شهید عباس علی عظیمی نژاد: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۲۲: | سطر ۲۲: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | یک بار عباسعلی به مرخصی آمده بود به او گفتم : تو زن و چهار پنج تا بچه داری ،فکر اینها هم باش دیگر نمی خواهد به جبهه بروی . عباسعلی در جوابم گفت :اگر من و امثال من نروند ،چه کسی ار میهن مان دفاع کند . گفتم مادر جان حاضرم خانه و زندیگیم را فروخته و به جبهه اهداء کنم . در عوض تو به جبهه نروی او در جواب من گفت :مادر جان امام حسین (ع) هم خیلی پول داشت ما تا خون ندهیم ،پیروز نخواهیم شد. | + | یک بار عباسعلی به مرخصی آمده بود به او گفتم : تو زن و چهار پنج تا بچه داری ،فکر اینها هم باش دیگر نمی خواهد به جبهه بروی . عباسعلی در جوابم گفت :اگر من و امثال من نروند ،چه کسی ار میهن مان دفاع کند . گفتم مادر جان حاضرم خانه و زندیگیم را فروخته و به جبهه اهداء کنم . در عوض تو به جبهه نروی او در جواب من گفت :مادر جان امام حسین (ع) هم خیلی پول داشت ما تا خون ندهیم ،پیروز نخواهیم شد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14875 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | |||
| + | |||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۳
کد شهید: 6525459 تاریخ تولد : نام : عباسعلی محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : عظیمینژاد تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : رضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده گروهان-ادوات گلزار : بهشتشهدا
خاطرات
عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی حسن عظیمی نژاد متن کامل خاطره
- یک بار ایشان به سختی مجروح شدند ،خودش تعریف می کرد که تیری به قفسه سینه اش خورده و تنفسش قطع شده بود دوستانش او را از منطقه به بیمارستان منتقل می کنند و در آنجا همه فکر می کنند که او زنده نخواهد ماند و قطعا"شهید خواهد شد ولی کم کم بهبودی حاصل شد و نجات پیدا کرد و به جبهه برگشت ایشان هیچ گاه در مورد شهادت سخنی به زبان نمی راند اما با توجه به حالت ها و حرکاتش این طور احساسی می شد که بزرگترین آرزویش شهادت در راه خداست که به آرزویش نیز رسید .
عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی شهربانو ابراهیم زاده متن کامل خاطره
یک بار عباسعلی به مرخصی آمده بود به او گفتم : تو زن و چهار پنج تا بچه داری ،فکر اینها هم باش دیگر نمی خواهد به جبهه بروی . عباسعلی در جوابم گفت :اگر من و امثال من نروند ،چه کسی ار میهن مان دفاع کند . گفتم مادر جان حاضرم خانه و زندیگیم را فروخته و به جبهه اهداء کنم . در عوض تو به جبهه نروی او در جواب من گفت :مادر جان امام حسین (ع) هم خیلی پول داشت ما تا خون ندهیم ،پیروز نخواهیم شد.[۱]