یک شب خواب دیدم که علی اکبر یک کت و شلوار مشکی در تن دارد و آمده او را در آغوش گرفتم به سرش دست می کشیدم و او را می بوسیدم گفتم : علی اکبر جان تو شهید شده ای و ما همه فامیل برایت گریه می کنیم گفت: نه می بینید که من زنده ام چرا گریه می کنید. یک جعبه بزرگ شیرینی در دستش است. گفت: مادر جان این شیرینی را بگیر و اسم بچه ای که می خواهد به دنیا بیاید را علی اکبر بگذار او شبیه من است. و واقعا همین هم طور شد.
بعد از شهادت او خیلی گریه کردم و ناراحت بودم یک شب خواب دیدم که یک باغ بزرگی است و دو پاسدار نگهبان آنجا بودند از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا مال شهیدان است گفتم: ما هم شهید داریم او را صدا بزنید تا او را ببینمعلی اکبر آمد و یک پارچه سبز در گردنش بود و یک دیس خرمایی در دستش بود. گفتم: اکبر جان چه جای خوبی داری او گفت چه فایده ای دارد که تو گریه می کنی هر وقت تو گریه می کنی من زخم پهلویم درد میگیرد مادر جان دیگر گریه نکن و لباسهای سیاهت را از تن بیرون کن.
یک روز یکی از اعضای فامیل را دیده بود که ناراحت بود و گریه میکرد از او پرسیده چه شده است او گفته بود که با شوهرم دعوا کرده ام او را به خانه اش برده با شوهرش صحبت کرده و آنها را نصیحت کرده که در زندگی یار و یاور هم دیگر باشند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7360 سایت یاران رضا]</ref>
سایت:یاران رضا ==پانویس==http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7360>