ویرایش‌ها

شهید یوسف کنعانی

۴۸۷ بایت حذف‌شده، ‏۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۱
شه ی د ی وسف کنعان ی[[شهید]] [[یوسف کنعانی]] تار ی خ تاریخ تولد :[[1345/08/20]] تار ی خ تاریخ شهادت : [[1365/03/05]]
محل شهادت : نامشخص
 محل آرامگاه :اردب ی ل اردبیل غر ی بانغریبان
==زندگی نامه==
خداوند متعال در بیستم آبانماه هزار و سیصدو چهل و پنج به خانواده آقای آقاخان کنعانی و خانم کلثوم در روستای کنده از توابع مشکین شهر استان اردبیل سپری (که هفتمین و آخرین فرزند خانواده بود ) را عنایت می کند. مادرش کلثومش اسم او را یوسف می گذارد.یوسف کنعانی چه شباهتها و تفاوتهایی با یوسف کنعان حضرت یعقوب دارد. بعدا مشخص می شود. در یک خانواده ی کشاورز و دامدار که از لحاظ وضعیت اجتماعی پایین تر از سطح متوسط بودند بزرگ می شود. البته پدر یک مغازه ی کوچکی را هم باز کرده بود. یوسف که بچه ی خیلی سالمی بوده و خداوند محبت او را دردل همه ی بچه ها(به خاطر یوسف بودنش)قرار داده بود. او را همه ی بچه ها و خانواده و همسایگان دوست می داشتند.یوسف پابه عرصه علم و دانش می گذارد از سال 1352 به مدرسه ی روستای کنده قدم می گذارد. درسش را خیلی خوب می خواند و نمره تمام درس هایش عالی و تکالیفش را به موقع و به نحو احسن انجام می دهد. یوسف که در یک خانواده ی فقیه بزرگ شده بود تا پایان دوره تحصیلی او خداوند متعال خیر و برکت خود را به یمن قدم او به این خانواده نازل می کند و وضع زندگی آنها روز به روز بهتر می شود. در حدی وضع مالی آنها خوب می شود که خانه ی خود را دوباره از نومی سازند.یوسف در دوره تحصیل به دوستان خود در تکالیف در س و مشق کمک می کرده و با هیچ کسی دعوا نمی کرد. و بعد از اتمام تکالیف و وقت کلاس به پدر خود در مغازه کمک می نمود مخصوصا رسیدگی به حساب و کتاب مالی و مغازه ی پدر(که به خاطر بی سواد بودن پدر )با یوسف بود. یوسف چون قرار است به درخواست و مشیت خدا در آینده یوسف کربلای ایران شود. به نماز اهمیت می دهد در کنار پدر می ایستد و نماز می خواند.یوسف که در دوره ابتدایی را به پایان برده بود. هر چند از لحاظ مالی وضعیت اقتصادی خانواده ی یوسف رونق یافته بود. اما به خاطر نبودن مدرسه ی راهنمایی از ادامه ی تحصیل می ماند و ترک تحصیل می کند. و در مغازه پدر کار می کند و به کارهای کشاورزی نیز می پردازد. در دوره نوجوانی هر چند سن و سالی از او نگذشته بود.می گفت: می خواهم به جبهه بروم تا از وطن و ناموس و سرزمین خود دفاع کنم. در ایام محرم در رمضان همیشه در مسجد بود و به عزاداری و سوگواری می پرداخت و در فعالیتهای مذهبی شرکت می نمود. یوسف خصوصیات اخلاقی قابل تحسینی داشت.روابط ایشان با پدر و مادر و خواهران و برادرش خیلی خوب بود. در اعیاد به مادر و خواهران عیدی می داد و هدیه می خرید. هیچ کسی را آزار و اذیت نمی کرد. جهاد را در راه خدا را همیشه آرزو می کرد. [[شهید]] شدن را دوست می داشت. می گفت: زندگی و زنده ماندن در شرایطی که دشمن در خانه و مملکت باشد و آن را اشغال داشته باشد، برای جوانان ننگ است. با کسی به نام [[عباداله داداشی]] که از لحاظ اخلاقی مانند خودش بود، دوست صمیمی بودند که او هم شهید شد. همیشه از افراد فقیر و تهیدست حمایت می کرد. یک نفر کارگر دیگر که به یوسف در کارهای کشاورزی ما کمک می کرد. یوسف به اوگفته بود:
چقدر کار می کنی، یواش یواش کار کن و زیاد خودت را اذیت نکن تو باید فرداهم کار کنی، اگر اینچنین کار کنی، خود را خسته می کنی و روزهای دیگر ممکن است تو را به کارگری نبرند. هر چند سن و سال زیادی نداشت همواره در فکر جبهه بود و حتی در جمع آوری کمک های مردمی و امکانات برای جبهه پیشقدم می شد. و هدایای مردی را جمع می کرد و به جبهه می فرستاد.به برادران و خواهران سفارش می کرد که حامی رهبر انقلاب و نظامی اسلامی باشند و مواظب پدر و مادر باشند. هیکلی قوی و قامت بلندی داشت در شجاعت بی نظیر بود. هیچوقت ظلم و ستم را نمی پذیرفت. رفتار و کردار یوسف زبانزد عام و خاص بود. و همه به نیکی از یوسف یاد می کردند و همیشه رحمت و صلوات می فرستند.یوسف کنعانی با این سوابق درخشان دیگر تحمل پشت جبهه ماندن و نظاره گر [[شهادت]] دوستان بودن را نداشت و به طرف جبهه حرکت کرد. خداوند می خواست همچون یوسف کنعان حضرت یعقوب باشد. یوسف در جنگ شرکت کرد.در حالی شرکت داشت که ذوق و شوق شهادت از چهره و عملکرد و رفتار او مشخص بود برادرش علی کنعانی خاطره ای شیرینی دارد می گوید: آخرین مرخصی که از جبهه آمده بود. تا صبح در کنار هم با خانواده نشستیم و صحبت کردیم. وقتی ایشان را بدرقه کردیم و می خواست سوار ماشین بشود. مرا کنار کشید گفت: برادر این آخرین مرخصی من است و می دانم که حتما شهید خواهم شد. مواظب رهبر انقلاب و نظام اسلامی و پدر و مادر باشید. از طرف من نگران نباشید باید از اسلام و مملکت دفاع کنم. اکنون جنگ اسلام و کفر است.
از من جدا شد و به طرف میعاد گاه عشق و شهادت حرکت نمود. گویا شهید یوسف ارتباطی با خدا داشت و می دانست که شهید می شود. خداوند این بار یوسف دیگر خود الهام کرده بود به جبهه برود. برادر دیگرش حسن کنعانی یک خاطره کوتاهی از زبان دو نفر از همرزمان یوسف که یکی بعدا به شهادت رسید، (و گوینده خاطره [[جلال احمدیان]] نام داشت) چنین نقل می کند: یکی از همرزمان یوسف ترکش خورده بود با توجه به این که نه وسیله ای برای انتقال ایشان به پشت جبهه بود و نه امکاناتی بود برای پانسمان و درمان مجروح، یوسف کنعانی با آن هیکل قوی و قامت بلندی و روحیه ی عالی و نترسی داشت. با ایثار تمام آن مجروح را به پشت خود گرفت چندین کیلومتر با خودش برد ودر پشت جبهه به کسانی که با انتقال مجروحین مسئولیت داشته تحویل داد. و با این کار خود آن مجروح را به درخواست خداوند و ایثارگری از مرگ و شهید شدن حتی نجات داد. یوسف با چنان روحیه در جبهه حق و باطل حضور یافته بود. شباهتی که با یوسف حضرت یعقوب داشت هر دو یوسف کنعان بودند حضرت یوسف در کنعان به دنیا آمد. و در مصر به سلطنت دنیوی رسید، یوسف کنعانی مادر یک روستای محروم به دنیا آمد، و در کربلای ایران شعر امام خود را این چنین زمزمه کرد:
یوسفی که باید در دام زلیخا دل نبازد ورنه خورشید و کواکب در برش مفتون نداند
و به فرمانروای عظیم و بزرگ حقیقی دست یافت و آن شهادت بود.یوسف کنعان یعقوب بعد از چندین سال دوری و مفقود شدن پدر و مادرش حضرت یوسف را زنده دیدند. یوسف کنعانی در پنجم خرداد ماه هزار و سیصدو شصت و پنج به شهادت رسید. تا قیامت در کنار حضرت یوسف در مقابل پروردگارش با افتخار تمام بگوید: اگر حضرت یوسف با نگاه نکردن از خدا اطاعت و بندگی کرد. بندگی من از خدا نثار و فدا کردن جانم بود. آری یوسف کنعانی از کربلای ایران بعد از سالها انتظار جنازه پاکش را (که مفقود شده بود ) پدر و مادر ش زیارت کردند و در گلزار شهدای او را به خاک سپردند.
خداوند متعال در ب ی ستم آبانماه هزار و س ی صدو چهل و پنج به خانواده آقا ی آقاخان کنعان ی و خانم کلثوم در روستا ی کنده از توابع مشک ی ن شهر استان اردب ی ل سپر ی (که هفتم ی ن و آخر ی ن فرزند خانواده بود ) را عنا ی ت م ی کند. مادرش کلثومش اسم او را ی وسف م ی گذارد. ی وسف کنعان ی چه شباهتها و تفاوتها یی با ی وسف کنعان حضرت ی عقوب دارد. بعدا مشخص م ی شود. در ی ک خانواده ی کشاورز و دامدار که از لحاظ وضع ی ت اجتماع ی پا یی ن تر از سطح متوسط بودند بزرگ م ی شود. البته پدر ی ک مغازه ی کوچک ی را هم باز کرده بود. ی وسف که بچه ی خ ی ل ی سالم ی بوده و خداوند محبت او را دردل همه ی بچه ها(به خاطر ی وسف بودنش)قرار داده بود. او را همه ی بچه ها و خانواده و همسا ی گان دوست م ی داشتند. ی وسف پابه عرصه علم و دانش م ی گذارد از سال 1352 به مدرسه ی روستا ی کنده قدم م ی گذارد. درسش را خ ی ل ی خوب م ی خواند و نمره تمام درس ها ی ش عال ی و تکال ی فش را به موقع و به نحو احسن انجام م ی دهد. ی وسف که در ی ک خانواده ی فق ی ه بزرگ شده بود تا پا ی ان دوره تحص ی ل ی او خداوند متعال خ ی ر و برکت خود را به ی من قدم او به ا ی ن خانواده نازل م ی کند و وضع زندگ ی آنها روز به روز بهتر م ی شود. در حد ی وضع مال ی آنها خوب م ی شود که خانه ی خود را دوباره از نوم ی سازند. ی وسف در دوره تحص ی ل به دوستان خود در تکال ی ف در س و مشق کمک م ی کرده و با ه ی چ کس ی دعوا نم ی کرد. و بعد از اتمام تکال ی ف و وقت کلاس به پدر خود در مغازه کمک م ی نمود مخصوصا رس ی دگ ی به حساب و کتاب مال ی و مغازه ی پدر(که به خاطر ب ی سواد بودن پدر )با ی وسف بود. ی وسف چون قرار است به درخواست و مش ی ت خدا در آ ی نده ی وسف کربلا ی ا ی ران شود. به نماز اهم ی ت م ی دهد در کنار پدر م ی ا ی ستد و نماز م ی خواند. ی وسف که در دوره ابتدا یی را به پا ی ان برده بود. هر چند از لحاظ مال ی وضع ی ت اقتصاد ی خانواده ی ی وسف رون ق ی افته بود. اما به خاطر نبودن مدرسه ی راهنما یی ار ادامه ی تحص ی ل م ی ماند و ترک تحص ی ل م ی کند. و در مغازه پدر کار م ی کند و به کارها ی کشاورز ی ن ی ز م ی پردازد. در دوره نوجوان ی هر چند سن و سال ی از او نگذشته بود.م ی گفت: م ی خواهم به جبهه بروم تا از وطن و ناموس و سر زم ی ن خود دفاع کنم. در ا ی ام محرم در رمضان هم ی شه در مسجد بود و به عزادار ی و سوگوار ی م ی پرداخت و در فعال ی تها ی مذهب ی شرکت م ی نمود. ی وسف خصوص ی ات اخلاق ی قابل تحس ی ن ی داشت.روابط ا ی شان با پدر و مادر و خواهران و برادرش خ ی ل ی خوب بود. در اع ی اد به مادر و خواهران ع ی د ی م ی داد و هد ی ه م ی خر ی د . ه ی چ کس ی را آزار و اذ ی ت نم ی کرد. جهاد را در راه خدا را هم ی شه آرزو م ی کرد. شه ی د شدن را دوست م ی داشت. م ی گفت: زندگ ی و زنده ماندن در شرا ی ط ی که دشمن در خانه و مملکت باشد و آن را اشغال داشته باشد، برا ی جوانان ننگ است. با کس ی به نام عباداله داداش ی که از لحاظ اخلاق ی مانند خودش بود، دوست صم ی م ی بودند که او هم شه ی د شد. هم ی شه از افراد فق ی ر و ته ی دست حما ی ت م ی کرد. ی ک نفر کارگر د ی گر که به ی وسف در کارها ی کشاورز ی ما کمک م ی کرد. ی وسف به اوگفته بود : چقدر کار م ی کن ی ، ی واش ی واش کار کن و ز ی اد خودت را اذ ی ت نکن تو با ی د فرداهم کار کن ی ، اگر ا ی نچن ی ن کار کن ی ، خود را خسته م ی کن ی و روزها ی د ی گر ممکن است تو را به کارگر ی نبرند. هر چند سن و سال ز ی اد ی نداشت همواره در فکر جبهه بود و حت ی در جمع آور ی کمک ها ی مردم ی و ام کانات برا ی جبهه پ ی شقدم م ی شد. و هدا ی ا ی مرد ی را جمع م ی کرد و به جچبهه م ی فرستاد.به برادران و خواهران سفارش م ی کرد که حام ی رهبر انقلاب و نظام ی اسلام ی باشند و مواظب پدر و مادر باشند. ه ی کل ی قو ی و قامت بلند ی داشت در شجاعت ب ی نظ ی ر بود. ه ی چوقت ظلم و ستم را نم ی پذ ی رفت . رفتار و کردار ی وسف زبانزد عام و خاص بود. و همه به ن ی ک ی از ی وسف ی اد م ی کردند و هم ی شه رحمت و صلوات م ی فرستند. ی وسف کنعان ی با ا ی ن سوابق درخشان د ی گر تحمل پشت جبهه ماندن و نظاره گر شهادت دوستان بودن را نداشت و باه طرف جبهه حرکت کرد. خداوند م ی خواست همچون ی وسف کنعان حضرت ی عقوب باشد. ی وسف در جنگ شرکت کرد.در حال ی شرکت داشت که ذوق و شوق شهادت از چهره و عملکرد و رفتار او مشخص بود برادرش عل ی کنعان ی خاطره ا ی ش ی ر ی ن ی دارد م ی گو ی د : آخر ی ن مرخص ی که از جبهه آمده بود. تا صبح در کنار هم با خانواده نشست ی م و صحبت کرد ی م . وقت ی نت ا ی شان را بدرقه کرد ی م و م ی خواست سوار ماش ی ن بشود. مرا کنار کش ی د گفت: برادر ا ی ن آخر ی ن مرخص ی من است و م ی دانم که حتما شه ی د خواهم شد. مواظب رهبر انقلاب و نظام اسلام ی و پدر و مادر باش ی د . از طرف من نگران نباش ی د با ی د از اسلام و مملکت دفاع کنم. اکنون جنگ اسلا م و کفر است . از من جدا شد و به طرف م ی عاد گاه عشق و شهادت حرکت نمود. گو ی ا شه ی د ی وسف ارتباط ی با خدا داشت و م ی دانست که شه ی د م ی شود. خداوند ا ی ن بار ی وسف د ی گر خود الهام کرده بود به جبهه برود. برادر د ی گرش حسن کنعان ی ی ک خاطره کوتاه ی از زبان دو نفر از همرزمان ی وسف که ی ک ی بعد ا به شهادت رس ی د، (و گو ی نده خاطره جلال احمد ی ان نام داشت) چن ی ن نقل م ی کند: ی ک ی از همرزمان ی وسف ترکش خورده بود با توجه به ا ی ن که نه وس ی له ا ی برا ی انتقال ا ی شان به پشت جبهه بود و نه امکانات ی بود برا ی پانسمان و در مان مجروح، ی وسف کنعان ی با آن ه ی کل قو ی و قامت بلن د ی و روح ی ه ی عال ی و نترس ی داشت. با ا ی ثار تمام آن مجروح را به پشت خود گرفت چند ی ن ک ی لومتر با خودش بر دودر پشت جبهه به کسان ی که با انتقال مجروح ی ن مسئول ی ت داشته تحو ی ل داد. و با ا ی ن کار خود آن مجروح را به در خواست خداوند و ا ی ثارگر ی از مرگ و شه ی د شدن حت ی نجات دا د . ی وسف با چنان روح ی ه در جبهه حق و باطل حضور ی افته بود. شباهت ی که با ی وسف حضرت ی عقوب داشت هر دو ی وسف کنعان بودند حضرت ی وسف در کنعان به دن ی ا آمد. و در مصر به سلطنت دن ی و ی رس ی د، ی وسف کنعان ی مادر ی ک روستا ی محروم به دن ی ا آمد، و در کربلا ی ا ی ران شعر امام خود را ا ی ن چن ی ن زمزمه کرد : ی وسف ی که با ی د در دام زل ی خا دل نبازد ورنه خورش ی د و کواکب در برش مفتون نداند و به فرمانروا ی عظ ی م و بزرگ حق ی ق ی دست ی افت و آن شهادت بود. ی وسف کنعان ی عقوب بعد از چند ی ن سال دور ی و مفقود شدن پدر و مادرش حضرت ی وسف را زنده د ی دند . ی وسف کنعان ی در پنجم خرداد ماه هزار و س ی صدو شصت و پنج به شهادت رس ی د . تا ق ی امت در کنار حضرت ی وسف در مقابل پروردگا رش با افتخار تمام بگو ی د : اگر حضرت ی وسف با نگاه نکردن از خدا اطاعت و بندگ ی کرد. بندگ ی من از خدا نثار و فدا کردن جانم بود. آر ی ی وسف کنعان ی از کربلا ی ا ی ران بعد از سالها انتظار جنازه پاکش را (که مفقود شده بود ) پدر و مادر ش ز ی ارت کردند و در گلزار شهدا ی او را ب ه خاک سپردند.  منبع:سایت شهدای ارتش<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41098سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس== <references />
دیوانسالار، مدیر
۱٬۲۴۱
ویرایش