==خاطرات==
•یادم می آید یک سال تابستان که همزمان با ماه مبارک رمضان بود به همراه ایشان رفتیم که گندم درو کنیم. ایشان هم روزه داشت . ساعت 9 که شد دیدم رنگش پریده و به دلیل گرمی هوا و خستگی کار به ایشان گفتم : پسرجان برو در سایه بنشین و خستگی بگیر . ام ایشان با توجه به احترامی که برای والدینش قائل بود گفت : نه پدر جان من جوان هستم می توانم اما شما پیرمرد هستید بروید و خستگی بگیرید <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10318 سایت یاران رضا]</ref> ==پانویسرده== <references />{{ترتیبپیشفرض:قدرت الله رگبار}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]