- محمد یک دفعه مرا برای زیارت به قم برد. یک روز در آنجا 40 شهید را تشییع می کردند. محمد گفت: " شما همین جا منتظر باشید تا به تشییع این شهدا بروم. " او رفت و هنگامی که برگشت گفت: " پدر و مادر، من بالاخره به آرزویم می رسم، همان آرزویی که شما نمیدانید .
- در سال 1356 جهت انجام مسابقات کشتی به شهرستان بجنورد اعزام شدیم . جهت سخنرانی استاندار خراسان ـ ولیان ـ ما را به مشهد بردند. علت ناراحتی اش را پرسیدم؟ محمد گفت: " چرا استاندار زیر سقف ایستاده و باران بقیه افراد را خیس کرده است؟ " زمانی که برای خوردن ناهار به مهمانسرای امام رضا (علیه السلام ) رفتیم، در آنجا گوشت و برنج زیادی به زباله دان می ریختند . ایشان خیلی ناراحت شد و گفت: " چرا نعمت خدا را چنین اسراف می کنند؟ " سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7419سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />