شهید حسین عجم زیبد: تفاوت بین نسخهها
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | + | |نام فرد = حسین عجم زیبد | |
| − | + | |تصویر = | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | نام | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی |
| − | + | |شهرت = | |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = [[گناباد]] | |
| − | + | |شهادت = [[۱۳۶۵/۱۰/۲۲]]،[[شلمچه]] | |
| − | + | |وفات = | |
| − | + | |مرگ = | |
| − | + | |محل دفن = | |
| − | + | |مفقود = | |
| − | + | |جانباز = | |
| − | + | |اسارت = | |
| − | + | |نیرو = | |
| − | + | |یگانهای خدمت = لشکر ویژه شهدا | |
| − | + | |طول خدمت = | |
| − | + | |درجه = | |
| − | + | |سمتها = معاون فرمانده گردان_ ادوات | |
| − | + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | |
| − | + | |نشانهای لیاقت = | |
| − | + | |عملیات = | |
| − | + | |فعالیتها = | |
| − | + | |تحصیلات = نامشخص | |
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر [[رجبعلی]] | ||
| + | }} | ||
گلزار : | گلزار : | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
تدبیر نظامی و مدیریت | تدبیر نظامی و مدیریت | ||
| سطر ۳۸: | سطر ۴۲: | ||
| − | در عملیات کربلای 5 بود که حالا ساعتش دقیقاً در ذهنم نیست ، به نزدیک خاکریز عراقی ها رسیده بودیم . شاید 35-40 متر تا پشت خاکریز عراقی ها فاصله داشتیم یک محلی بود که بسیار صعب العبور و در پشت یک تپه خیلی کوچکی قرار داشت حالا نمی دانم سنگر تانگ یا ماشین بود . در پشت آن خاکریز سی و یا چهل نفر از بچه ها سنگر گرفته بودند . جلو این خاکریز سیم خاردار بود و باید از این سیم های خار دار عبور می کردیم . و بعد حدود سی یا چهل متر تا خاکریز عراقی فاصله داشتیم ، تا به خاکریز شان برسیم . سه بار همراه هم از این سیمهای خاردار آن طرف رفتیم و از بس که تیر به طرف خاکریز ما می آمد (چون عراقی ها هم می دانستند ما از این محل می خواهیم عبور کنیم) اصلاً امکان نداشت وارد پشت این خاکریز شویم . سه بار با زحمت آن طرف رفتیم . چنان آتش زیاد بود برگشتیم . بعد ایشان آمد و یک طرحی را گفت : بچه ها که تیر بار دارند کلاش دارند هر چه دارند ، چون با آرپی جی هم نمی توانستند لشکر هایشان را خاموش بکنیم . گفت : که همه با هر سلامی که دارند شروع به تیر اندازی بکنند که دشمن به آن طرف مشغول شود و تا از این طرف عبور کنیم . آنها را به این شکل مشغول کرد و بعد رد شدیم و پشت سیم خاردار ها رفتیم ایشان خودش آر پی جی را گرفت و از همانجا خودش عراقی ها را زد و بعد گفت : بروید ، رفتیم دو یا سه نفر بودیم که پشت خاکریز رسیده بودیم . بعد گفت : بچه ها ا ... اکبر را بلند بکنید و نارنجکها را پشت خاکریز بیندازید و بروید بچه ها همین کار را کردند : یک تیر بار پشت خاکریز کار می کرد ، گفت : که بزنید . با آر پی جی می زدیم و ساکت شد . بعد در ادامه راستای خاکریز جلو رفتیم . در بالای یک سنگر بود که پشت سرما را میزد و نیم دانستید ما ما پشت خاکریز هستیم . بعد گفتم : حسین این را نمی شود با آر پی جی بزنیم گفت که صبر کن الان یک کارش می کنیم و خودش از خاکریز بالا رفت و یواش نارنجک را داخل سنگر عراقی ها انداخت من خیلی دوست داشتم که لحظه به لحظه همراه حسین باشیم . چون این حرکت ها و این شجاعتش و ارتباطش با خدا در همان لحظات من را شیفته خودش کرده بود . بعد این سنگر هم دیگر خاموش شد . دیدم عراقی ها دارند فرار می کنند . گفتم : حسین بزنیم ، گفت : نه صبر کن ببینم چه نقشه ای دارند و اینها رفتند در آخر خاکریز درختی بود شب هم بود و خوب دیده نمی شد و گفتم : پشت درخت رفتند بزنیم ؟ گفت : بزنید . به همان طرف درخت چند تا آر پی جی ها زدند و به سمت آخر خاکریز کشیدیم . من مهماتم تمام شده بود . گفتم : حسین مهماتم تمام شده بگیرم . (کمکها را هم در شب نمی دیدم) گفت : بگیر و بیا . من برای یک لحظه ای شاید یکی دو دقیقه از ایشان جدا شدم و از بچه ها جدا شدم . از بچه ها سئوال کردم و کمکهایم را صدا می زدم گفتند : که این ها نیستند چی می خواهی ؟ گفتم : مهمات می خواهم . یکی از بچه ها یک نارنجک به دستش بود . گفت : بگیر و یکی هم گفت : از کوله من آر پی جی بردار رو برو گرفتم و رفتم . به آخر خاکریز که رسیدم ، دیدم در پای آن درخت یک نفر دراز کشیده بود . بعد از خاکریز بالا رفتم که می خواستم وارد کانال عراقی ها بشوم یکی از بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شد جمعش می کنند . بعد گفت : این آقایی هم که جلو بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شده جمعش می کنند بعد گفت : ای آقایی هم که جلوی ما هستند ، ما نمی دانیم عراقی هستند یا بچه های خودمان . گفتم : مگر شما همراه حسین نبود ؟ گفت : که چرا متوجه نشدیم . ما نفرهای اولی بودیم که وارد خاکریز شده بودیم . گفتم : پس یکی از فرمانده گردان سریعاً سئوال بکند ، از پشت خاکریز ، آیا قرار بوده از آن طرف از نیروهای خودمان ، نیرو باید تا اینکه تکلیف ما روشن شود . در همین گفتگو بودیم که خود ما را تیر زدند به نظرم عراقی بودند . همان آقایان تیر زدند و خود ما مجروح شدیم . حسین در همان پای درخت مجروح شده بود . بعد سئوال کردم گفتند : به اورژانس هم نرسیده است . | + | *در عملیات کربلای 5 بود که حالا ساعتش دقیقاً در ذهنم نیست ، به نزدیک خاکریز عراقی ها رسیده بودیم . شاید 35-40 متر تا پشت خاکریز عراقی ها فاصله داشتیم یک محلی بود که بسیار صعب العبور و در پشت یک تپه خیلی کوچکی قرار داشت حالا نمی دانم سنگر تانگ یا ماشین بود . در پشت آن خاکریز سی و یا چهل نفر از بچه ها سنگر گرفته بودند . جلو این خاکریز سیم خاردار بود و باید از این سیم های خار دار عبور می کردیم . و بعد حدود سی یا چهل متر تا خاکریز عراقی فاصله داشتیم ، تا به خاکریز شان برسیم . سه بار همراه هم از این سیمهای خاردار آن طرف رفتیم و از بس که تیر به طرف خاکریز ما می آمد (چون عراقی ها هم می دانستند ما از این محل می خواهیم عبور کنیم) اصلاً امکان نداشت وارد پشت این خاکریز شویم . سه بار با زحمت آن طرف رفتیم . چنان آتش زیاد بود برگشتیم . بعد ایشان آمد و یک طرحی را گفت : بچه ها که تیر بار دارند کلاش دارند هر چه دارند ، چون با آرپی جی هم نمی توانستند لشکر هایشان را خاموش بکنیم . گفت : که همه با هر سلامی که دارند شروع به تیر اندازی بکنند که دشمن به آن طرف مشغول شود و تا از این طرف عبور کنیم . آنها را به این شکل مشغول کرد و بعد رد شدیم و پشت سیم خاردار ها رفتیم ایشان خودش آر پی جی را گرفت و از همانجا خودش عراقی ها را زد و بعد گفت : بروید ، رفتیم دو یا سه نفر بودیم که پشت خاکریز رسیده بودیم . بعد گفت : بچه ها ا ... اکبر را بلند بکنید و نارنجکها را پشت خاکریز بیندازید و بروید بچه ها همین کار را کردند : یک تیر بار پشت خاکریز کار می کرد ، گفت : که بزنید . با آر پی جی می زدیم و ساکت شد . بعد در ادامه راستای خاکریز جلو رفتیم . در بالای یک سنگر بود که پشت سرما را میزد و نیم دانستید ما ما پشت خاکریز هستیم . بعد گفتم : حسین این را نمی شود با آر پی جی بزنیم گفت که صبر کن الان یک کارش می کنیم و خودش از خاکریز بالا رفت و یواش نارنجک را داخل سنگر عراقی ها انداخت من خیلی دوست داشتم که لحظه به لحظه همراه حسین باشیم . چون این حرکت ها و این شجاعتش و ارتباطش با خدا در همان لحظات من را شیفته خودش کرده بود . بعد این سنگر هم دیگر خاموش شد . دیدم عراقی ها دارند فرار می کنند . گفتم : حسین بزنیم ، گفت : نه صبر کن ببینم چه نقشه ای دارند و اینها رفتند در آخر خاکریز درختی بود شب هم بود و خوب دیده نمی شد و گفتم : پشت درخت رفتند بزنیم ؟ گفت : بزنید . به همان طرف درخت چند تا آر پی جی ها زدند و به سمت آخر خاکریز کشیدیم . من مهماتم تمام شده بود . گفتم : حسین مهماتم تمام شده بگیرم . (کمکها را هم در شب نمی دیدم) گفت : بگیر و بیا . من برای یک لحظه ای شاید یکی دو دقیقه از ایشان جدا شدم و از بچه ها جدا شدم . از بچه ها سئوال کردم و کمکهایم را صدا می زدم گفتند : که این ها نیستند چی می خواهی ؟ گفتم : مهمات می خواهم . یکی از بچه ها یک نارنجک به دستش بود . گفت : بگیر و یکی هم گفت : از کوله من آر پی جی بردار رو برو گرفتم و رفتم . به آخر خاکریز که رسیدم ، دیدم در پای آن درخت یک نفر دراز کشیده بود . بعد از خاکریز بالا رفتم که می خواستم وارد کانال عراقی ها بشوم یکی از بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شد جمعش می کنند . بعد گفت : این آقایی هم که جلو بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شده جمعش می کنند بعد گفت : ای آقایی هم که جلوی ما هستند ، ما نمی دانیم عراقی هستند یا بچه های خودمان . گفتم : مگر شما همراه حسین نبود ؟ گفت : که چرا متوجه نشدیم . ما نفرهای اولی بودیم که وارد خاکریز شده بودیم . گفتم : پس یکی از فرمانده گردان سریعاً سئوال بکند ، از پشت خاکریز ، آیا قرار بوده از آن طرف از نیروهای خودمان ، نیرو باید تا اینکه تکلیف ما روشن شود . در همین گفتگو بودیم که خود ما را تیر زدند به نظرم عراقی بودند . همان آقایان تیر زدند و خود ما مجروح شدیم . حسین در همان پای درخت مجروح شده بود . بعد سئوال کردم گفتند : به اورژانس هم نرسیده است . |
تدبیر نظامی و مدیریت | تدبیر نظامی و مدیریت | ||
| سطر ۴۹: | سطر ۵۳: | ||
| − | ایشان را دیدم که بالای یک درخت رفت و در بالای درخت به یک پرنده ای که بالای درخت بود نگاه می کرد ( لحظه ای که داشتیم آماده می شدیم سوار کامیونها شویم ) ایشان نگاه می کرد ، در آن لحظه توی نگاهش رفتم . دیدم یک لبخندی زد و وقتی پایین آمد ، گفتم : یک جوری هستی ، عوض شدی . گفت : نه فکر می کردم . وقتی سوار ماشین شدیم و می رفتیم حالش عوض شده بود . مثل کسی که یک وعدة خیلی خوبی به ایشان داده بودند ، اینجوری بود . مثل اینکه مژده ای به او داده باشند وقتی که سوار می شدیم ایشان کتاب آورد و گفت بچّه ها دعای توسّل بخوانیم ، شاید 20 دقیقه ای بیشتر وقت نداشتیم ، از جایی که سوار شدیم تا خطّ مقدّم که می خواستیم عمل کنیم ایشان دعا را از حفظ داشت و تاریک بود کتاب را نمی دیدیم خواند و بچّه ها خیلی گریه کردند ، خصوصاً ایشان . و در طول راه که می رفتیم فردی بود که با آن همه آتشی که در شب عملیّات کربلای 5 دشمن می ریخت فکر نکنم که ایشان سرش را خم کرد یک ذرّه ترس نداشت و با شجاعت پیش می رفت تا اینکه درگیر شدیم . ایشان یک گروهی تشکیل داده بود به نام گروه ویژه که 20 نفر بودند از تمام گردان و گفت فقط همین ها باید عمل بکنند که بقیّة بچّه ها تلفات نبینند و همین گروه واقعاً موفّق هم بود . حدود 45 دقیقه سنگر کمین دشمن مقاومت می کرد که بچّه ها هرچه می زدند مقاومت می کرد . بعد این شهید گفت که شما فقط مواظب من باشید که بروم و ببینم این تیربار کجاست ؟ چون نمی دیدیم کجا مستقر است حرکت کرد و گفتیم از کجا می خواهی بروی اگر خواسته باشی از دژبانی ( جزیرة بوارین ) بروی که حتّی یک حشره اگر بخواهد رد شود دژبانی مواظب است و نمی گذارد . گفتیم : از کجا می خواهی بروی ؟ گفت : نه باید بروم ! بعد منوّر که زده بودند قشنگ دیده می شد . دیدیم که ایشان خودش را از پل آویزان کرده و یک پایش روی آبها می خورد کانال آب بود ، سیم خاردار بود ، مین بود . هیچکس نمی دانست چه جوری رفت ، خوددش را از پل آویزان کرده بود ، کم کم آن طرف رفت و بعد از 5 دقیقه دیدیم به سرعت یکی می آید تیرهای رسام معلوم می شد که از کنار سرش رد می شد و با شجاعت می آمد و بعد گفت : تیرباران فلان جاست نشان داد که بعد بچّه ها دو مرتبه باهم آر پی جی ها را شلّیک کردند رفت هوا ، تازه این تیربار رفته بود هوا که دیدیم خودش 50 متر جلوتر دارد داد می زند الله اکبر ، الله اکبر ، بچّه ها ، فرار کردند دارند می روند . موقعی که رفتیم یک عدّه به حسین رسیدند دیدیم سنگرهای کمین پیدا شد ، یک دفعه دو یا سه سنگر کمین پیدا شد یک تیر شلّیک نکرده بودند تا موقعی که این تیربار بود تا بچّه ها را مکین بیندازند ، شهید حسین گفت : بچّه هایی که کلاش و تیربار دارند روی سنگر شلّیک کنند ، ولی مواظب من باشند ، خودش سینه خیز رفت و یکی یکی هر سه سنگر را با سینه خیز رفت و نارنجک انداخت و منفجر کرد این کار که شد راه باز شد ، همة بچّه های گردان آمدند و خاکریز را گرفتند . وقتی به خاکریز رسیدیم ، بعد از خاکریز ، خود جزیرة بوارین بود که تمام نخل بود و توی نخل ها حقیقتاً شاید جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم ولی این شهدای ما بخصوص این شهید آنقدر شجاع بود که تیربار را زیر بغلش گرفته بود راست راست شلّیک می کرد و جلو می رفت . یا در مواقعی که لازم بود ، سریع آر پی جی از آر پی جی زن می گرفت و می زد . اصلاً ترس نداشت . یک دفعه با بچّه ها تا قرارگاه اصلی فرماندهی جزیرة بوارین رفته بود که اگر شنیده باشید دو روز بعد از عملیّات کربلای 5 رادیو اعلام کرد در جزیرة بوارین قرارگاهش را گرفته اند . 250 افسر عراقی از سرهنگ و سرگرد را گرفته اند . ایشان تا دم درب آنجا رفت و گفت : بچّه ها مهمّاتهایم تمام شده است و دوباره مهمّات گرفته و بچّه ها هرچه مهمّات داشتند دادند و چند تا آر پی جی زن هم با ایشان بودند که در حال رفتند که بودند چند تا از دوستان بوسیلة آر پی جی شهید شدند و می رفتند که دوباره در حال برگشت بودند ، چون آتش خیلی زیاد بود طوری آتش زیاد بود که اگر یک لحظه می رفت و از سنگر بیرون می آمد ، تمام بود و دشمن خیلی آتش می ریخت . ایشان متأسّفانه از همین جا که دوباره می آمد تا یک چند تا از این بچّه ها را ببرد و مهمّات بیشتری ببرد و این ها را اسیر بکند که گفت : در دست ما هستند یک خورده مهمّات بدهید ، چند تا نارنجک بدهید . خودم تنها می روم و آنها را می آورم (250 افسر توی آن بودند ، خیلی شجاع بود ) که متأسّفانه در برگشت هدف تیربار دشمن قرار گرفت و 5 الی 6 تیر به کمرش خورد که به قول ما در گرده هایش قرار گرفت . بعد تا ساعتهای 3 سحر ( بامداد ) که دیگر خاکریز را گرفته بودیم و تقریباً آن خاکریز تا حدّی تثبیت شده بود بعد که ایشان تیر خورده بود یکی از برادران که معاون دوّم گردان بود ( شهید معاون اوّل بود که در اصل کار فرماندهی گردان و حمایت و هدایت گردان را ایشان به عهده داشت . یعنی اگر ایشان نمی بود فکر نکنم که ما می توانستیم خطّ به آن مشکلی را بشکنیم و واقعاً ایشان باعث شد اگر بگویم که تنها ایشان خط را شکست ، با آن شجاعتهایی که داشت ) بعد از چند لحظه که همین فرمانده گردان اعلام کرد ما ( که دوستانش بودیم ) که ایشان به شهادت رسیده بعد ساعت 3 یکی از برادران سپاهی که معاون دوّم گردان بود آمد و گفت : حسین را دیدم ، صدایش کردم . گفتم : تو را عقب می برم . ایشان 3 بار با همان صدای ضعیفی که داشت گفت : یا اباالفضل - یا اباالفضل - یااباالفضل ، شما جلو بروید من خوبم که بالاخره ایشان را بچّه ها برداشتند ، چون آمبولانس نمی توانست بیاید او را روی پی ام پی گذاشتند که در بین راه دوباره خمپاره آمده بود و یک ترکش به سرش خورده بود و به شهادت رسیده بود . | + | *ایشان را دیدم که بالای یک درخت رفت و در بالای درخت به یک پرنده ای که بالای درخت بود نگاه می کرد ( لحظه ای که داشتیم آماده می شدیم سوار کامیونها شویم ) ایشان نگاه می کرد ، در آن لحظه توی نگاهش رفتم . دیدم یک لبخندی زد و وقتی پایین آمد ، گفتم : یک جوری هستی ، عوض شدی . گفت : نه فکر می کردم . وقتی سوار ماشین شدیم و می رفتیم حالش عوض شده بود . مثل کسی که یک وعدة خیلی خوبی به ایشان داده بودند ، اینجوری بود . مثل اینکه مژده ای به او داده باشند وقتی که سوار می شدیم ایشان کتاب آورد و گفت بچّه ها دعای توسّل بخوانیم ، شاید 20 دقیقه ای بیشتر وقت نداشتیم ، از جایی که سوار شدیم تا خطّ مقدّم که می خواستیم عمل کنیم ایشان دعا را از حفظ داشت و تاریک بود کتاب را نمی دیدیم خواند و بچّه ها خیلی گریه کردند ، خصوصاً ایشان . و در طول راه که می رفتیم فردی بود که با آن همه آتشی که در شب عملیّات کربلای 5 دشمن می ریخت فکر نکنم که ایشان سرش را خم کرد یک ذرّه ترس نداشت و با شجاعت پیش می رفت تا اینکه درگیر شدیم . ایشان یک گروهی تشکیل داده بود به نام گروه ویژه که 20 نفر بودند از تمام گردان و گفت فقط همین ها باید عمل بکنند که بقیّة بچّه ها تلفات نبینند و همین گروه واقعاً موفّق هم بود . حدود 45 دقیقه سنگر کمین دشمن مقاومت می کرد که بچّه ها هرچه می زدند مقاومت می کرد . بعد این شهید گفت که شما فقط مواظب من باشید که بروم و ببینم این تیربار کجاست ؟ چون نمی دیدیم کجا مستقر است حرکت کرد و گفتیم از کجا می خواهی بروی اگر خواسته باشی از دژبانی ( جزیرة بوارین ) بروی که حتّی یک حشره اگر بخواهد رد شود دژبانی مواظب است و نمی گذارد . گفتیم : از کجا می خواهی بروی ؟ گفت : نه باید بروم ! بعد منوّر که زده بودند قشنگ دیده می شد . دیدیم که ایشان خودش را از پل آویزان کرده و یک پایش روی آبها می خورد کانال آب بود ، سیم خاردار بود ، مین بود . هیچکس نمی دانست چه جوری رفت ، خوددش را از پل آویزان کرده بود ، کم کم آن طرف رفت و بعد از 5 دقیقه دیدیم به سرعت یکی می آید تیرهای رسام معلوم می شد که از کنار سرش رد می شد و با شجاعت می آمد و بعد گفت : تیرباران فلان جاست نشان داد که بعد بچّه ها دو مرتبه باهم آر پی جی ها را شلّیک کردند رفت هوا ، تازه این تیربار رفته بود هوا که دیدیم خودش 50 متر جلوتر دارد داد می زند الله اکبر ، الله اکبر ، بچّه ها ، فرار کردند دارند می روند . موقعی که رفتیم یک عدّه به حسین رسیدند دیدیم سنگرهای کمین پیدا شد ، یک دفعه دو یا سه سنگر کمین پیدا شد یک تیر شلّیک نکرده بودند تا موقعی که این تیربار بود تا بچّه ها را مکین بیندازند ، شهید حسین گفت : بچّه هایی که کلاش و تیربار دارند روی سنگر شلّیک کنند ، ولی مواظب من باشند ، خودش سینه خیز رفت و یکی یکی هر سه سنگر را با سینه خیز رفت و نارنجک انداخت و منفجر کرد این کار که شد راه باز شد ، همة بچّه های گردان آمدند و خاکریز را گرفتند . وقتی به خاکریز رسیدیم ، بعد از خاکریز ، خود جزیرة بوارین بود که تمام نخل بود و توی نخل ها حقیقتاً شاید جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم ولی این شهدای ما بخصوص این شهید آنقدر شجاع بود که تیربار را زیر بغلش گرفته بود راست راست شلّیک می کرد و جلو می رفت . یا در مواقعی که لازم بود ، سریع آر پی جی از آر پی جی زن می گرفت و می زد . اصلاً ترس نداشت . یک دفعه با بچّه ها تا قرارگاه اصلی فرماندهی جزیرة بوارین رفته بود که اگر شنیده باشید دو روز بعد از عملیّات کربلای 5 رادیو اعلام کرد در جزیرة بوارین قرارگاهش را گرفته اند . 250 افسر عراقی از سرهنگ و سرگرد را گرفته اند . ایشان تا دم درب آنجا رفت و گفت : بچّه ها مهمّاتهایم تمام شده است و دوباره مهمّات گرفته و بچّه ها هرچه مهمّات داشتند دادند و چند تا آر پی جی زن هم با ایشان بودند که در حال رفتند که بودند چند تا از دوستان بوسیلة آر پی جی شهید شدند و می رفتند که دوباره در حال برگشت بودند ، چون آتش خیلی زیاد بود طوری آتش زیاد بود که اگر یک لحظه می رفت و از سنگر بیرون می آمد ، تمام بود و دشمن خیلی آتش می ریخت . ایشان متأسّفانه از همین جا که دوباره می آمد تا یک چند تا از این بچّه ها را ببرد و مهمّات بیشتری ببرد و این ها را اسیر بکند که گفت : در دست ما هستند یک خورده مهمّات بدهید ، چند تا نارنجک بدهید . خودم تنها می روم و آنها را می آورم (250 افسر توی آن بودند ، خیلی شجاع بود ) که متأسّفانه در برگشت هدف تیربار دشمن قرار گرفت و 5 الی 6 تیر به کمرش خورد که به قول ما در گرده هایش قرار گرفت . بعد تا ساعتهای 3 سحر ( بامداد ) که دیگر خاکریز را گرفته بودیم و تقریباً آن خاکریز تا حدّی تثبیت شده بود بعد که ایشان تیر خورده بود یکی از برادران که معاون دوّم گردان بود ( شهید معاون اوّل بود که در اصل کار فرماندهی گردان و حمایت و هدایت گردان را ایشان به عهده داشت . یعنی اگر ایشان نمی بود فکر نکنم که ما می توانستیم خطّ به آن مشکلی را بشکنیم و واقعاً ایشان باعث شد اگر بگویم که تنها ایشان خط را شکست ، با آن شجاعتهایی که داشت ) بعد از چند لحظه که همین فرمانده گردان اعلام کرد ما ( که دوستانش بودیم ) که ایشان به شهادت رسیده بعد ساعت 3 یکی از برادران سپاهی که معاون دوّم گردان بود آمد و گفت : حسین را دیدم ، صدایش کردم . گفتم : تو را عقب می برم . ایشان 3 بار با همان صدای ضعیفی که داشت گفت : یا اباالفضل - یا اباالفضل - یااباالفضل ، شما جلو بروید من خوبم که بالاخره ایشان را بچّه ها برداشتند ، چون آمبولانس نمی توانست بیاید او را روی پی ام پی گذاشتند که در بین راه دوباره خمپاره آمده بود و یک ترکش به سرش خورده بود و به شهادت رسیده بود . |
بدون موضوع | بدون موضوع | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۷
| حسین عجم زیبد | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | گناباد |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۲۲،شلمچه |
| یگانهای خدمت | لشکر ویژه شهدا |
| سمتها | معاون فرمانده گردان_ ادوات |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| خانواده | نام پدر رجبعلی |
گلزار :
خاطرات
تدبیر نظامی و مدیریت
موضوع تدبير نظامي و مديريت
راوی محب الله حمید زاده
متن کامل خاطره
- در عملیات کربلای 5 بود که حالا ساعتش دقیقاً در ذهنم نیست ، به نزدیک خاکریز عراقی ها رسیده بودیم . شاید 35-40 متر تا پشت خاکریز عراقی ها فاصله داشتیم یک محلی بود که بسیار صعب العبور و در پشت یک تپه خیلی کوچکی قرار داشت حالا نمی دانم سنگر تانگ یا ماشین بود . در پشت آن خاکریز سی و یا چهل نفر از بچه ها سنگر گرفته بودند . جلو این خاکریز سیم خاردار بود و باید از این سیم های خار دار عبور می کردیم . و بعد حدود سی یا چهل متر تا خاکریز عراقی فاصله داشتیم ، تا به خاکریز شان برسیم . سه بار همراه هم از این سیمهای خاردار آن طرف رفتیم و از بس که تیر به طرف خاکریز ما می آمد (چون عراقی ها هم می دانستند ما از این محل می خواهیم عبور کنیم) اصلاً امکان نداشت وارد پشت این خاکریز شویم . سه بار با زحمت آن طرف رفتیم . چنان