متن کامل خاطره
شوهرم قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود برایم تعریف کرد: شب عملیات بود. سرشب به ما گفتند با حالت آماده یکی دو ساعت بخوابید بعد راهی عملیات می شویم . خوابم برد . در خواب دیدم که دارم خارهای روی زمین را که خیلی بلند هم بودند با تیشه در می آورم و راه را پاک می کنم. می گویند که می خواهند آقا امام زمان (عج) بیایند. من با تلاش بیشتر می گفتم حتما باید این خارها را بزنم که به پای آقا خاری نرود. همین طور که در حال انجام این کار بودم دیدم که یک عده چادر مشکی که صورت هایشان دیده نمی شد از همین راه که من باز کردم عبور می کردند که بروند سر مزاری . من شما را در بین آنها نمی دیدم ولی یقین داشتم که با آنها بودید . خجالت می کشیدم که بیایم و شما را صدا بزنم . با خود گفتم همین جا و در کناری راه بروم شاید فاطمه خانم من را ببیند و بیاید هم را ببینیم . همین طور که راه می رفتم از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و با خود گفتم که انشاءا... شما از من بیشتر اجر دارید.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6387سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />