rId4 کد شهید : 6524810 {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : حسینفرد = حسین عجم زیبد|تصویر =نام خانوادگی : عجمزیبد |توضیح تصویر = نام پدر |ملیت = [[پرونده: رجبعلیپرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = تاریخ تولد : |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] محل |تولد : = [[گناباد]] تاریخ |شهادت : 1365 = [[۱۳۶۵/10۱۰/22۲۲]]،[[شلمچه]]|وفات = مکان شهادت : شلمچه|مرگ = |محل دفن = تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :|مفقود = |جانباز = شغل : یگان خدمتی : لشگر |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = لشکر ویژه شهدا|طول خدمت = گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .|درجه = |سمتها = معاون فرمانده گردان_ ادوات |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاونفرماندهگردان ـ ادوات|عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = نامشخص|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر [[رجبعلی]] }}
گلزار :
==خاطرات==
تدبیر نظامی و مدیریت
*در عملیات کربلای 5 بود که حالا ساعتش دقیقاً در ذهنم نیست ، به نزدیک خاکریز عراقی ها رسیده بودیم . شاید 35-40 متر تا پشت خاکریز عراقی ها فاصله داشتیم یک محلی بود که بسیار صعب العبور و در پشت یک تپه خیلی کوچکی قرار داشت حالا نمی دانم سنگر تانگ یا ماشین بود . در پشت آن خاکریز سی و یا چهل نفر از بچه ها سنگر گرفته بودند . جلو این خاکریز سیم خاردار بود و باید از این سیم های خار دار عبور می کردیم . و بعد حدود سی یا چهل متر تا خاکریز عراقی فاصله داشتیم ، تا به خاکریز شان برسیم . سه بار همراه هم از این سیمهای خاردار آن طرف رفتیم و از بس که تیر به طرف خاکریز ما می آمد (چون عراقی ها هم می دانستند ما از این محل می خواهیم عبور کنیم) اصلاً امکان نداشت وارد پشت این خاکریز شویم . سه بار با زحمت آن طرف رفتیم . چنان آتش زیاد بود برگشتیم . بعد ایشان آمد و یک طرحی را گفت : بچه ها که تیر بار دارند کلاش دارند هر چه دارند ، چون با آرپی جی هم نمی توانستند لشکر هایشان را خاموش بکنیم . گفت : که همه با هر سلامی که دارند شروع به تیر اندازی بکنند که دشمن به آن طرف مشغول شود و تا از این طرف عبور کنیم . آنها را به این شکل مشغول کرد و بعد رد شدیم و پشت سیم خاردار ها رفتیم ایشان خودش آر پی جی را گرفت و از همانجا خودش عراقی ها را زد و بعد گفت : بروید ، رفتیم دو یا سه نفر بودیم که پشت خاکریز رسیده بودیم . بعد گفت : بچه ها ا ... اکبر را بلند بکنید و نارنجکها را پشت خاکریز بیندازید و بروید بچه ها همین کار را کردند : یک تیر بار پشت خاکریز کار می کرد ، گفت : که بزنید . با آر پی جی می زدیم و ساکت شد . بعد در ادامه راستای خاکریز جلو رفتیم . در بالای یک سنگر بود که پشت سرما را میزد و نیم دانستید ما ما پشت خاکریز هستیم . بعد گفتم : حسین این را نمی شود با آر پی جی بزنیم گفت که صبر کن الان یک کارش می کنیم و خودش از خاکریز بالا رفت و یواش نارنجک را داخل سنگر عراقی ها انداخت من خیلی دوست داشتم که لحظه به لحظه همراه حسین باشیم . چون این حرکت ها و این شجاعتش و ارتباطش با خدا در همان لحظات من را شیفته خودش کرده بود . بعد این سنگر هم دیگر خاموش شد . دیدم عراقی ها دارند فرار می کنند . گفتم : حسین بزنیم ، گفت : نه صبر کن ببینم چه نقشه ای دارند و اینها رفتند در آخر خاکریز درختی بود شب هم بود و خوب دیده نمی شد و گفتم : پشت درخت رفتند بزنیم ؟ گفت : بزنید . به همان طرف درخت چند تا آر پی جی ها زدند و به سمت آخر خاکریز کشیدیم . من مهماتم تمام شده بود . گفتم : حسین مهماتم تمام شده بگیرم . (کمکها را هم در شب نمی دیدم) گفت : بگیر و بیا . من برای یک لحظه ای شاید یکی دو دقیقه از ایشان جدا شدم و از بچه ها جدا شدم . از بچه ها سئوال کردم و کمکهایم را صدا می زدم گفتند : که این ها نیستند چی می خواهی ؟ گفتم : مهمات می خواهم . یکی از بچه ها یک نارنجک به دستش بود . گفت : بگیر و یکی هم گفت : از کوله من آر پی جی بردار رو برو گرفتم و رفتم . به آخر خاکریز که رسیدم ، دیدم در پای آن درخت یک نفر دراز کشیده بود . بعد از خاکریز بالا رفتم که می خواستم وارد کانال عراقی ها بشوم یکی از بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شد جمعش می کنند . بعد گفت : این آقایی هم که جلو بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شده جمعش می کنند بعد گفت : ای آقایی هم که جلوی ما هستند ، ما نمی دانیم عراقی هستند یا بچه های خودمان . گفتم : مگر شما همراه حسین نبود ؟ گفت : که چرا متوجه نشدیم . ما نفرهای اولی بودیم که وارد خاکریز شده بودیم . گفتم : پس یکی از فرمانده گردان سریعاً سئوال بکند ، از پشت خاکریز ، آیا قرار بوده از آن طرف از نیروهای خودمان ، نیرو باید تا اینکه تکلیف ما روشن شود . در همین گفتگو بودیم که خود ما را تیر زدند به نظرم عراقی بودند . همان آقایان تیر زدند و خود ما مجروح شدیم . حسین در همان پای درخت مجروح شده بود . بعد سئوال کردم گفتند : به اورژانس هم نرسیده است .
تدبیر نظامی و مدیریت
*ایشان را دیدم که بالای یک درخت رفت و در بالای درخت به یک پرنده ای که بالای درخت بود نگاه می کرد ( لحظه ای که داشتیم آماده می شدیم سوار کامیونها شویم ) ایشان نگاه می کرد ، در آن لحظه توی نگاهش رفتم . دیدم یک لبخندی زد و وقتی پایین آمد ، گفتم : یک جوری هستی ، عوض شدی . گفت : نه فکر می کردم . وقتی سوار ماشین شدیم و می رفتیم حالش عوض شده بود . مثل کسی که یک وعدة خیلی خوبی به ایشان داده بودند ، اینجوری بود . مثل اینکه مژده ای به او داده باشند وقتی که سوار می شدیم ایشان کتاب آورد و گفت بچّه ها دعای توسّل بخوانیم ، شاید 20 دقیقه ای بیشتر وقت نداشتیم ، از جایی که سوار شدیم تا خطّ مقدّم که می خواستیم عمل کنیم ایشان دعا را از حفظ داشت و تاریک بود کتاب را نمی دیدیم خواند و بچّه ها خیلی گریه کردند ، خصوصاً ایشان . و در طول راه که می رفتیم فردی بود که با آن همه آتشی که در شب عملیّات کربلای 5 دشمن می ریخت فکر نکنم که ایشان سرش را خم کرد یک ذرّه ترس نداشت و با شجاعت پیش می رفت تا اینکه درگیر شدیم . ایشان یک گروهی تشکیل داده بود به نام گروه ویژه که 20 نفر بودند از تمام گردان و گفت فقط همین ها باید عمل بکنند که بقیّة بچّه ها تلفات نبینند و همین گروه واقعاً موفّق هم بود . حدود 45 دقیقه سنگر کمین دشمن مقاومت می کرد که بچّه ها هرچه می زدند مقاومت می کرد . بعد این شهید گفت که شما فقط مواظب من باشید که بروم و ببینم این تیربار کجاست ؟ چون نمی دیدیم کجا مستقر است حرکت کرد و گفتیم از کجا می خواهی بروی اگر خواسته باشی از دژبانی ( جزیرة بوارین ) بروی که حتّی یک حشره اگر بخواهد رد شود دژبانی مواظب است و نمی گذارد . گفتیم : از کجا می خواهی بروی ؟ گفت : نه باید بروم ! بعد منوّر که زده بودند قشنگ دیده می شد . دیدیم که ایشان خودش را از پل آویزان کرده و یک پایش روی آبها می خورد کانال آب بود ، سیم خاردار بود ، مین بود . هیچکس نمی دانست چه جوری رفت ، خوددش را از پل آویزان کرده بود ، کم کم آن طرف رفت و بعد از 5 دقیقه دیدیم به سرعت یکی می آید تیرهای رسام معلوم می شد که از کنار سرش رد می شد و با شجاعت می آمد و بعد گفت : تیرباران فلان جاست نشان داد که بعد بچّه ها دو مرتبه باهم آر پی جی ها را شلّیک کردند رفت هوا ، تازه این تیربار رفته بود هوا که دیدیم خودش 50 متر جلوتر دارد داد می زند الله اکبر ، الله اکبر ، بچّه ها ، فرار کردند دارند می روند . موقعی که رفتیم یک عدّه به حسین رسیدند دیدیم سنگرهای کمین پیدا شد ، یک دفعه دو یا سه سنگر کمین پیدا شد یک تیر شلّیک نکرده بودند تا موقعی که این تیربار بود تا بچّه ها را مکین بیندازند ، شهید حسین گفت : بچّه هایی که کلاش و تیربار دارند روی سنگر شلّیک کنند ، ولی مواظب من باشند ، خودش سینه خیز رفت و یکی یکی هر سه سنگر را با سینه خیز رفت و نارنجک انداخت و منفجر کرد این کار که شد راه باز شد ، همة بچّه های گردان آمدند و خاکریز را گرفتند . وقتی به خاکریز رسیدیم ، بعد از خاکریز ، خود جزیرة بوارین بود که تمام نخل بود و توی نخل ها حقیقتاً شاید جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم ولی این شهدای ما بخصوص این شهید آنقدر شجاع بود که تیربار را زیر بغلش گرفته بود راست راست شلّیک می کرد و جلو می رفت . یا در مواقعی که لازم بود ، سریع آر پی جی از آر پی جی زن می گرفت و می زد . اصلاً ترس نداشت . یک دفعه با بچّه ها تا قرارگاه اصلی فرماندهی جزیرة بوارین رفته بود که اگر شنیده باشید دو روز بعد از عملیّات کربلای 5 رادیو اعلام کرد در جزیرة بوارین قرارگاهش را گرفته اند . 250 افسر عراقی از سرهنگ و سرگرد را گرفته اند . ایشان تا دم درب آنجا رفت و گفت : بچّه ها مهمّاتهایم تمام شده است و دوباره مهمّات گرفته و بچّه ها هرچه مهمّات داشتند دادند و چند تا آر پی جی زن هم با ایشان بودند که در حال رفتند که بودند چند تا از دوستان بوسیلة آر پی جی شهید شدند و می رفتند که دوباره در حال برگشت بودند ، چون آتش خیلی زیاد بود طوری آتش زیاد بود که اگر یک لحظه می رفت و از سنگر بیرون می آمد ، تمام بود و دشمن خیلی آتش می ریخت . ایشان متأسّفانه از همین جا که دوباره می آمد تا یک چند تا از این بچّه ها را ببرد و مهمّات بیشتری ببرد و این ها را اسیر بکند که گفت : در دست ما هستند یک خورده مهمّات بدهید ، چند تا نارنجک بدهید . خودم تنها می روم و آنها را می آورم (250 افسر توی آن بودند ، خیلی شجاع بود ) که متأسّفانه در برگشت هدف تیربار دشمن قرار گرفت و 5 الی 6 تیر به کمرش خورد که به قول ما در گرده هایش قرار گرفت . بعد تا ساعتهای 3 سحر ( بامداد ) که دیگر خاکریز را گرفته بودیم و تقریباً آن خاکریز تا حدّی تثبیت شده بود بعد که ایشان تیر خورده بود یکی از برادران که معاون دوّم گردان بود ( شهید معاون اوّل بود که در اصل کار فرماندهی گردان و حمایت و هدایت گردان را ایشان به عهده داشت . یعنی اگر ایشان نمی بود فکر نکنم که ما می توانستیم خطّ به آن مشکلی را بشکنیم و واقعاً ایشان باعث شد اگر بگویم که تنها ایشان خط را شکست ، با آن شجاعتهایی که داشت ) بعد از چند لحظه که همین فرمانده گردان اعلام کرد ما ( که دوستانش بودیم ) که ایشان به شهادت رسیده بعد ساعت 3 یکی از برادران سپاهی که معاون دوّم گردان بود آمد و گفت : حسین را دیدم ، صدایش کردم . گفتم : تو را عقب می برم . ایشان 3 بار با همان صدای ضعیفی که داشت گفت : یا اباالفضل - یا اباالفضل - یااباالفضل ، شما جلو بروید من خوبم که بالاخره ایشان را بچّه ها برداشتند ، چون آمبولانس نمی توانست بیاید او را روی پی ام پی گذاشتند که در بین راه دوباره خمپاره آمده بود و یک ترکش به سرش خورده بود و به شهادت رسیده بود .
بدون موضوع
اوایل انقلاب و حتّی قبل از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، من در کلاس اوّل ابتدایی بودم . سر کلاس نشسته بودم که خدمتگزار مدرسه مرا صدا زد و گفت : جلوی درب مدرسه با شما کار دارند . من بیرون رفتم ، دیدم برادرم حسین است ، چند کاغذ به من داد و همچنین چند تا کتاب از کتاب های دکتر شریعتی ، شهید مطهّری به من داد و گفت : اینها را بگیر و در کیفت نگهدار و به کسی هم نشان نده . من آن زمان نمی دانستم اینها چی هست ولی بعد معلوم شد اعلامیّه هایی بوده که می خواستند توزیع کنند و همان زمان مأمورین آمده بودند که می خواستند خانه را بگردند برای همین سریع به مدرسه آورده بود و به من داد و من تا ظهر در کیفم نگه داشتم . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14519%2014519 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />