شهید غلامرضا دل گرم: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6111946 تاریخ تولد : نام : غلامرضا محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : دل‌گر...» ایجاد کرد)
 
 
سطر ۱۱: سطر ۱۱:
 
یکبار که غلامرضا به جبهه رفته بود مجروح شده او برای مداوا به بیمارستان بستری بود. در یکی از همان شبها سیدی به خواب ایشان می آید و دستی بر سر شانه او زده و می گوید صبور باش تا جان در بدن داری مرا فراموش نکن.
 
یکبار که غلامرضا به جبهه رفته بود مجروح شده او برای مداوا به بیمارستان بستری بود. در یکی از همان شبها سیدی به خواب ایشان می آید و دستی بر سر شانه او زده و می گوید صبور باش تا جان در بدن داری مرا فراموش نکن.
  
من یک شب خواب دیدم غلامرضا وارد خانه شد با دیدن او حرکت کرده و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم. گفتم : پسرم بیا بنشین . گفت : وقت نشستن نیست کفت را بپوش برویم کارت دارم . من کتم را پوشیدم و با هم از خانه بیرون رفتیم . در بین راه به من گفت : پدر خواست جمع باشد به منزلی که می رویم آنجا 12 امام طرف راست مجلس نشسته اند و بقیه که شهدا هستند در طرف چپ مجلس نشسته اند . شما وقتی وارد مجلس شدی 12 امام را زیارت کن و بعد از احوال پرسی برو و آخر مجلس بایست وقتی ما با هم وارد مجلس شدیم . دیدیم امامها در طرف راست مجلس و شهدا در طرف چپ مجلس همه پشت میز وروی صندلی نشسته اند . و همه در حال خوردن میوه و شیرینی هستند . وقتی مصافحهئمن با آنها تمام شد رفتم و آخر ایستادم که ایشان هم آمده و کنار من ایستاده است . پیغمبر اکرم (ص) به غلامرضا امر کردند : سه تا صندلی و میز بیاور و در وسط مجلس بگذار . او سه تا صندلی و میز آورد و گذاشت . پیغمبر برخواست و همراه با امام حسن (ع) آمدند دست من را گرفتند . یکی این دستم یکی آن دستم را مرا کنار صندلی ها آوردند و به من گفتند روی صندلی وسط بنشین . گفتم: نه آقا شما بنشینید . پیغمبر امر کردند . باید بنشینی . بعد به غلامرضا امر کردند : سه تا چایی برای ما بیاور . یکی از آنها را پیغمبر برداشت و به من داد . من چایی را صرف کردم . پیغمبر گفت: خوب بچه ات را دیدی ؟ گفتم بله . گفت: دلخرو نیستی ؟ سه بار تکرار کرد. گفتم : آقا جان فدای سرت . بعد رو به جمعیت گفت : برای آقا دلگرمی یک درود بفرستید و یک کفی هم بزنید . آنها درود فرستادند و دست زدند و سر و صدا بلند شد که من از خواب بیدار شدم .
+
من یک شب خواب دیدم غلامرضا وارد خانه شد با دیدن او حرکت کرده و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم. گفتم : پسرم بیا بنشین . گفت : وقت نشستن نیست کفت را بپوش برویم کارت دارم . من کتم را پوشیدم و با هم از خانه بیرون رفتیم . در بین راه به من گفت : پدر خواست جمع باشد به منزلی که می رویم آنجا 12 امام طرف راست مجلس نشسته اند و بقیه که شهدا هستند در طرف چپ مجلس نشسته اند . شما وقتی وارد مجلس شدی 12 امام را زیارت کن و بعد از احوال پرسی برو و آخر مجلس بایست وقتی ما با هم وارد مجلس شدیم . دیدیم امامها در طرف راست مجلس و شهدا در طرف چپ مجلس همه پشت میز وروی صندلی نشسته اند . و همه در حال خوردن میوه و شیرینی هستند . وقتی مصافحهئمن با آنها تمام شد رفتم و آخر ایستادم که ایشان هم آمده و کنار من ایستاده است . پیغمبر اکرم (ص) به غلامرضا امر کردند : سه تا صندلی و میز بیاور و در وسط مجلس بگذار . او سه تا صندلی و میز آورد و گذاشت . پیغمبر برخواست و همراه با امام حسن (ع) آمدند دست من را گرفتند . یکی این دستم یکی آن دستم را مرا کنار صندلی ها آوردند و به من گفتند روی صندلی وسط بنشین . گفتم: نه آقا شما بنشینید . پیغمبر امر کردند . باید بنشینی . بعد به غلامرضا امر کردند : سه تا چایی برای ما بیاور . یکی از آنها را پیغمبر برداشت و به من داد . من چایی را صرف کردم . پیغمبر گفت: خوب بچه ات را دیدی ؟ گفتم بله . گفت: دلخرو نیستی ؟ سه بار تکرار کرد. گفتم : آقا جان فدای سرت . بعد رو به جمعیت گفت : برای آقا دلگرمی یک درود بفرستید و یک کفی هم بزنید . آنها درود فرستادند و دست زدند و سر و صدا بلند شد که من از خواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8877 سایت یاران رضا] </ref>
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8877
+
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۵

