ویرایش‌ها

شهید عبدالحسین عبد نصر الهی

۵۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۸
متن کامل خاطره
الهام ! « آن شب مانند همیشه بچه ها زود به خواب رفتند و من تنها در خانه بودم . ناگهان احساس عجیبی به من دست داد .احساس کردم که کسی به من گفت : بلند شو و لباس سیاه بدوز ! من چادری داشتم . فورأ آن را به هم زده . شروع به بریدنش نمودم . کمی از آن را که دوختم ، به خود آمدم و شیطان را لعنت گفتم . ترس به خصوصی در دلم راه افتاد و چاره ای نداشتم جزء آنکه به رختخواب رفته و به زور به خواب روم ! صبح زود که از خواب بیدار شدم ، نگرانی بخصوصی در دلم بود . رفتم تا کارهای همیشگی خانه را انجام دهم ، اما نتوانستم . دست بچه ها را گرفته و به طرف خانه همسایه رفتم تا شاید بهتر شوم . به همسایه گفتم زینب خانم بچه ها اینجا باشند تا من به خیابان بروم . نمی دانم چرا امروز اینقدر دلم گرفته نگرانم ! او نصیحتم کرد ولی فایده نداشت . به طرف خیابان رفتم . و اسامی شهدا را می خواندند. 57 تن شهید شده بودند ! اما چون غرق در افکار خودم بودم اسم شهیدم را نشنیدم . به طرف خانه آمدم و قوم و خویشان را دیدم . و این اضطراب به حقیقت پیوست!» « تکلیف تو دیروز تو رفتن بود تا امروز بماند ، و وظیفه ما امروز ماندن تا دیروز بماند »منبع سایت: .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14470سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش