یکى از زنان همسایمان که با هم رفت و آمد داشتیم برایم نقل مىکرد : دیشب در عالم خواب غلامرضا را دیدم که در یک باغ بسیار بزرگى است و گلها را آب مىدهد گفتم عجب جاى قشنگى خاله جان شهید شدهاى این جا چه کار مىکنى؟ گفت : من مسئول آب دادن گلها هستم گفتم : آن خانمى که در آن طرف باغ است کیست؟ خندید و گفت مثل اینکه او همسرم است و اسمش هم آمنه است آخر وقتیکه در آن دنیا بودم مىخواستم با دختر فلانى که اسمش آمنه است ازدواج کنم بنابراین بلافاصله بعد از شهادت او را به عقدم درآوردند .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014306 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==
منبع سایت: http:<references //www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14306>