آتش زیاد بود برگشتیم . بعد ایشان آمد و یک طرحی را گفت : بچه ها که تیر بار دارند کلاش دارند هر چه دارند ، چون با آرپی جی هم نمی توانستند لشکر هایشان را خاموش بکنیم . گفت : که همه با هر سلامی که دارند شروع به تیر اندازی بکنند که دشمن به آن طرف مشغول شود و تا از این طرف عبور کنیم . آنها را به این شکل مشغول کرد و بعد رد شدیم و پشت سیم خاردار ها رفتیم ایشان خودش آر پی جی را گرفت و از همانجا خودش عراقی ها را زد و بعد گفت : بروید ، رفتیم دو یا سه نفر بودیم که پشت خاکریز رسیده بودیم . بعد گفت : بچه ها ا ... اکبر را بلند بکنید و نارنجکها را پشت خاکریز بیندازید و بروید بچه ها همین کار را کردند : یک تیر بار پشت خاکریز کار می کرد ، گفت : که بزنید . با آر پی جی می زدیم و ساکت شد . بعد در ادامه راستای خاکریز جلو رفتیم . در بالای یک سنگر بود که پشت سرما را میزد و نیم دانستید ما ما پشت خاکریز هستیم . بعد گفتم : حسین این را نمی شود با آر پی جی بزنیم گفت که صبر کن الان یک کارش می کنیم و خودش از خاکریز بالا رفت و یواش نارنجک را داخل سنگر عراقی ها انداخت من خیلی دوست داشتم که لحظه به لحظه همراه حسین باشیم . چون این حرکت ها و این شجاعتش و ارتباطش با خدا در همان لحظات من را شیفته خودش کرده بود . بعد این سنگر هم دیگر خاموش شد . دیدم عراقی ها دارند فرار می کنند . گفتم : حسین بزنیم ، گفت : نه صبر کن ببینم چه نقشه ای دارند و اینها رفتند در آخر خاکریز درختی بود شب هم بود و خوب دیده نمی شد و گفتم : پشت درخت رفتند بزنیم ؟ گفت : بزنید . به همان طرف درخت چند تا آر پی جی ها زدند و به سمت آخر خاکریز کشیدیم . من مهماتم تمام شده بود . گفتم : حسین مهماتم تمام شده بگیرم . (کمکها را هم در شب نمی دیدم) گفت : بگیر و بیا . من برای یک لحظه ای شاید یکی دو دقیقه از ایشان جدا شدم و از بچه ها جدا شدم . از بچه ها سئوال کردم و کمکهایم را صدا می زدم گفتند : که این ها نیستند چی می خواهی ؟ گفتم : مهمات می خواهم . یکی از بچه ها یک نارنجک به دستش بود . گفت : بگیر و یکی هم گفت : از کوله من آر پی جی بردار رو برو گرفتم و رفتم . به آخر خاکریز که رسیدم ، دیدم در پای آن درخت یک نفر دراز کشیده بود . بعد از خاکریز بالا رفتم که می خواستم وارد کانال عراقی ها بشوم یکی از بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شد جمعش می کنند . بعد گفت : این آقایی هم که جلو بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شده جمعش می کنند بعد گفت : ای آقایی هم که جلوی ما هستند ، ما نمی دانیم عراقی هستند یا بچه های خودمان . گفتم : مگر شما همراه حسین نبود ؟ گفت : که چرا متوجه نشدیم . ما نفرهای اولی بودیم که وارد خاکریز شده بودیم . گفتم : پس یکی از فرمانده گردان سریعاً سئوال بکند ، از پشت خاکریز ، آیا قرار بوده از آن طرف از نیروهای خودمان ، نیرو باید تا اینکه تکلیف ما روشن شود . در همین گفتگو بودیم که خود ما را تیر زدند به نظرم عراقی بودند . همان آقایان تیر زدند و خود ما مجروح شدیم . حسین در همان پای درخت مجروح شده بود . بعد سئوال کردم گفتند : به اورژانس هم نرسیده است .
تدبیر نظامی و مدیریت
موضوع تدبير نظامي و مديريت
راوی محمد رضا عجم
متن کامل خاطره
- ایشان را دیدم که بالای یک درخت رفت و در بالای درخت به یک پرنده ای که بالای درخت بود نگاه می کرد ( لحظه ای که داشتیم آماده می شدیم سوار کامیونها شویم ) ایشان نگاه می کرد ، در آن لحظه توی نگاهش رفتم . دیدم یک لبخندی زد و وقتی پایین آمد ، گفتم : یک جوری هستی ، عوض شدی . گفت : نه فکر می کردم . وقتی سوار ماشین شدیم و می رفتیم حالش عوض شده بود . مثل کسی که یک وعدة خیلی خوبی به ایشان داده بودند ، اینجوری بود . مثل اینکه مژده ای به او داده باشند وقتی که سوار می شدیم ایشان کتاب آورد و گفت بچّه ها دعای توسّل بخوانیم ، شاید 20 دقیقه ای بیشتر وقت نداشتیم ، از جایی که سوار شدیم تا خطّ مقدّم که می خواستیم عمل کنیم ایشان دعا را از حفظ داشت و تاریک بود کتاب را نمی دیدیم خواند و بچّه ها خیلی گریه کردند ، خصوصاً ایشان . و در طول راه که می رفتیم فردی بود که با آن همه آتشی که در شب عملیّات کربلای 5 دشمن می ریخت فکر نکنم که ایشان سرش را خم کرد یک ذرّه ترس نداشت و با شجاعت پیش می رفت تا اینکه درگیر شدیم . ایشان یک گروهی تشکیل داده بود به نام گروه ویژه که 20 نفر بودند از تمام گردان و گفت فقط همین ها باید عمل بکنند که بقیّة بچّه ها تلفات نبینند و همین گروه واقعاً موفّق هم بود . حدود 45 دقیقه سنگر کمین دشمن مقاومت می کرد که بچّه ها هرچه می زدند مقاومت می کرد . بعد این شهید گفت که شما فقط مواظب من باشید که بروم و ببینم این تیربار کجاست ؟ چون نمی دیدیم کجا مستقر است حرکت کرد و گفتیم از کجا می خواهی بروی اگر خواسته باشی از دژبانی ( جزیرة بوارین ) بروی که حتّی یک حشره اگر بخواهد رد شود دژبانی مواظب است و نمی گذارد . گفتیم : از کجا می خواهی بروی ؟ گفت : نه باید بروم ! بعد منوّر که زده بودند قشنگ دیده می شد . دیدیم که ایشان خودش را از پل آویزان کرده و یک پایش روی آبها می خورد کانال آب بود ، سیم خاردار بود ، مین بود . هیچکس نمی دانست چه جوری رفت ، خوددش را از پل آویزان کرده بود ، کم کم آن طرف رفت و بعد از 5 دقیقه دیدیم به سرعت یکی می آید تیرهای رسام معلوم می شد که از کنار سرش رد می شد و با شجاعت می آمد و بعد گفت : تیرباران فلان جاست نشان داد که بعد بچّه ها دو مرتبه باهم آر پی جی ها را شلّیک کردند رفت هوا ، تازه این تیربار رفته بود هوا که دیدیم خودش 50 متر جلوتر دارد داد می زند الله اکبر ، الله اکبر ، بچّه ها ، فرار کردند دارند می روند . موقعی که رفتیم یک عدّه به حسین رسیدند دیدیم سنگرهای کمین پیدا شد ، یک دفعه دو یا سه سنگر کمین پیدا شد یک تیر شلّیک نکرده بودند تا موقعی که این تیربار بود تا بچّه ها را مکین بیندازند ، شهید حسین گفت : بچّه هایی که کلاش و تیربار دارند روی سنگر شلّیک کنند ، ولی مواظب من باشند ، خودش سینه خیز رفت و یکی یکی هر سه سنگر را با سینه خیز رفت و نارنجک انداخت و منفجر کرد این کار که شد راه باز شد ، همة بچّه های گردان آمدند و خاکریز را گرفتند . وقتی به خاکریز رسیدیم ، بعد از خاکریز ، خود جزیرة بوارین بود که تمام نخل بود و توی نخل ها حقیقتاً شاید جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم ولی این شهدای ما بخصوص این شهید آنقدر شجاع بود که تیربار را زیر بغلش گرفته بود راست راست شلّیک می کرد و جلو می رفت . یا در مواقعی که لازم بود ، سریع آر پی جی از آر پی جی زن می گرفت و می زد . اصلاً ترس نداشت . یک دفعه با بچّه ها تا قرارگاه اصلی فرماندهی جزیرة بوارین رفته بود که اگر شنیده باشید دو روز بعد از عملیّات کربلای 5 رادیو اعلام کرد در جزیرة بوارین قرارگاهش را گرفته اند . 250 افسر عراقی از سرهنگ و سرگرد را گرفته اند . ایشان تا دم درب آنجا رفت و گفت : بچّه ها مهمّاتهایم تمام شده است و دوباره مهمّات گرفته و بچّه ها هرچه مهمّات داشتند دادند و چند تا آر پی جی زن هم با ایشان بودند که در حال رفتند که بودند چند تا از دوستان بوسیلة آر پی جی شهید شدند و می رفتند که دوباره در حال برگشت بودند ، چون آتش خیلی زیاد بود طوری آتش زیاد بود که اگر یک لحظه می رفت و از سنگر بیرون می آمد ، تمام بود و دشمن خیلی آتش می ریخت . ایشان متأسّفانه از همین جا که دوباره می آمد تا یک چند تا از این بچّه ها را ببرد و مهمّات بیشتری ببرد و این ها را اسیر بکند که گفت : در دست ما هستند یک خورده مهمّات بدهید ، چند تا نارنجک بدهید . خودم تنها می روم و آنها را می آورم (250 افسر توی آن بودند ، خیلی شجاع بود ) که متأسّفانه در برگشت هدف تیربار دشمن قرار گرفت و 5 الی 6 تیر به کمرش خورد که به قول ما در گرده هایش قرار گرفت . بعد تا ساعتهای 3 سحر ( بامداد ) که دیگر خاکریز را گرفته بودیم و تقریباً آن خاکریز تا حدّی تثبیت شده بود بعد که ایشان تیر خورده بود یکی از برادران که معاون دوّم گردان بود ( شهید معاون اوّل بود که در اصل کار فرماندهی گردان و حمایت و هدایت گردان را ایشان به عهده داشت . یعنی اگر ایشان نمی بود فکر نکنم که ما می توانستیم خطّ به آن مشکلی را بشکنیم و واقعاً ایشان باعث شد اگر بگویم که تنها ایشان خط را شکست ، با آن شجاعتهایی که داشت ) بعد از چند لحظه که همین فرمانده گردان اعلام کرد ما ( که دوستانش بودیم ) که ایشان به شهادت رسیده بعد ساعت 3 یکی از برادران سپاهی که معاون دوّم گردان بود آمد و گفت : حسین را دیدم ، صدایش کردم . گفتم : تو را عقب می برم . ایشان 3 بار با همان صدای ضعیفی که داشت گفت : یا اباالفضل - یا اباالفضل - یااباالفضل ، شما جلو بروید من خوبم که بالاخره ایشان را بچّه ها برداشتند ، چون آمبولانس نمی توانست بیاید او را روی پی ام پی گذاشتند که در بین راه دوباره خمپاره آمده بود و یک ترکش به سرش خورده بود و به شهادت رسیده بود .
بدون موضوع
موضوع بدون موضوع
راوی رجبعلی عجم زیبد
متن کامل خاطره
حسین معاون شهید کاوه در کردستان بود و از ناحیة پا زخمی شده بود . یک دفعه برایم خبر آوردند که حسین مجروح شده و بیمارستان صنعت نفت تهران خوابیده است . ماه مبارک رمضان بود من رفتم بیمارستان رفتم . وقتی که به وسط بیمارستان رسیدم ، دیدم همان وسط روی تخت خوابیده است . همین که چشمم به او ( شهید حسین ) افتاد ناراحت شدم و گریه ام گرفت . حسین گفت : بابا چرا گریه می کنی ؟ گفتم : این حالت تو را که مشاهده می کنم ، چطوری می توانم گریه نکنم . گفت : هیچ کاری نشده . آرزوی من این است که یک دفعة دیگر به حال اوّل برگردم و دادم را از صدّام و صدّامیان حزب بعث عراق بگیرم و شهید شوم و تنها آرزوی من همین است .
خاطرات بعد از مجروحیت
موضوع خاطرات بعد از مجروحيت
راوی محمد رضا عجم
متن کامل خاطره
من مدتی بعد از آموزش خارج از کشور بودم . ایشان در عملیات سلیمانه همزمان با موقعیتی که من در خارج بودم مجروح شده بود . به همدیگر نامه می نوشتم . یک دفعه که نامه نوشتم پرسیدم : کجا خدمت می کنی ؟ بعد جواب نامه را که داده بود : در سپاه گناباد در قسمت پذیرش مشغولم : نامه بعد را نوشتم ، گفتم : حتماً علتی دارد که شما از جبهه جدا شدی علت آن را حتماً برایم بنویس که باز ایشان ننوشت و خود داری کرد و وقتی که مأموریت بنده تمام شد بعد از سه ماه به خانه آمدم . دیدم که ایشان با پای مجروح و در حالی که درست نمی دانست راه برود با آن حالت ، بعد از احوال پرسی بلافاصله به او گفتم : چرا در نامه ها به من دروغ گفتی ؟ گفت : من دروغ نگفتم : گفتم : سپاه گناباد خدمت می کنم و علتش هم همین هست که فعلاً گناباد آمدم . من بهترین خاطره ام همین است که ایشان با آن وضعیت مجروحیت و چند ماه بودن حتی حاضر نبود در نامه بنویسید من مجروح شدم و علت آمدنم به گناباد برای چی هست . چون می دانستم از زمانی که وارد سپاه شده از جبهه برگشتنی نیست فقط به خاطر مجروحیت از جبهه برگشته و 2-3 ماهی در شهرستان بود و بلافاصله هنوز خوب نشده بود باز دو مرتبه برای عملیات کربلای 5 رفت که در عملیات کربلای 5 به فیض عظیم شهادت نائل آمد .
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی فاطمه عجم زیبد
متن کامل خاطره
بار آخری که می خواست به جبهه برود ، یادم هست که مادرم گفت : حسین جان ، علی باشد خودت تنها برو . چون دوری شما برای من سخت است اما حسین گفت : از مادر علی را هم با خود ببرم ، زیرا این سفر آخر من است .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی صغری عجم
متن کامل خاطره
یک دفعه که جبهه بودند توی نامه نوشتم که هنوز زمستان است و گفت : اگر یک دفعه بخواهید بگویید زمستان و یک دفعه تابستان، اینجوری که نمی شود، دشمن که به سرما و گرما و یا درس کاری ندارد ما باید توی صحنه باشیم . در نامه اول که آمد نوشته بود : ما به فرمان رهبر می رویم . راه اکبر می رویم مادر حلالم کن . راه قرآن می رویم . مادر حلالم کن .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی فاطمه عجم زیبد
متن کامل خاطره
آخرین دفعه ای که به جبهه اعزام شد ، هنوز سلامتی خود را به دست نیاورده بود ، موقع خداحافظی من با برادرم شد ، من به ایشان گفتم : داداش شما که مجروح هستی و تقریباً دین خود را ادا کردی ، فکر نکنم به جبهه نرفتن شما احساس مسؤلیت نکردن باشد ، گفت : خواهرم من در عملیات پیش سالم نماندم که خانه بمانم من سالم ماندم که در عملیات بعدی شرکت کنم ! بعد گفتم : شما را به خدا مواظب خود باشید . بعد با لحن گرم و شوخی های با مزه ای که می کرد ، گفت : این قلم و کاغذ را بگیر و ، سواد که داری برای عراقیها بنویس ، شما را به خدا مواظب دادشم باشید . بعد هر دو خندیدیم و خداحافظی کردیم و این از تحولاتی بود که در روحیه ایشان می دیدم و بعد از این هم دیگر حرفی نزدیم و بعد گفتم : هر حرفی که می زنم ، شما داداش جواب کاملی برای آن دارید .
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
راوی محب الله حمید زاده
متن کامل خاطره
« از دو روز قبل در دژ خرمشهر بودیم ، ساعتی نداشتم ولی حدوداً ساعت 6 بعد از ظهر بود ( مورّخ 12 / 10 / 65) که آماده شدیم و کامیونها برای آماده شدن در جلو ساختمان محلّ اقامتمان توقّف کردند . اعلام شد که برادران بصورت سازماندهی شده ، سوار شوند . باهم خداحافظی کردیم . همه دستها را به گردن یکدیگر انداخته و التماس دعا داشتند ، در فضایی معنوی و روحانی با دل هایی شکسته و دیدگانی پر اشک امّا با چهره هایی مصمّم و با عشق به خدا رد کامیونها نشستیم . حسین از دیوار کامیون بالا آمد و گفت : برادران دعا کنید که امشب به دعا خیلی نیاز دارید . صدایش را می شنیدم که به افراد سایر کامیونها هم همین سخن را می گفت . بهرحال حرکت کردیم . در نور مهتاب یکی از برادران دعای توسّل می خواند و بقیّه زمزمه و گریه می کردند . برادران حیدرنژاد و یعقوبی همان عزیزانی که چند ساعت بعد به معشوق خود پیوستند ، یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ من نشسته بودند و گریه می کردند . نور معنویّت در چهرة آنها موج می زد . کامیون همچنان می رفت در حالی که آسمان و زمین از نور منوّرها روشن بود . گلوله های توپ و خمپاره در اطراف جادّه به زمین می آمدند امّا هیچکس وحشتی نداشت . بالاخره کامیونها متوقّف شدند و پیام آمد که پیاده شوید در حالی که شدّت سلاحهای سنگین زیاد بود به پیش می رفتیم . صدای شلّیک سلاحهای خودی و انفجار گلوله های دشمن و رقص منوّرها در آسمان حالت خاص داشتند که دیدنی بود . وارد کانال شدیم ، کانال شبهای قبل به دست رزمندگان فتح شده بود . سنگرهای بتنی و کانال های عریض همراه با سیمهای خاردار رشته ای و موانع بیشمار دیگر جنازه های فراوان بعثی ها در داخل سنگرهای مستحکم که حکایت از امدادهای الهی و رشادتهای بی نظیر دلاوران اسلام می کرد . پس از یک استراحت نیم ساعته مجدّداً حرکت شروع شد ، ولی این بار سریع می رفتند حرکت سریع و راه طولانی همراه با سلاح و مهمّات که به عشق و علاقة بیش از حدّ توان خود برداشته بودیم و گلوله های خمپاره که ما را مجبور می کرد لحظه به لحظه دراز بکشیم و بلند شویم همة ما را خسته می کرد . امّا باز نیروی غیبی در وجود همه دمیده می شد و طی طریق می کردیم . در طول مسیر گاهی مجیدپور و گاهی عبدالهی همان پاسدار وظیفه ای که تا آخرین لحظات عمرش تلاش کرد و عاقبت به ملکوت اعلی پیوست ، برای آنکه کمکی کرده باشند ، آر پی جی را از من می گرفتند و کلاش را به من می دادند . در عین حال در نزدیکیهای انتهای مسیر آنقدر ناتوان شده بودم که بر زمین می افتادم . امّا در یک لحظه به دامن ائمة اطهار و خداوند متعال چنگ زده و گفتم : خدایا تو می دانی که من برای رضای تو در این وادی گام نهاده ام پس عنایتی فرما و توانی عطا کن که به من این امکان را بدهد تا به خوبی به وظیفه ام عمل کنم و عرض کردم یا علی بن موسی الرّضا ما از کنار مرقد منوّر شما و به عشق زیارت جدّتان آقا امام حسین (ع) آمدیم . می خواهم کمک کنید . دیری نپایید به دنبال یک استراحت کوتاه که در پشت خاکریز به ما دادند تمام خستگی من بر طرف شده بود و آنچه را در این مقطع از خداوند طلب کردم عطا فرمود . به خطّ مقدّم نزدیک شدیم از شدّت آتش سلاحهای سنگین کم شده بود . برادر کامرانی باعث تقویّت روحیّة برادران می شد ایشان فرماندة گردان بود . وارد نخلستانهای شلمچه شدیم ، گویا ابتدا جزیرة بوارین بود . در کنار جادّه ای که به قرارگاه دشمن منتهی می شد و کمتر از 100 متر با خاکریز عراقی ها فاصله داشت نشستیم . تیربارها به شدّت کار می کردند و ناگهان حسین را در کنار خود دیدم که به من گفت : می دانی برنامه چیست ؟ گفتم : نه . گفت : به آن طرف جادّه خواهیم رفت و حدود 100 تا 150 متر که جلو رفتیم قرارگاه دشمن آنجاست ، باید آنجا را تعریف کنیم . بعد صدا زدند که گروه ویژه حرکت کند . از جادّه عبور کردیم و در کنار جادّه حدود 50 متر جلو رفتیم . محلّی بود که سیم خاردار داشت در آنجا توقّف کردیم . امّا چون عراقی ها می دانستند که عملیّات خواهد شد - زیرا هر شب ، از شب 19 به بعد عملیّات بود - و از طرفی سیّد حرکت ما را می دانستند همان قسمت را زیر آتش تیربارهای خود داشتند . همراه حسین و سه نفر از برادران به آن طرف سیم خاردار رفتیم ولی هیچ جان پناهی ناشت و احتمال اصابت تیر بسیار زیاد بود . بطوریکه تیرها از روی کلاه آهنی ها می گذشت و نمی دانم صبّاغ بود یا کس دیگری که تیر به کلاهش خورد و کمانه کرد . حسین برای انجام کاری برگشت و ما آنجا ماندیم . عبدالهی مرا صدا زد که تیر خوردم . گفتم : نه . گفت : از دستم خون می ریزد . گفتم : ناراحت نباش از صورت من هم خون می ریزد ، امّا چیزی نیست . نمی دانم آن ذرّات ریزی که به سر و صورتمان می خورد چه بود . حسین هنوز نیامده بود چون موقعیّت مناسبی نداشتیم و از طرفی نمی دانستیم چه کنیم ، به پشت سیم خاردار برگشتیم . حقیقتاً رفت و آمد در آنجا کار مشکلی بود . امّا چاره ای نبود . ناگهان حسین همراه حسن کامرانی آمدند . حسین گفت : تیربارچی ها و تفنگداران به شدّت به طرف خاکریز دشمن آتش کنند تا ما برویم . مجدّداً به آن طرف سیمهای خاردار رفتیم با شلیّک یک آر پی جی یکی از تیربارهای دشمن خاموش شد . فاصله از اینجا تا پشت خاکریز دشمن که حدود 30 تا 40 متر بود را نمی دانم چگونه رفتیم و در پشت خاکریز نشستیم . 6 الی 7 نفر بودیم که حسین گفت : برادرها الله اکبر بگوئید و نارنجک به پشت خاکریز بیندازید . خیلی عجیب بود صدای تکبیر 7 نفر همراه با نارنجک . حسین آفرین ، آفرین می گفت و تشویق می کرد . یک سنگری که به سمت نیروهای پشت سرما تیراندازی می کرد از همانجا خاموش شد . کمی جلو رفتیم در بالای خاکریز به فاصلة 3 یا 4 متری سنگری وجود داشت که آن هم پشت سرما را می زد . به حسین گفتم : این را که نمی شود با آر پی جی زد ، چه کنیم ؟ این پاسدار شهید به آهستگی از خاکریز بالا رفت و نارنجکی در درون سنگر انداخت و با آرامش کامل برگشت و بعد از این حادثه دیدیم عراقی ها فرار می کنند . گفتم : چه کنیم ؟ گفت : صبر کن ببینیم چه نقشه ای دارند . عراقی ها رد انتهای خاکریز بالا آمدند و ناپدید شدند . درختی در آنجا بود که تصوّر می کردیم در پشت درخت پنهان شده باشند . به طرف همان درخت شلّیک کردیم و در امتداد خاکریز به راه افتادیم . مهمّات من تمام شده بود و می خواستم از کمکهایم مهمّات دریافت کنم . عبدالهی را صدا می زدم که جوابی شنیدم . نمی دانستم چرا پاسخ مرا نمی دهد . محمّدپور و جوادی هم دو کمک دیگر بودند حضور نداشتند . ظاهراً جوادی پس از پیاده شدن از کامیون ما را گم کرده بود ، محمّدپور را هم در جایی تأمین گذاشته بودند و بطوریکه بعداً مطّلع شدم عبدالهی هم در همان فاصله سیم های خاردار تا پشت خاکریز شهادت را برگزیده بود . مهمّات گرفتم و به انتهای خاکریز رفتم . در این فاصله 5 نفر از برادران وارد کانال شده بودند ، جلو رفتم ، در این حال یکی از برادران گفت : حسین مجروح شد . با دلی مملو از غم و اندوه گفتم : او را جمع خواهند کرد . برویم . دیگری گفت : نمی دانم نیروهایی که جلوی ما هستند خودی هستند یا دشمن . گفتم : یکی از برادران سریعاً در پشت خاکریز از فرماندة گردان بپرسد آیا قرار است نیروی خودی از طرف مقابل با ما دست بدهد یا چیز دیگر . در همین گفتگو بودیم که دیدم از پاهای خودم خون می ریزد ، ظاهراً همان افرادی که در داخل کانال بودند عراقی هایی بودند که به طرف ما تیراندازی کردند . برادرها کمک کردند من به پشت خاکریز آمدم . جریان را برای فرماندهی گردان گفتم و خودم به آهستگی به طرف اورژانس رفتم که مجدّداً با اصابت ترکش خمپاره به سینه ام بر روی زمین دراز کشیدم . من دیگر حسین عجم آن پاسدار دلیر و شجاع و الهی و مرد تقوی را ندیدم و آنچه از هنگام شهادتش برایم نقل کرده اند این است که فرماندهی گردان به او می گوید : حسین مقاومت کن که تو را به اورژانس برسانیم و او طبق معمول با آرامش کامل در حالی که بشدّت مجروح شده بود با همان لهجة محلّی می گوید : « خب حسن مقاومت مکنم » .»
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی فاطمه عجم زیبد
متن کامل خاطره
اوایل انقلاب و حتّی قبل از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، من در کلاس اوّل ابتدایی بودم . سر کلاس نشسته بودم که خدمتگزار مدرسه مرا صدا زد و گفت : جلوی درب مدرسه با شما کار دارند . من بیرون رفتم ، دیدم برادرم حسین است ، چند کاغذ به من داد و همچنین چند تا کتاب از کتاب های دکتر شریعتی ، شهید مطهّری به من داد و گفت : اینها را بگیر و در کیفت نگهدار و به کسی هم نشان نده . من آن زمان نمی دانستم اینها چی هست ولی بعد معلوم شد اعلامیّه هایی بوده که می خواستند توزیع کنند و همان زمان مأمورین آمده بودند که می خواستند خانه را بگردند برای همین سریع به مدرسه آورده بود و به من داد و من تا ظهر در کیفم نگه داشتم .[۱]