ویرایشها
- مادر شهید می گوید : شبی خواب دیدم که رفته ام گلزار شهدا دیدم فرزندم می آید. تفنگ روی دوشش بود و پوتین ها را محکم بسته و لباس سبز غلیظ به تن دارد. پرسیدم: از کجا می آیی؟ جواب داد: رفته بودم دو نفر زندانی را آزاد کنم و این کار را انجام دادم. روحش شاد همچنین هنگامی که به مکّه مشرف شده بودم. روزی در چادر نشسته و مشغول خواندن دعا و راز و نیاز بودم که ناگهان سید هاشم با لباس احرام وارد چادر شد. و از طرف دیگر خارج شد دو مرتبه این آمد و رفت انجام شد در این هنگام گریه ام گرفت می خواستم با او شروع به صحبت کنم که دیگر او را ندیدم .
- سید هاشم حسینی پدر شهید می گوید : در بیرجند به تحصیل (راهنمایی) که ادامه می داد پول بیشتری از ما می گرفت و من که یک روز مشکوک شده بودم او را تعقیب کردم و سر راهش ایستادم. او به هر فقیر و مستمندی که می رسید. مبلغی به آنها کمک می کرد. آن موقع متوجه شدیم که پول را در راه خدا خرج می کند بعد از آن هرچه پول می خواست به او می دادم . پدر شهید در جایی می گوید : سید هاشم به قدری تابع امام و دوستارش بود که من یک شب در خواب دیدم در کنار امام نشسته بود و خوشحال و با دقت به حرفهای ایشان گوش می داد . روحش شاد باد<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7046 سایت یاران رضا]</ref>