نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6==خاطرات==
- یک روز به همراه فرزندم علی محمد داخل حیاط منزل نشسته بودیم و در مورد وضع زندگیمان صحبت می کردیم. چون از لحاظ مالی ضعیف بودیم علی به من پیشنهاد کرد و گفت: بابا من خیلی به سپاه علاقه دارم و می خواهم که پاسدار شوم . اگر اجازه بدهید ، بروم و در سپاه استخدام شوم. به او گفتم: پسرم همین کار کشاورزی را باهم انجام می دهیم ولی قبول نکرد و مرتب می گفت: اگر اجازه بدهید بروم به سپاه. انگار به این بچه الهام شده بود که باید با لباس مقدس سپاهی به میهمانی خدا برود. وقتی که دیدم علاقه ی زیادی از خودش نشان می دهد من هم به او اجازه دادم که برود .
به خاطر دارم آخرین مرتبه ای که علی محمد می خواست به جبهه برود به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار با دفعات قبل فرق دارد و در این سفر آخر به آرزوی دیرینه ی خودم که همان شهادت در راه اسلام و قرآن است خواهم رسید و در کال (رودخانه) اسدآباد به استقبال من خواهید آمد . که همین طور هم شد و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادت او را برایمان آوردند .
به خاطر دارم یک روز که از سر کار وارد منزل شدم دیدم که مادر علی محمد سر و صدا می کند. علت را از او پرسیدم که چرا این همه سر و صدا راه انداخته اید گفت: علی محمد جگر مرا خون کرده و می گوید ان شالله به سپاه می روم و یک دفعه برایت خبر می آوردند که علی شهید شده و مردم شعار بدهند این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده و به تو مادر شهید بگویند. به او گفتم: چرا با این حرفها مادرت را ناراحت کردی گفت: من به سپاه می روم و شهید می شوم . گفتم ان شالله به سپاه می روی و به سلامت هم بر می گردی. این حرفها را که گفتم علی خیلی خوشحال شده بود و گویی بال و پر در آورده بود و شروع به بوسیدن من کرد و گفت: از شما متشکرم که به من اجازه دادید و صبح روز بعد ساکش را بست و از مادرش خداحافظی کرد و عازم جبهه شد و به هدف خودش رسید .
خاطرات - یک به خاطر دارم که دو شبانه روز برای جمع کردن چغندر به همراه فرزندم علی محمد داخل حیاط منزل نشسته بودیم و در مورد وضع زندگیمان صحبت می کردیمسر چاه کشاورزی رفته بودم. چون از لحاظ مالی ضعیف بودیم علی یک شب خواب دیدم که تیری به من پیشنهاد پهلویم اصابت کرد و گفت: بابا من خیلی به سپاه علاقه دارم زمین افتادم و می خواهم فریاد بلندی کشیدم که پاسدار شوم . اگر اجازه بدهید ، بروم در همان لحظه از خواب بیدار شدم و در سپاه استخدام شوم. تا صبح نخوابیدم و بلافاصله از آنجا به او گفتم: پسرم همین کار کشاورزی روستا برگشتم و جریان را باهم انجام می دهیم ولی قبول نکرد برای برادر علی تعریف کردم و مرتب می گفت: اگر اجازه بدهید بروم به سپاه. انگار به این بچه الهام شده بود که باید با لباس مقدس سپاهی به میهمانی خدا برود. وقتی که دیدم علاقه ی زیادی از خودش نشان می دهد من او هم تعبیر به او اجازه دادم که برود شهادت برادرش علی محمد کرد. - به خاطر دارم آخرین مرتبه ای که علی محمد می خواست اتفاقا به جبهه برود به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر واقعیت پیوست و مادرم باشید چون این بار با دفعات قبل فرق دارد و در این سفر آخر به آرزوی دیرینه ی خودم که عصر همان شهادت در راه اسلام روز آمدند و قرآن است خواهم رسید و در کال (رودخانه) اسدآباد به استقبال من خواهید آمد . که همین طور هم شد و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادت او علی محمد را برایمان آوردند .
- به خاطر دارم یک روز خاطره ای که از سر کار وارد منزل شدم دیدم که مادر برادرم علی محمد سر و صدا می کند. علت را از او پرسیدم به خاطر دارم اینست که چرا این همه سر و صدا راه انداخته اید گفت: علی محمد جگر مرا خون کرده و می گوید ان شالله ایشان در آخرین اعزام خود به سپاه می روم و یک دفعه برایت خبر می آوردند که علی شهید شده و مردم شعار بدهند این گل پرپر جبهه های حق علیه باطل به یکی از کجا آمده از سفر کرببلا آمده اقوام گفته بود مواظب پدر و به تو مادر شهید بگویند. به او گفتم: چرا با مادرم باشید چون این حرفها مادرت را ناراحت کردی گفت: من بار که به سپاه می روم و جبهه بروم شهید می شوم . گفتم ان شالله و به سپاه می روی آرزوی خودم خواهم رسید و به سلامت هم بر می گردیاستقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. این حرفها را که گفتم علی خیلی خوشحال شده بود و گویی بال همین طور هم شد و پر در آورده بود و شروع به بوسیدن من کرد و گفت: پس از شما متشکرم چند روز که به من اجازه دادید و صبح روز بعد ساکش از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را بست و از مادرش خداحافظی کرد و عازم جبهه شد و به هدف خودش رسید برایمان آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3754 سایت یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
- به خاطر دارم که دو شبانه روز برای جمع کردن چغندر به سر چاه کشاورزی رفته بودم. یک شب خواب دیدم که تیری به پهلویم اصابت کرد و به زمین افتادم و فریاد بلندی کشیدم که در همان لحظه از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و بلافاصله از آنجا به روستا برگشتم و جریان را برای برادر علی تعریف کردم و او هم تعبیر به شهادت برادرش علی محمد کرد. که اتفاقا به واقعیت پیوست و عصر همان روز آمدند و خبر شهادت علی محمد را برایمان آوردند Image:3754 (1).jpg
- خاطره ای که از برادرم علی محمد به خاطر دارم اینست که ایشان در آخرین اعزام خود به جبهه های حق علیه باطل به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و به آرزوی خودم خواهم رسید و به استقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. و همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند .
منبع سایت یاران رضا</gallery>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 3754=پانویس==<references />