یادم هست زمانی که حجت الاسلام خلخالی ریاست مبارزه با موادمخدر را به عهده داشت براتعلی نماینده ایشان در سبزوار بود بعد از چند وقت طی ماموریتی به تایباد رفت و سه ماه در آنجا مشغول بود تا این که عراق به ایران حمله کرد و ایشان در همان اعزام اول سبزوار می خواست به جبهه برود ولی آقای محسنی که فرمانده سپاه بود او را از رفتن بازداشته و به ایشان گفته بود که مسئولیت شما در این جا سنگین تر است و در این جا به شما بیشتر احتیاج داریم . براتعلی خیلی نارحت شده بود ولی بخاطر آقای محسنی چند وقتی در این جا مانده بود .
وقتی که براتعلی می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم در روستا و سر زمین کشاورزی بودیم که ایشان به پیش ما آمد تا از ما خداحافظی کند مادرم تا او را دیده فهمید که می خواهد به جبهه برود و شروع به گریه کرد . به مادرم گفتم چرا گریه می کنید این هم مثل ماموریت هایی است که دفعات قبل رفته است، می رود و سریع بر می گردد . ولی مادرم گفت : به او نگاه کن چهره اش طوری است که گویی دیگر از این ماموریت بر نخواهد گشت . براتعلی به پیش ما آمد و خداحافظی کرد موقع رفتن من گوشواره هایم را به او دادم تا به رزمنده ها کمک کند ولی قبول نکرد و گفت من پول گوشواره هایت را از طرف تو به رزمندها کمک می کنم . منبع : سایت یاران رضا <ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11365سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:براتعلی_سخاوت نیا}}
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شعرستان شهرستان سبزوار]]