ویرایش‌ها

شهیدمحمدحسین الهدی

۴٬۰۵۴ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۷
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدحسین الهدی
|تصویر = 20559.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد = اهواز[[1337]]
|شهادت = هویزه[[الگو:شهدای 16دی|1357/10/16]]
|وفات =
|مرگ =
|محل شهادت = [[عراق]]
|محل دفن = گلزار شهدای هویزه
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = فرماندهی ،سپاه هویزه
|جنگ‌‌ها =
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده =
}}
==زندگی‌نامه==
سال [[1337]] سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در [[اهواز]] در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک]] زمين [[هويزه]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107 سایت صبح]</ref>
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]
==خاطرات==
==زندگی‌نامه==سال 1337 سید حسین در خانواده‌ای معتقد * مطالعات وسيع حسين و با ایمان در اهواز در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیختديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد.در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشیدمورخين غربى نقل مى‏کردند. سید حسین در دوران رژیم شوم بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم ایران و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کردپيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و حسين با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود اساتيدى که حفاظت مسلحانه برداشت صحيح از ایشان را برعهده داشت.وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در آن هنگام فرماندهی سپاه هویزه را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین شهادت نوشید و کلاس باشد، ما به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله تانک زمين هويزه را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.کلاس نمى‏آييم!<ref>نرم‌افزار شاهد</ref>
http* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...! * روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم. * حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، [[نفربر]] و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت. * حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد. * در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت. * مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند. * در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد. * در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد. * در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند! * حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد. * روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. [[شهيد على جمالپور]] که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم. * پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد. *نهج البلاغه  نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...خاطرات شهید علم الهدی<ref>[https://wwwold.sobhaviny.orgcom/webRahiyan_Noor/Pagesrevaiat-eshgh/Shohadakhatere/Shahid20.aspx?Id=107سایت شهید آوینی]</ref>
*انس با قرآن در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند<ref>[[پروندهhttp:Photo 2018-11-24 13-21-43//www.jpg|500px|بی‌قاب|hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]</ref> *مسیر باید عوض بشه  سال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط|شهید محمد آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین علم الهدی]]بود،گفت:مسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.وقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.<ref>ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23</ref>
==آثار==
===نامه===
*خواهر عزیز
*نامه*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.
بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...
منتظر پاسخ شما به سخن من
برادرتان از مشهد - حسين <ref>نرم‌افزار شاهد SUBDOC</25al-ashena.htm ref>
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.
 
SUBDOC/a-dast-11.htm
 
عمق غربت و اوج عزت
 
 
من در سنگر هستم
 
 
 
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء
 
 
وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟
 
 
 
اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد
 
 
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند
 
 
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها
 
 
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند
 
 
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟
 
 
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه
 
 
رو به سوی دشمن
 
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم
 
 
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز
 
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته
 
منصور اصغر رضا....
 
 
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...
SUBDOC/a-dast-12.htm==نگارخانه تصاویر==<gallery>
==خاطرات مرتبط با شهید محمدحسین علم‌الهدی==Image:20559.jpgImage:20560.jpgImage:20557.jpgImage:20567.jpgImage:20558.jpgImage:20568.jpgImage:20555.jpgImage:20566.jpgImage:20556.jpgImage:20565.jpgImage:20554.jpg
</gallery>
مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم!
منبع: نرم‌افزار شاهد==پانویس==SUBDOC<references /23al-ashena.htm >==خاطراترده‌ها ==* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت{{ترتیب‌پیش‌فرض: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!محمدحسین_علم_الهدی}} * روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت[[رده: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.شهدا]] * حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، نفربر و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت. * حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد. * در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت[[رده: کف پايم بر اثر شکنجه‏ها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.شهدای دوران دفاع مقدس]] * مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند. * در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند[[رده: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.شهدای ایران]]* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت[[رده: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.شهدای استان خوزستان]] * در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم[[رده: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند! * حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد. * روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. شهيد على جمالپور که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم. * پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو شهدای شهرستان اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.]]
مدیر
۳٬۰۱۱
ویرایش