نمانده است که کف پایم با شعله پوش اسلحه که داغ شده بود ، تماس پیدا کند و بسوزد . - سایت:یاران رضا - <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7457سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />