شهید محمد عارفی.: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱۰: سطر ۱۰:
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
گلزار :    بهشت‌نبی‌
 
گلزار :    بهشت‌نبی‌
==خاطرات==
+
خاطرات
 
     عشق شهادت
 
     عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
سطر ۱۶: سطر ۱۶:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*یک شب محمد آمد و به من گفت: مادر جان از شما خواهش می کنم در کنار من بنشین و من دعا می کنم و تو آمین بگو. می گویند دعای مادر زودتر مستجاب می شود. من در آن شب نمی دانستم از خدا چه می خواهد اما بعد متوجه شدم که از خدا خواسته تا شهید شود و من هم برایش آمین گفتم. محمد در وصیت نامه اش گفته بود که اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و نروید هر جا بگویید که من پدر یا مادر شهید هستم. چون شما تنها نیستید که فرزندتان شهید شده، زیاد هستند کسانی حتی چند فرزندشان را از دست داده اند. به همین خاطر در هنگام شهادتش خدا چنان صبری به ما داده بود که برای خودمان جای تعجب بود.
+
یک شب محمد آمد و به من گفت: مادر جان از شما خواهش می کنم در کنار من بنشین و من دعا می کنم و تو آمین بگو. می گویند دعای مادر زودتر مستجاب می شود. من در آن شب نمی دانستم از خدا چه می خواهد اما بعد متوجه شدم که از خدا خواسته تا شهید شود و من هم برایش آمین گفتم. محمد در وصیت نامه اش گفته بود که اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و نروید هر جا بگویید که من پدر یا مادر شهید هستم. چون شما تنها نیستید که فرزندتان شهید شده، زیاد هستند کسانی حتی چند فرزندشان را از دست داده اند. به همین خاطر در هنگام شهادتش خدا چنان صبری به ما داده بود که برای خودمان جای تعجب بود.
     *عشق به جهاد
+
     عشق به جهاد
 
موضوع    عشق به جهاد
 
موضوع    عشق به جهاد
 
راوی    احمد عارفی
 
راوی    احمد عارفی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*یک روز به همراه خانواده در خانه نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون بودیم که یک دفعه خبر به شهادت رسیدن شهید جدی به گوش محمد رسید و چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در همان لحظه شروع کرد به گریه کردن و گفت: من اینجا در خانه نشسته ام در حالی که دوستانم جانشان را در راه کشور فدا کرده اند و زمانی که جبهه رفت به همسرم گفت: اگر خدا به شما فرزندی عطا کرد اسمش را محمد جواد به یاد محمد جواد باهنر بگذارید. که بعد از شهادت برادرم همسرم این موضوع را به من گفت و طبق قولی که همسرم به محمد داده بود نام پسرمان را محمد جواد گذاشتیم.
+
یک روز به همراه خانواده در خانه نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون بودیم که یک دفعه خبر به شهادت رسیدن شهید جدی به گوش محمد رسید و چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در همان لحظه شروع کرد به گریه کردن و گفت: من اینجا در خانه نشسته ام در حالی که دوستانم جانشان را در راه کشور فدا کرده اند و زمانی که جبهه رفت به همسرم گفت: اگر خدا به شما فرزندی عطا کرد اسمش را محمد جواد به یاد محمد جواد باهنر بگذارید. که بعد از شهادت برادرم همسرم این موضوع را به من گفت و طبق قولی که همسرم به محمد داده بود نام پسرمان را محمد جواد گذاشتیم.
     *عشق شهادت
+
     عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*به خاطر دارم هنگامی که در مازندران بودیم. یک روز محمد با موتور تصادف کرد و هر دو پایش شکست به طوری که تا چند وقت در بیمارستان بستری بود. اما او از این موضوع خیلی ناراحت بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا من نمی خواهم مرگم به این صورت باشد، می خواهم جانم را در راه تو فدا کنم و در راه اسلام و قرآن شهید شوم. این برای ما خیلی باعث تعجب بود چون با سن بسیار کمی که داشت چنین آرزوی بزرگی در سر داشت.
+
به خاطر دارم هنگامی که در مازندران بودیم. یک روز محمد با موتور تصادف کرد و هر دو پایش شکست به طوری که تا چند وقت در بیمارستان بستری بود. اما او از این موضوع خیلی ناراحت بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا من نمی خواهم مرگم به این صورت باشد، می خواهم جانم را در راه تو فدا کنم و در راه اسلام و قرآن شهید شوم. این برای ما خیلی باعث تعجب بود چون با سن بسیار کمی که داشت چنین آرزوی بزرگی در سر داشت.
     *خواب و رویای دیگران درمورد شهید
+
     خواب و رویای دیگران درمورد شهید
 
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 
راوی    احمد عارفی
 
راوی    احمد عارفی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.
+
خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.
     *پیش بینی شهادت
+
     پیش بینی شهادت
 
موضوع    پيش بيني شهادت
 
موضوع    پيش بيني شهادت
 
راوی    مریم صفدری
 
راوی    مریم صفدری
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*به خاطر دارم وقتی که محمد می خواست به جبهه برود به من گفت: مادر جان راهی که من هم اکنون انتخاب کرده ام، بازگشتی ندارد و مطمئن هستم به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید. پس بعد از شهادتم مبادا گریه کنید و ناراحت شوید. شما باید افتخار کنید که پسرتان این سعادت را داشت که شهادت نصیبش شود. مبادا با گریه و زاری دشمن را شاد کنید. دلتان را ببرید پیش مادرانی که چند فرزندشان به شهادت رسیده است. وقتی که محمد این حرف ها را می زد اشک در چشمان حلقه زد و افتخار کردم که چنین فرزند با ایمان وبا خدایی دارم
+
به خاطر دارم وقتی که محمد می خواست به جبهه برود به من گفت: مادر جان راهی که من هم اکنون انتخاب کرده ام، بازگشتی ندارد و مطمئن هستم به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید. پس بعد از شهادتم مبادا گریه کنید و ناراحت شوید. شما باید افتخار کنید که پسرتان این سعادت را داشت که شهادت نصیبش شود. مبادا با گریه و زاری دشمن را شاد کنید. دلتان را ببرید پیش مادرانی که چند فرزندشان به شهادت رسیده است. وقتی که محمد این حرف ها را می زد اشک در چشمان حلقه زد و افتخار کردم که چنین فرزند با ایمان وبا خدایی دارم
     *علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
+
     علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
 
موضوع    علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت
 
موضوع    علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت
 
راوی    مریم صفدری
 
راوی    مریم صفدری
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد.
+
یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد.
*خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
+
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
 
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
 
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستم. همانطور که می رفتم محمد را دیدم که از دور می آید. به طرف او رفتم و صدایش زدم، اما محمد صدای مرا نشنید و همانطور به راه خودش ادامه داد تا اینکه از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم و یک حسی در درونم موج می زد که گویی اتفاقی افتاده است و همین طور هم شد، پس از چند ساعت خبر آوردند که محمد به فیض شهادت نائل گردیده است.
+
یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستم. همانطور که می رفتم محمد را دیدم که از دور می آید. به طرف او رفتم و صدایش زدم، اما محمد صدای مرا نشنید و همانطور به راه خودش ادامه داد تا اینکه از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم و یک حسی در درونم موج می زد که گویی اتفاقی افتاده است و همین طور هم شد، پس از چند ساعت خبر آوردند که محمد به فیض شهادت نائل گردیده است.
     *برخورد با مخالفین
+
     برخورد با مخالفین
 
موضوع    برخورد با مخالفين
 
موضوع    برخورد با مخالفين
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
راوی    علی اصغر عارفی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*به خاطر دارم یک روز محمد به همراه برادرش برای کاری به شهرستان دیگری رفتند. در بین راه که سوار ماشین بودند با راننده آشنا می شوند که خیلی از نظام وانقلاب بد می گوید. محمد با وجود اینکه در آن زمان سن زیادی نداشت اما از برخورد آن راننده آنقدر ناراحت و عصبانی می شود که باعث تعجب برادرش شده و شروع به بحث و صحبت با راننده می کند تا او را قانع کند که حرف هایش همه اشتباه است که بالاخره راننده هم متوجه کار خودش می شود و از محمد عذر خواهی می کند.
+
به خاطر دارم یک روز محمد به همراه برادرش برای کاری به شهرستان دیگری رفتند. در بین راه که سوار ماشین بودند با راننده آشنا می شوند که خیلی از نظام وانقلاب بد می گوید. محمد با وجود اینکه در آن زمان سن زیادی نداشت اما از برخورد آن راننده آنقدر ناراحت و عصبانی می شود که باعث تعجب برادرش شده و شروع به بحث و صحبت با راننده می کند تا او را قانع کند که حرف هایش همه اشتباه است که بالاخره راننده هم متوجه کار خودش می شود و از محمد عذر خواهی می کند.
     *عشق شهادت
+
     عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
 
موضوع    عشق شهادت
 
راوی    مریم صفدری
 
راوی    مریم صفدری
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
*به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14134 سایت یاران رضا]</ref>
+
به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است.
==پانویس==
+
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14134
 
+
==رده==
 
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عارفی}}
<references />
+
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]

نسخهٔ ‏۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۹

کد شهید: 6216273 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : سرخس نام خانوادگی : عارفی‌ تاریخ شهادت : 1362/06/09 نام پدر : علی‌اصغر مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌نبی‌ خاطرات

   عشق شهادت

موضوع عشق شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره

یک شب محمد آمد و به من گفت: مادر جان از شما خواهش می کنم در کنار من بنشین و من دعا می کنم و تو آمین بگو. می گویند دعای مادر زودتر مستجاب می شود. من در آن شب نمی دانستم از خدا چه می خواهد اما بعد متوجه شدم که از خدا خواسته تا شهید شود و من هم برایش آمین گفتم. محمد در وصیت نامه اش گفته بود که اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و نروید هر جا بگویید که من پدر یا مادر شهید هستم. چون شما تنها نیستید که فرزندتان شهید شده، زیاد هستند کسانی حتی چند فرزندشان را از دست داده اند. به همین خاطر در هنگام شهادتش خدا چنان صبری به ما داده بود که برای خودمان جای تعجب بود.

   عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد راوی احمد عارفی متن کامل خاطره

یک روز به همراه خانواده در خانه نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون بودیم که یک دفعه خبر به شهادت رسیدن شهید جدی به گوش محمد رسید و چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در همان لحظه شروع کرد به گریه کردن و گفت: من اینجا در خانه نشسته ام در حالی که دوستانم جانشان را در راه کشور فدا کرده اند و زمانی که جبهه رفت به همسرم گفت: اگر خدا به شما فرزندی عطا کرد اسمش را محمد جواد به یاد محمد جواد باهنر بگذارید. که بعد از شهادت برادرم همسرم این موضوع را به من گفت و طبق قولی که همسرم به محمد داده بود نام پسرمان را محمد جواد گذاشتیم.

   عشق شهادت

موضوع عشق شهادت راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره

به خاطر دارم هنگامی که در مازندران بودیم. یک روز محمد با موتور تصادف کرد و هر دو پایش شکست به طوری که تا چند وقت در بیمارستان بستری بود. اما او از این موضوع خیلی ناراحت بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا من نمی خواهم مرگم به این صورت باشد، می خواهم جانم را در راه تو فدا کنم و در راه اسلام و قرآن شهید شوم. این برای ما خیلی باعث تعجب بود چون با سن بسیار کمی که داشت چنین آرزوی بزرگی در سر داشت.

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی احمد عارفی متن کامل خاطره

خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره

به خاطر دارم وقتی که محمد می خواست به جبهه برود به من گفت: مادر جان راهی که من هم اکنون انتخاب کرده ام، بازگشتی ندارد و مطمئن هستم به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید. پس بعد از شهادتم مبادا گریه کنید و ناراحت شوید. شما باید افتخار کنید که پسرتان این سعادت را داشت که شهادت نصیبش شود. مبادا با گریه و زاری دشمن را شاد کنید. دلتان را ببرید پیش مادرانی که چند فرزندشان به شهادت رسیده است. وقتی که محمد این حرف ها را می زد اشک در چشمان حلقه زد و افتخار کردم که چنین فرزند با ایمان وبا خدایی دارم

   علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت

موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره

یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره

یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستم. همانطور که می رفتم محمد را دیدم که از دور می آید. به طرف او رفتم و صدایش زدم، اما محمد صدای مرا نشنید و همانطور به راه خودش ادامه داد تا اینکه از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم و یک حسی در درونم موج می زد که گویی اتفاقی افتاده است و همین طور هم شد، پس از چند ساعت خبر آوردند که محمد به فیض شهادت نائل گردیده است.

   برخورد با مخالفین

موضوع برخورد با مخالفين راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره

به خاطر دارم یک روز محمد به همراه برادرش برای کاری به شهرستان دیگری رفتند. در بین راه که سوار ماشین بودند با راننده آشنا می شوند که خیلی از نظام وانقلاب بد می گوید. محمد با وجود اینکه در آن زمان سن زیادی نداشت اما از برخورد آن راننده آنقدر ناراحت و عصبانی می شود که باعث تعجب برادرش شده و شروع به بحث و صحبت با راننده می کند تا او را قانع کند که حرف هایش همه اشتباه است که بالاخره راننده هم متوجه کار خودش می شود و از محمد عذر خواهی می کند.

   عشق شهادت

موضوع عشق شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره

به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14134

رده