گلزار : بهشترضا
خاطرات:
وقتی آقای سهراب نیا به بوکان وارد شدند بخاطر کهولت سن ایشان مسؤلین اصرار داشتند که بهتر است شما در بوکان در بیمارستان سپاه انجام وظیفه نمایید ولی این مرد مبارز که از هیچ چیز ترسی نداشت و نمی خواست بعنوان نیروی پشت خط باشد قبول نکرد و گفت: من آمده ام تا برای رزمندگان مفید باشم و به درد هموطنان بخورم لذا من به مقرهای اطراف می روم و بالاخره ایشان را به مقر تکان تپه فرستادند و در این مقر به محض رسیدن با همیاری مردم و نیروی بسیج شروع به ساخت درمانگاه جهت بیماران نمودند و در همان حال به مداوای روستائیان کرد و رزمندگان پرداختند تا بالاخره یک روز صبح پس از اصرار بسیار زیاد همه بسیجیان قبول نمودند و بعنوان امام جماعت شروع به اقامه نماز صبح نمودند در رکعت اول بودیم که صدای شلیک تیر می آمد به ذهنمان آمد که مانند همیشه حتما یکی از نیروها باز بی انظباطی کرده و تیراندازی کرده و تیر به طرف کلاغ یا قوطی کنسرو نموده به نماز ادامه داده و سجده اول را تمام نموده به سجده دوم می رفتیم که صدای تیر دوم و اصابت آن از پشت به کتف چپ امام جماعت و شکافی در سینه و قلب او از جلو ما را بخود آورد شهید سهراب نیا در حالیکه به سجده می رفت اسلحه خود را که کنارش بود به زیر بدن خود کشید و سر بر مهر نهاد که ناگاه تیری سفیر کشان به سمت راست شهید نشست یاامیرالمؤمنین فزت به رب الکعبه به خدای کعبه که رستگار شدم در این هنگام ما چهار نفر از پنجره اطاق داخل مقر به بیرون پریدیم و چون مقر بالای تپه بنا شده بود نتوانستیم خود را کنترل کنیم زیرا پشت پنجره به دره منتهی می شد غلت زنان بداخل رودخانه افتادیم و صدمه هم دیدیم کاری از ما ساخته نبود کومله ها مقر را گرفتند و نیروهای کمکی تا بعد از ظهر توانستند به مقر برسند.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11858سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:حسین _سهراب نیا}}