کد شهید: 6111946 تاریخ تولد : نام : غلامرضا محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : دل‌گرم‌ تاریخ شهادت : 1361/07/23 نام پدر : باقر مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تدارکات‌

خاطرات

یکبار که غلامرضا به جبهه رفته بود مجروح شده او برای مداوا به بیمارستان بستری بود. در یکی از همان شبها سیدی به خواب ایشان می آید و دستی بر سر شانه او زده و می گوید صبور باش تا جان در بدن داری مرا فراموش نکن.

من یک شب خواب دیدم غلامرضا وارد خانه شد با دیدن او حرکت کرده و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم. گفتم : پسرم بیا بنشین . گفت : وقت نشستن نیست کفت را بپوش برویم کارت دارم . من کتم را پوشیدم و با هم از خانه بیرون رفتیم . در بین راه به من گفت : پدر خواست جمع باشد به منزلی که می رویم آنجا 12 امام طرف راست مجلس نشسته اند و بقیه که شهدا هستند در طرف چپ مجلس نشسته اند . شما وقتی وارد مجلس شدی 12 امام را زیارت کن و بعد از احوال پرسی برو و آخر مجلس بایست وقتی ما با هم وارد مجلس شدیم . دیدیم امامها در طرف راست مجلس و شهدا در طرف چپ مجلس همه پشت میز وروی صندلی نشسته اند . و همه در حال خوردن میوه و شیرینی هستند . وقتی مصافحهئمن با آنها تمام شد رفتم و آخر ایستادم که ایشان هم آمده و کنار من ایستاده است . پیغمبر اکرم (ص) به غلامرضا امر کردند : سه تا صندلی و میز بیاور و در وسط مجلس بگذار . او سه تا صندلی و میز آورد و گذاشت . پیغمبر برخواست و همراه با امام حسن (ع) آمدند دست من را گرفتند . یکی این دستم یکی آن دستم را مرا کنار صندلی ها آوردند و به من گفتند روی صندلی وسط بنشین . گفتم: نه آقا شما بنشینید . پیغمبر امر کردند . باید بنشینی . بعد به غلامرضا امر کردند : سه تا چایی برای ما بیاور . یکی از آنها را پیغمبر برداشت و به من داد . من چایی را صرف کردم . پیغمبر گفت: خوب بچه ات را دیدی ؟ گفتم بله . گفت: دلخرو نیستی ؟ سه بار تکرار کرد. گفتم : آقا جان فدای سرت . بعد رو به جمعیت گفت : برای آقا دلگرمی یک درود بفرستید و یک کفی هم بزنید . آنها درود فرستادند و دست زدند و سر و صدا بلند شد که من از خواب بیدار شدم .[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا