ویرایشها
متن کامل خاطره
*به خاطر دارم حسین عفتی شاه هم به همراه من در جبهه حضور داشت. یک شب می خواستیم برای خط مهمات ببریم. راننده ی مان نبود و به یک راننده ی با دل وجرات و جسور احتیاج داشتیم.رفتم بین نیروها وگفتم: به یک راننده شجاع و نترس احتیاج دارم. به محض اینکه این سوال را پرسیدم دوستم حسین عفتی شاه دستش را بلند کرد و گفت: من داوطلب هستم. به ایشان گفتم شغل خطرناکی است ولی منصرف نشد و با اصرار زیاد راننده ما شد وقتی همراه ایشان به خط رفتیم و برای آنها مهمات بردیم در راه دشمن آتش زیادی می ریخت و ایشان به راحتی مهمات را به خط رساند و به سلامت برگشتیم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14888سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />