{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمدحسین الهدی|تصویر = 20559.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = اهواز[[1337]] |شهادت = هویزه[[الگو:شهدای 16دی|1357/10/16]] |وفات = |مرگ = |محل شهادت = [[عراق]] |محل دفن = گلزار شهدای هویزه|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = فرماندهی ،سپاه هویزه|جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات =|فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = }}
==زندگینامه==
سال [[1337 ]] سید حسین در خانوادهای معتقد و با ایمان در [[اهواز ]] در آغوش پدرش آیتالله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات میبخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیتهای سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری میپرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران ]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش میکرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راهاندازی راهپیماییها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیشقدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهجالبلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس میکرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامیاش آماده مینمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازماندهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگهای پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه ]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت ]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالیکه 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک ]] زمين [[هويزه ]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت. <ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107سایت صبح]</ref>
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بیقاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]
==خاطرات==
* مطالعات وسيع حسين و یادداشتبرداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مىکردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مىکرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مىداد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آنقدر بحث و گفتگو مىکرد که بعضى از اینگونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمىآييم! منبع: <ref>نرمافزار شاهد</ref>
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفتوآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مىشد، براى رفع مزاحمت از صاحبخانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشتبرداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مىگفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمهاى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مىآمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مىکرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مىکنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجههاى ساواک مقاومت کنيم.
* حسين در راهاندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راهاندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابانهای اطراف حرم، پراز تانک، [[نفربر ]] و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راهاندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مىگرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «اللهاکبر» سر مىداد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مىکردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مىشدند. مأموران نظامى با گاز اشکآور و تيراندازى، آنها را متفرق مىکردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقهاش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مىشود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مىکند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مىدهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مىکند. عدهاى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مىدهند و بعد همگى جلوى کامیون مىنشينند و مىگويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمىکنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجهها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجهها را تحمل مىکرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکیها نمىداد. پس از گذشت مدتها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجهها، شکنجه مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمههاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مىکرد و غالب شبها، روى کتاب، خوابش مىبرد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مىکند و مىبيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مىکند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مىگويد چراغ را روشن کن. آن برادر مىگويد، چرا نمىخوابيد، نزديک صبح است. حسين مىگويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مىگيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.
* روزى حسين به کلاس نهجالبلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشتهاند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مىزد. [[شهيد على جمالپور ]] که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرتخواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرتخواهی کرد، ناگهان اشکهاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مىکنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمىکنيم.
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مىکرد. دران زمان ماشینهایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشينها استفاده نمىکرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاسها مىرفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهدهگرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مىرفت و سخنرانى جنگهای پيامبر را اجرا مىنمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مىرفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...
خاطرات شهید علم الهدی منبع<ref>[https: //old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx سایت شهید آوینی]</ref>
https://old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx
*انس با قرآن
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند<ref>[http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]</ref>
منبع سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان*مسیر باید عوض بشه httpسال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود،گفت://wwwمسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.hozehkhوقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.com<ref>ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23</OneEntry?entryID=24011ref>
==آثار==
===*نامه===
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مىکنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مىکردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مىگويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مىکند.» ما زندگى را در رنج مىگذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مىدويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مىکشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مىگذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمیکنیم و نمییابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مىشود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مىآورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مىکنيد بعد از دو ساعت خاموش مىکنيد به خودتان نگاه مىکنيد مىبينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.
منتظر پاسخ شما به سخن من
برادرتان از مشهد - حسين <ref>نرمافزار شاهد SUBDOC</25al-ashena.htm ref>
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهجالبلاغه در وصف آنان سخن میگوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.
SUBDOC/a-dast-11.htm
عمق غربت و اوج عزت
من در سنگر هستم
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء
وقتي به آب مینگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونینشهر میجنگند در چه حالاند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حالاند؟
اينجا دشتآزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را میکوبد وحشيانه جنابت میکند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درختها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایینتر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچکدام را نمیشناختم به شهادت رسیدهاند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آنها شبیخون شبانه رفتهام شهيد شدهاند. در گردش زمين به دور خورشيد
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطرهها را زنده میکند
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستانها
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را مییابد و پاکي و عصمت قطرهقطره خون آن عزيزان را فرياد میکند
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گلها پرپر شده کدام خانه است؟
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه
رو به سوی دشمن
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته
منصور اصغر رضا....
خاطرهها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه میگذرد...
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
خاطرهها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه میگذردImage:20559.jpgImage:20560.jpgImage:20557.jpgImage:20567.jpgImage:20558.jpgImage:20568.jpgImage:20555.jpgImage:20566.jpgImage:20556.jpgImage:20565.jpgImage:20554.jpg </gallery>
SUBDOC/a-dast-12.htm
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض: محمدحسین_علم_الهدی}}