گلزار : باغمزار
خاطرات
عشق به جهاد
راوی اکبر عابدیان
متن کامل خاطره
روزی معلّم در مورد فلسفه تاریخ مطالبی را بیان کرد و گفت: تاریخ شاهد قتل، غارت و چپاول است چه خونهایی که به ناحق در جهان ریخته شده و چه ظلم ها و جنایاتی در جامعه شده است و اکنون وظیفه ماست که برای حفظ دیانت میهنمان به دفاع از کشور پرداخته اسلحه به دوش گیریم و به میدان نبرد برویم و از مرز و بوم کشورمان دفاع نماییم. بعد از اتمام درس همه کلاس را ترک نمودند. امّا رضا آهسته به خانه آمد و در گوشه ای نشست و همه از کارهایش متعجب ساخت و سئوالاتی در مورد احوال او پرسیده شد. با این مضامین که چرا حرف نمی زنی؟ رضا در آن موقع سکوت را شکست و با خوشحالی گفت: پدرم وظیفه ماست که به جای قلم اسحله به دوش بگیریم و به جای مدرسه در سنگر از ایران دفاع نماییم. باید در مساجد جمع شویم و از برادران سپاه کمک گرفته تا فنون نظامی را یاد بگیریم. لذا از آن موقع رضا برای فراگیری فنون نظامی در مسجد محل ثبت نام نمودند و یکی از برادران سپاه به آموزش نظامی آنها پرداخت تا اینکه مدّت آموزش آنها به اتمام رسید و همگی عهد کردن که با اولین اعزام به جبهه بروند. آنها برای خداحافظی به مدرسه رفتند و معلّم تاریخ مطالبی را بیان نمود. سپس از سوی برادران سپاه به هریک از دانش آموزان پیشانی بندی که روی آن نوشته شده بود یا حسین دادند و رضا با خوشحالی به خانه آمد و پدر او را در آغوش گرفت و با ریختن اشک گفت: پسرم من از تو راضی هستم انشاءالله خدا هم از تو راضی باشد. روز بعد با هماهنگی بسیج ناحیه دستور اعزام آنها صادر شد که یک هفته بعد آنها به جبهه بروند. روز موعد که همان 62/3/28 بود فرا رسید. بسیج ناحیه شلوغ از افرادی بود که برای خداحافظی بسیجیان گرد آمده بودند و در آن وقت رضا و دیگر دوستان با پوشیدن لباس رزم و بستن پیشانی بند عازم جبهه شدند و پدر رضا بعد از بدرقه به خانه باز گشت. مدتی از اعزام رضا گذشت که پدر رضا خوابی دید و صبح آن روز خبر شهادت رضا را آوردند و مادر به صحرا رفت تا او را در جریان شهادت با خبر سازد و با دیدن او گفت: فرزنمان به آرزویش رسید و در آن موقع پدر دو رکعت نماز شکر به جای آورد و گفت: فرزندمان به آرزویش رسید و به خانه باز گشت تا مراسم تشییع جنازه را بر گزار نمایند اما همین که پدر جنازه رضا را بوسید چشمش به کاغذ آغشته به خون افتاد که همان وصیت نامه او بود.
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی فاطمه عابدیان