شهید عباس عربها: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6216888 نام : عباس محل تولد : مشهد نام خانوادگی : عربها تاریخ شها...» ایجاد کرد) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| + | |نام فرد = عباس عبریها | ||
| + | |تصویر = | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[مشهد]] | ||
| + | |شهادت =[[۱۳۶۲/۴/۲۷]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[بهشت رضا]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر [[غلامرضا]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
خاطرات | خاطرات | ||
| سطر ۴۷: | سطر ۵۲: | ||
| − | بعد از چند روز که عباس رفته بود . خواب دیدم که در حیاط زنگ مىزنند . دختر خواهرم رفت در حیاط را باز کرد و آمد دیدم یک بسته آمد که دور تا دورش با خط قرمز نوشته شده بود . اولش مىخواست آن را فرض مخفى کند . گفتم کى بود؟ او هیچ نگفت بعد که اصرار کردم گفت : یک نفر این بسته را داد به من حالا باز کنید ببینیم چى است؟ من همینطور که به سر و سینه مىزدم از خواب بیدار شدم و خوابم را براى خانواده تعریف کردم بعد از یک هفته از این خواب خبر شهادت عباس را برایم آوردند . بعداً که حساب کردیم دیدیم همان شبى که آن خواب را دیده بودم . همان شب این بچه شهید شده بود و از این طریق به من الهام شده بود . | + | بعد از چند روز که عباس رفته بود . خواب دیدم که در حیاط زنگ مىزنند . دختر خواهرم رفت در حیاط را باز کرد و آمد دیدم یک بسته آمد که دور تا دورش با خط قرمز نوشته شده بود . اولش مىخواست آن را فرض مخفى کند . گفتم کى بود؟ او هیچ نگفت بعد که اصرار کردم گفت : یک نفر این بسته را داد به من حالا باز کنید ببینیم چى است؟ من همینطور که به سر و سینه مىزدم از خواب بیدار شدم و خوابم را براى خانواده تعریف کردم بعد از یک هفته از این خواب خبر شهادت عباس را برایم آوردند . بعداً که حساب کردیم دیدیم همان شبى که آن خواب را دیده بودم . همان شب این بچه شهید شده بود و از این طریق به من الهام شده بود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014604 سایت یاران رضا]</ref> |
| + | ==پانویس== | ||
| + | |||
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۴
| عباس عبریها | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۴/۲۷ |
| محل دفن | بهشت رضا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر غلامرضا |
خاطرات
نوجوانی و جوانی
موضوع نوجواني و جواني
راوی
متن کامل خاطره
زمان اول انقلاب فریمان شلوغ شده بود و این ضد انقلابها در آنجا شلوغ کرده بودند . هیئتها و اهل محل جمع مىشوند و اتوبوس و مینى بوس مىگیرند که از اینجا بروند . فریمان و جلو ضد انقلابها را بگیرند . عباس آن زمان 10 سال داشت مىگویند تو برو خانه تان پدر و مادرت چشم براه هستند و اینها راه مىافتند به دروازه فریمان که مىرسند مىبینند طاقى در آنجاست مىگویند ماشینها بروند زیر همان طاق بایستند . جلو طاق که مىروند مىبینند یکى بالاى طاق عکس شاه را مىکند نگاه مىکنند مىبینند عباس است . مىگویند عباس تو اینجا چه کار مىکنى کى تو را آورده او مىگویند من خودم آمدم . او از همه زودتر رسیده است .
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی
متن کامل خاطره
بعد از چند روز که عباس رفته بود . خواب دیدم که در حیاط زنگ مىزنند . دختر خواهرم رفت در حیاط را باز کرد و آمد دیدم یک بسته آمد که دور تا دورش با خط قرمز نوشته شده بود . اولش مىخواست آن را فرض مخفى کند . گفتم کى بود؟ او هیچ نگفت بعد که اصرار کردم گفت : یک نفر این بسته را داد به من حالا باز کنید ببینیم چى است؟ من همینطور که به سر و سینه مىزدم از خواب بیدار شدم و خوابم را براى خانواده تعریف کردم بعد از یک هفته از این خواب خبر شهادت عباس را برایم آوردند . بعداً که حساب کردیم دیدیم همان شبى که آن خواب را دیده بودم . همان شب این بچه شهید شده بود و از این طریق به من الهام شده بود.[۱]