متن کامل خاطره
بعد از این که برادرم مجتبی عباسی به شهادت رسید. چند روز قبل از سال تحویل 1380 بود یک شب خواب دیدم. در حال رفتن به مزار برادرم هستم. در راه که می رفتم همه جا سر سبز بود و نزدیکی های مزار به خانه ای رسیدم که تمام آن سنگ مرمر بود و در آن آئینه قرار داشت طوری که وقتی از آنجا عبور می کردی عکست در آینه ها می افتاد و قبر برادرم هم در وسط خانه بود. دیدم سیدی در کنار قبر ایشان نشسته است و گریه می کند و قرآن می خواند. جای باصفایی بود. من هم سر خاکش نشستم و شروع کردم به گریه کردن همانطور در حال گریه کردن بودم ناگهان دیدم ایشان روی قبر نشست و چهره اش سفید و نورانی شده بود و بدنش برق می زد و می درخشید . و به من گفت: چرا گریه می کنی خواهر؟ من که زنده ام و جایم هم راحت است و هیچگونه مشکلی ندارم. دیگر نبینم که برای من گریه می کنی. گفتم: داداش جان می خواهم سر و پایت را ببوسم. دستش را روی پهلویم گذاشت و گفت: من باید بروم چون منتظرم هستند و او را بوسیدم و خداحافظی کرد و رفت.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14342سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:مجتبی عباسی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سرخس ]]