شهید حسن رعنایی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| سطر ۳۰: | سطر ۳۰: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | + | *به خاطر دارم چند روز قبل از اینکه حسن به شهادت برسد خواب دیدم برای زیارت به امام زاده میر حبیب الله که در حومه ی روستا بود رفتم و بالای پشت بام امامزاده نشستم ام ناگهان مشاهده کردم که هیئتی به سمت امامزاده در حال حرکت است و فریاد می زنند وای حسین کشته شد وای حسین کشته شد با شنیدن فریاد آنها من هم شروع به فریاد زدم کردم که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم وقت اذان صبح است بعد از آن خواب تا مدتی حال و هوای دیگری داشتم تا اینکه بعد از چند روز خبر آوردند که حسن به فیض عظیم شهادت نائل گشته است . | |
| − | + | *وقتی که حسن برای مرتبه ی سوم عازم جبهه شد هنکام رفتن نامه ای نوشته بود و آن را کنار کنتور برق گذاشته بود تا من متوجه نشوم و نبینم . حسن خدا حافظی کرد و رفت . چند روز بعد از رفتن حسن همسایمان نامه را دید و برایم آورد داخل نامه نوشته بود پدر و مادر عزیزم برای من گریه و زاری نکنید این بار که بروم دیگر بر نخواهم گشت و تنها خبر شهادتم را برایتان می آوردند و وخواهرم طاهره جان اگر گاهی با تو به تندی برخورد کردم مرا ببخش و حلالم کن پس از آن از همه همسایه ها حلالیت طلبیده بود . | |
| − | + | *به خاطر دارم هنگامیکه پسر عمه ی حسن شهید شده بود در مراسم تشییع پیکر او همه گریه می کردند به غیر از حسن ناراحت شدم و گفتم : حسن انگار اصلا ناراحت نیستی چرا گریه نمی کنی در جواب من گفت : نه مادر، نباید برای شهید گریه کرد . فردا هم نوبت من است من هم می روم و شهید می شوم و شما اصلا نباید برای من گریه کنید و ناراحت شوید .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10244 سایت یاران رضا]</ref> | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۵
| حسن رعنایی | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | شیروان |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ |
| محل دفن | بهشت حمزه |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | دانش آموز |
خاطرات
- به خاطر دارم چند روز قبل از اینکه حسن به شهادت برسد خواب دیدم برای زیارت به امام زاده میر حبیب الله که در حومه ی روستا بود رفتم و بالای پشت بام امامزاده نشستم ام ناگهان مشاهده کردم که هیئتی به سمت امامزاده در حال حرکت است و فریاد می زنند وای حسین کشته شد وای حسین کشته شد با شنیدن فریاد آنها من هم شروع به فریاد زدم کردم که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم وقت اذان صبح است بعد از آن خواب تا مدتی حال و هوای دیگری داشتم تا اینکه بعد از چند روز خبر آوردند که حسن به فیض عظیم شهادت نائل گشته است .
- وقتی که حسن برای مرتبه ی سوم عازم جبهه شد هنکام رفتن نامه ای نوشته بود و آن را کنار کنتور برق گذاشته بود تا من متوجه نشوم و نبینم . حسن خدا حافظی کرد و رفت . چند روز بعد از رفتن حسن همسایمان نامه را دید و برایم آورد داخل نامه نوشته بود پدر و مادر عزیزم برای من گریه و زاری نکنید این بار که بروم دیگر بر نخواهم گشت و تنها خبر شهادتم را برایتان می آوردند و وخواهرم طاهره جان اگر گاهی با تو به تندی برخورد کردم مرا ببخش و حلالم کن پس از آن از همه همسایه ها حلالیت طلبیده بود .
- به خاطر دارم هنگامیکه پسر عمه ی حسن شهید شده بود در مراسم تشییع پیکر او همه گریه می کردند به غیر از حسن ناراحت شدم و گفتم : حسن انگار اصلا ناراحت نیستی چرا گریه نمی کنی در جواب من گفت : نه مادر، نباید برای شهید گریه کرد . فردا هم نوبت من است من هم می روم و شهید می شوم و شما اصلا نباید برای من گریه کنید و ناراحت شوید .[۱]