متن کامل خاطره
او عضو بسیج پایگاه محله مان بود و شبها برای نگهبانی به پایگاه می رفت و یک شب با اینکه خسته بود از سر کار آمد نوبت نگهبانی او بود و بعد از آن از سرکار بلافاصله به پایگاه محل رفت. برای انجام وظیفه ومأموریتهای شب. تنهایی نگهبانی می داد و من چون می دانستم که او خسته است و باید تا صبح نگهبانی دهد. به پایگاه رفتم. تا به او کمک کنم و به او گفتم: که شما برو خانه و استراحت کن من به جای شما نگهبانی می دهم ولی او با عشقی که به این کار داشت قبول نکرد و در حالی که خسته بود نگهبانی را تا صبح ادامه داد.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14274سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />