شهید عید محمد علی آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۳۱: سطر ۳۱:
 
گلزار :
 
گلزار :
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
آخرین وداع با خانواده
 
آخرین وداع با خانواده
سطر ۴۲: سطر ۴۲:
  
  
هنگامی که عید محمد می خواست به جبهه برود من به او گفتم : برای بدرقه ات تا نیشابور می آیم . گفت نه شما نمی خواهد بیایی ولی من حرف ایشان را گوش نکردم و بعد از او به نیشابور رفتم . من در شهر مقداری سیب برایش گرفتم و هنگامی که ایشان را دیدم گفت : من لیاقت شهادت را ندارم و انسانهای پاک به شهادت می رسند من هم خندیدم و گفتم : آیا از شما پاک تر هم هست . آن روز آنها را به مشهد بردند قرار شد که روز بعد از مشهد به طرف جبهه حرکت کنند . هنگام ظهر بود که ما منتظر بودیم اتوبوسها از طرف مشهد حرکت کنند . من در طرفی که ایستاده بودم ایشان را ندیدم و یکی از فامیلها که در طرف خیابان ایستاده بود ایشان را داخل اتوبوس دیده بود و به من اشاره کرد و این آخرین دیدار ما با او بود .
+
*هنگامی که عید محمد می خواست به جبهه برود من به او گفتم : برای بدرقه ات تا نیشابور می آیم . گفت نه شما نمی خواهد بیایی ولی من حرف ایشان را گوش نکردم و بعد از او به نیشابور رفتم . من در شهر مقداری سیب برایش گرفتم و هنگامی که ایشان را دیدم گفت : من لیاقت شهادت را ندارم و انسانهای پاک به شهادت می رسند من هم خندیدم و گفتم : آیا از شما پاک تر هم هست . آن روز آنها را به مشهد بردند قرار شد که روز بعد از مشهد به طرف جبهه حرکت کنند . هنگام ظهر بود که ما منتظر بودیم اتوبوسها از طرف مشهد حرکت کنند . من در طرفی که ایستاده بودم ایشان را ندیدم و یکی از فامیلها که در طرف خیابان ایستاده بود ایشان را داخل اتوبوس دیده بود و به من اشاره کرد و این آخرین دیدار ما با او بود .
  
 
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
 
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
سطر ۵۳: سطر ۵۳:
  
  
شبی که قرار بود برای عملیات بروند محمد تلگرافی برای من فرستاد و در همان شب خواب دیدم که مثل طاووسی است و آمد روی شانة راستم نشست . او را دور کردم ولی دوباره برگشت و روی شانة چپم نشست و هرچه او را دور کردم دوباره برمی گشت و روی شانه ام می نشست . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم عید محمد شهید شده است و گویی به من الهام شده است و من مشغول آماده کردن مراسم عزاداری بودم که بعد از پنج روز جنازة محمد را آوردند و یک ماشین از طرف سپاه آمده بود و از خانة برادرش عکس ایشان را گرفته بود و در همان موقع ایشان را تشیع کردیم .
+
*شبی که قرار بود برای عملیات بروند محمد تلگرافی برای من فرستاد و در همان شب خواب دیدم که مثل طاووسی است و آمد روی شانة راستم نشست . او را دور کردم ولی دوباره برگشت و روی شانة چپم نشست و هرچه او را دور کردم دوباره برمی گشت و روی شانه ام می نشست . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم عید محمد شهید شده است و گویی به من الهام شده است و من مشغول آماده کردن مراسم عزاداری بودم که بعد از پنج روز جنازة محمد را آوردند و یک ماشین از طرف سپاه آمده بود و از خانة برادرش عکس ایشان را گرفته بود و در همان موقع ایشان را تشیع کردیم .
  
 
خبر شهادت
 
خبر شهادت
سطر ۶۴: سطر ۶۴:
  
  
پنجرة اتاق باز بود و من کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می کردم . مسجد روبروی خانة ما بود . همان طور که ایستاده بودم ناگهان ماشینی از سپاه را دیدم که جلوی مسجد توقف کرد . دلشورة عجیبی به من دست داد چون نزدیک به یک ماه بود که پدرم نامه ای برای ما نفرستاده بود و یکی از افراد روستا را به داخل ماشین بردند و بعد از چند دقیقه آن مرد با حالتی نگران و مضطرب از ماشین پیاده شد و مادرم مرا فرستاد و گفت بیا برو و ببین چه خبر است؟ از آن مرد پرسیدم ماشین سپاه چه خبر آورده است او گفت خبری نیست بعد آن مرد به خانة عمویم رفته بود و یک عکس از عید محمد گرفته بود و عمویم برای ما خبر آورد ولی ما باورمان نمی شد و خبر مجروحیت را به ما داد و همان روز مادرم با فامیل به نیشابور رفتند . در آنجا جنازة پدرم را شناسایی و روز بعد در روستا تشیع کردند
+
*پنجرة اتاق باز بود و من کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می کردم . مسجد روبروی خانة ما بود . همان طور که ایستاده بودم ناگهان ماشینی از سپاه را دیدم که جلوی مسجد توقف کرد . دلشورة عجیبی به من دست داد چون نزدیک به یک ماه بود که پدرم نامه ای برای ما نفرستاده بود و یکی از افراد روستا را به داخل ماشین بردند و بعد از چند دقیقه آن مرد با حالتی نگران و مضطرب از ماشین پیاده شد و مادرم مرا فرستاد و گفت بیا برو و ببین چه خبر است؟ از آن مرد پرسیدم ماشین سپاه چه خبر آورده است او گفت خبری نیست بعد آن مرد به خانة عمویم رفته بود و یک عکس از عید محمد گرفته بود و عمویم برای ما خبر آورد ولی ما باورمان نمی شد و خبر مجروحیت را به ما داد و همان روز مادرم با فامیل به نیشابور رفتند . در آنجا جنازة پدرم را شناسایی و روز بعد در روستا تشیع کردند
  
 
آخرین وداع با خانواده
 
آخرین وداع با خانواده
سطر ۷۵: سطر ۷۵:
  
  
به یاد دارم در آخرین شبی که عید محمد می خواست عازم جبهه شود . در همان شب مادرش به رحمت خدا رفت . بعد از آن می خواستند که ارث پدرش را تقسیم کنند ولی او هیچ حرفی نزد . به او گفتم : عید محمد تو چرا حرفی نمی زنی . گفت اگر من حرفی بزنم به خاطر مال دنیا است و من نمی خواهم برای مال دنیا حرف بزنم . من فقط همین امشب را میهمان شما هستم .
+
*به یاد دارم در آخرین شبی که عید محمد می خواست عازم جبهه شود . در همان شب مادرش به رحمت خدا رفت . بعد از آن می خواستند که ارث پدرش را تقسیم کنند ولی او هیچ حرفی نزد . به او گفتم : عید محمد تو چرا حرفی نمی زنی . گفت اگر من حرفی بزنم به خاطر مال دنیا است و من نمی خواهم برای مال دنیا حرف بزنم . من فقط همین امشب را میهمان شما هستم .
  
 
علاقه مندی ها و آرزوها
 
علاقه مندی ها و آرزوها
سطر ۸۶: سطر ۸۶:
  
  
یکمرتبه خواب دیدم که برادرم از طرف مرقد شهدا می آید از من پرسید کجا می روی؟ گفتم : به استقبال شما می آیم . گفت : به استقبال من تنها می آیی . گفتم : بله بعد گفت افراد دیگری هم هستند که باید به استقبال آنها بروی همانند عید محمد علی آبادی و اسم چند نفر دیگر را هم برد . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خوابم به حقیقت پیوست و خبر شهادت عید محمد را برایم آوردند .
+
*یکمرتبه خواب دیدم که برادرم از طرف مرقد شهدا می آید از من پرسید کجا می روی؟ گفتم : به استقبال شما می آیم . گفت : به استقبال من تنها می آیی . گفتم : بله بعد گفت افراد دیگری هم هستند که باید به استقبال آنها بروی همانند عید محمد علی آبادی و اسم چند نفر دیگر را هم برد . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خوابم به حقیقت پیوست و خبر شهادت عید محمد را برایم آوردند .
  
 
شجاعت و شهامت
 
شجاعت و شهامت
سطر ۹۷: سطر ۹۷:
  
  
یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که هنگامی که عملیات شروع شد ایشان در پشت خاکریز در حال تیراندازی به سوی دشمن بود و روی تیربار کار می کرد . در همان شرایط ما به علت سختی جنگ عقب نشینی کردیم ولی ایشان همچنان تیراندازی می کرد . چند لحظه ای گذشت . دیگر صدای تیربار را نشنیدم و هنگامی که به او رسیدم صدایش زدم ولی جواب نداد . وقتی که نزدیکش شدم دیدم که در همان حالت تیراندازی بدون اینکه تیرباز از دستش بیفتد، همچنان استوار ایستاده بود و تیری به پیشانی اش خورده بود ولی او اصلاً تکان نخورده بود و همچنان حالت قبلی خود را حفظ کرده بود . و در همانجا شربت شهادت را نوشید و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .
+
*یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که هنگامی که عملیات شروع شد ایشان در پشت خاکریز در حال تیراندازی به سوی دشمن بود و روی تیربار کار می کرد . در همان شرایط ما به علت سختی جنگ عقب نشینی کردیم ولی ایشان همچنان تیراندازی می کرد . چند لحظه ای گذشت . دیگر صدای تیربار را نشنیدم و هنگامی که به او رسیدم صدایش زدم ولی جواب نداد . وقتی که نزدیکش شدم دیدم که در همان حالت تیراندازی بدون اینکه تیرباز از دستش بیفتد، همچنان استوار ایستاده بود و تیری به پیشانی اش خورده بود ولی او اصلاً تکان نخورده بود و همچنان حالت قبلی خود را حفظ کرده بود . و در همانجا شربت شهادت را نوشید و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .
  
 
آخرین وداع با خانواده
 
آخرین وداع با خانواده
سطر ۱۰۸: سطر ۱۰۸:
  
  
به یاد دارم پدرم شب وصیت هایش را انجام داده بود و صبح که می خواست برود غسل شهادت کرد . هوا هم خیلی سرد بود و ما پای کرسی نشسته بودیم . آن موقع من خیلی کوچک بودم و نمی دانستم که اگر پدرم برود دیگر معلوم نیست که بیاید . لباس بسیجی اش را پوشید ما را بوسید و هنگامی که به در منزل رسید به من که دختر بزرگ خانه بودم گفت : دخترم به امام خمینی و جمهوری اسلامی وفادار باش و مادرت را هرگز اذیت نکن من هم به او قول دادم . خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم .
+
*به یاد دارم پدرم شب وصیت هایش را انجام داده بود و صبح که می خواست برود غسل شهادت کرد . هوا هم خیلی سرد بود و ما پای کرسی نشسته بودیم . آن موقع من خیلی کوچک بودم و نمی دانستم که اگر پدرم برود دیگر معلوم نیست که بیاید . لباس بسیجی اش را پوشید ما را بوسید و هنگامی که به در منزل رسید به من که دختر بزرگ خانه بودم گفت : دخترم به امام خمینی و جمهوری اسلامی وفادار باش و مادرت را هرگز اذیت نکن من هم به او قول دادم . خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم .
  
 
علاقه مندی ها و آرزوها
 
علاقه مندی ها و آرزوها
سطر ۱۱۹: سطر ۱۱۹:
  
  
به خاطر دارم من با عید محمد در گردان جندا ... بودیم و در عملیات والفجر 5 شبانه به طرف دشمن حرکت کردیم . به منطقه ای رسیدیم که دشمن آنجا آب انداخته بود که منطقة شلمچه بود . شب به میدان مین و سیم خاردار برخورد کردیم هنگامی که از میان سیم خاردار عبور کردیم شلوار عید محمد سیم خاردار گیر کرد و پاره شد . از او پرسیدم چه شد؟ چرا ایستادی گفتم شلوارم پاره شده است . دنبال نخی می گردم که آن را ببندم . من به او گفتم وقتی من و تو جلوتر از همه حرکت بکنیم این مشکلات را هم دارد . ایشان در جوابم گفت : برای رسیدن به هدف و آرزو باید تمام سختی ها و مشکلات را پشت سر گذاشت و گفت : من حتماً به هدفم خواهم رسید .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014967 سایت یاران رضا]</ref>
+
*به خاطر دارم من با عید محمد در گردان جندا ... بودیم و در عملیات والفجر 5 شبانه به طرف دشمن حرکت کردیم . به منطقه ای رسیدیم که دشمن آنجا آب انداخته بود که منطقة شلمچه بود . شب به میدان مین و سیم خاردار برخورد کردیم هنگامی که از میان سیم خاردار عبور کردیم شلوار عید محمد سیم خاردار گیر کرد و پاره شد . از او پرسیدم چه شد؟ چرا ایستادی گفتم شلوارم پاره شده است . دنبال نخی می گردم که آن را ببندم . من به او گفتم وقتی من و تو جلوتر از همه حرکت بکنیم این مشکلات را هم دارد . ایشان در جوابم گفت : برای رسیدن به هدف و آرزو باید تمام سختی ها و مشکلات را پشت سر گذاشت و گفت : من حتماً به هدفم خواهم رسید .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014967 سایت یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۵۳

rId4

کد شهید : 6525588

نام : عیدمحمد

محل تولد : نیشابور

نام خانوادگی : علی‌ابادی‌

تاریخ شهادت : 1365/10/21

نام پدر : نورمحمد

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

آخرین وداع با خانواده

موضوع آخرين وداع با خانواده

راوی فاطمه علی آبادی

متن کامل خاطره


  • هنگامی که عید محمد می خواست به جبهه برود من به او گفتم : برای بدرقه ات تا نیشابور می آیم . گفت نه شما نمی خواهد بیایی ولی من حرف ایشان را گوش نکردم و بعد از او به نیشابور رفتم . من در شهر مقداری سیب برایش گرفتم و هنگامی که ایشان را دیدم گفت : من لیاقت شهادت را ندارم و انسانهای پاک به شهادت می رسند من هم خندیدم و گفتم : آیا از شما پاک تر هم هست . آن روز آنها را به مشهد بردند قرار شد که روز بعد از مشهد به طرف جبهه حرکت کنند . هنگام ظهر بود که ما منتظر بودیم اتوبوسها از طرف مشهد حرکت کنند . من در طرفی که ایستاده بودم ایشان را ندیدم و یکی از فامیلها که در طرف خیابان ایستاده بود ایشان را داخل اتوبوس دیده بود و به من اشاره کرد و این آخرین دیدار ما با او بود .

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی فاطمه علی آبادی

متن کامل خاطره


  • شبی که قرار بود برای عملیات بروند محمد تلگرافی برای من فرستاد و در همان شب خواب دیدم که مثل طاووسی است و آمد روی شانة راستم نشست . او را دور کردم ولی دوباره برگشت و روی شانة چپم نشست و هرچه او را دور کردم دوباره برمی گشت و روی شانه ام می نشست . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم عید محمد شهید شده است و گویی به من الهام شده است و من مشغول آماده کردن مراسم عزاداری بودم که بعد از پنج روز جنازة محمد را آوردند و یک ماشین از طرف سپاه آمده بود و از خانة برادرش عکس ایشان را گرفته بود و در همان موقع ایشان را تشیع کردیم .

خبر شهادت

موضوع خبر شهادت

راوی معصومه علی آبادی

متن کامل خاطره


  • پنجرة اتاق باز بود و من کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می کردم . مسجد روبروی خانة ما بود . همان طور که ایستاده بودم ناگهان ماشینی از سپاه را دیدم که جلوی مسجد توقف کرد . دلشورة عجیبی به من دست داد چون نزدیک به یک ماه بود که پدرم نامه ای برای ما نفرستاده بود و یکی از افراد روستا را به داخل ماشین بردند و بعد از چند دقیقه آن مرد با حالتی نگران و مضطرب از ماشین پیاده شد و مادرم مرا فرستاد و گفت بیا برو و ببین چه خبر است؟ از آن مرد پرسیدم ماشین سپاه چه خبر آورده است او گفت خبری نیست بعد آن مرد به خانة عمویم رفته بود و یک عکس از عید محمد گرفته بود و عمویم برای ما خبر آورد ولی ما باورمان نمی شد و خبر مجروحیت را به ما داد و همان روز مادرم با فامیل به نیشابور رفتند . در آنجا جنازة پدرم را شناسایی و روز بعد در روستا تشیع کردند

آخرین وداع با خانواده

موضوع آخرين وداع با خانواده

راوی فاطمه علی آبادی

متن کامل خاطره


  • به یاد دارم در آخرین شبی که عید محمد می خواست عازم جبهه شود . در همان شب مادرش به رحمت خدا رفت . بعد از آن می خواستند که ارث پدرش را تقسیم کنند ولی او هیچ حرفی نزد . به او گفتم : عید محمد تو چرا حرفی نمی زنی . گفت اگر من حرفی بزنم به خاطر مال دنیا است و من نمی خواهم برای مال دنیا حرف بزنم . من فقط همین امشب را میهمان شما هستم .

علاقه مندی ها و آرزوها

موضوع علاقه مندي ها و آرزوها

راوی علی نظام دوست

متن کامل خاطره


  • یکمرتبه خواب دیدم که برادرم از طرف مرقد شهدا می آید از من پرسید کجا می روی؟ گفتم : به استقبال شما می آیم . گفت : به استقبال من تنها می آیی . گفتم : بله بعد گفت افراد دیگری هم هستند که باید به استقبال آنها بروی همانند عید محمد علی آبادی و اسم چند نفر دیگر را هم برد . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خوابم به حقیقت پیوست و خبر شهادت عید محمد را برایم آوردند .

شجاعت و شهامت

موضوع شجاعت و شهامت

راوی جعفر علی آبادی

متن کامل خاطره


  • یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که هنگامی که عملیات شروع شد ایشان در پشت خاکریز در حال تیراندازی به سوی دشمن بود و روی تیربار کار می کرد . در همان شرایط ما به علت سختی جنگ عقب نشینی کردیم ولی ایشان همچنان تیراندازی می کرد . چند لحظه ای گذشت . دیگر صدای تیربار را نشنیدم و هنگامی که به او رسیدم صدایش زدم ولی جواب نداد . وقتی که نزدیکش شدم دیدم که در همان حالت تیراندازی بدون اینکه تیرباز از دستش بیفتد، همچنان استوار ایستاده بود و تیری به پیشانی اش خورده بود ولی او اصلاً تکان نخورده بود و همچنان حالت قبلی خود را حفظ کرده بود . و در همانجا شربت شهادت را نوشید و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .

آخرین وداع با خانواده

موضوع آخرين وداع با خانواده

راوی معصومه علی آبادی

متن کامل خاطره


  • به یاد دارم پدرم شب وصیت هایش را انجام داده بود و صبح که می خواست برود غسل شهادت کرد . هوا هم خیلی سرد بود و ما پای کرسی نشسته بودیم . آن موقع من خیلی کوچک بودم و نمی دانستم که اگر پدرم برود دیگر معلوم نیست که بیاید . لباس بسیجی اش را پوشید ما را بوسید و هنگامی که به در منزل رسید به من که دختر بزرگ خانه بودم گفت : دخترم به امام خمینی و جمهوری اسلامی وفادار باش و مادرت را هرگز اذیت نکن من هم به او قول دادم . خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم .

علاقه مندی ها و آرزوها

موضوع علاقه مندي ها و آرزوها

راوی علی نظام دوست

متن کامل خاطره


  • به خاطر دارم من با عید محمد در گردان جندا ... بودیم و در عملیات والفجر 5 شبانه به طرف دشمن حرکت کردیم . به منطقه ای رسیدیم که دشمن آنجا آب انداخته بود که منطقة شلمچه بود . شب به میدان مین و سیم خاردار برخورد کردیم هنگامی که از میان سیم خاردار عبور کردیم شلوار عید محمد سیم خاردار گیر کرد و پاره شد . از او پرسیدم چه شد؟ چرا ایستادی گفتم شلوارم پاره شده است . دنبال نخی می گردم که آن را ببندم . من به او گفتم وقتی من و تو جلوتر از همه حرکت بکنیم این مشکلات را هم دارد . ایشان در جوابم گفت : برای رسیدن به هدف و آرزو باید تمام سختی ها و مشکلات را پشت سر گذاشت و گفت : من حتماً به هدفم خواهم رسید .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا