غلام حسن حیدری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه را خالی کرد)
(خنثی‌سازی ویرایش 92472 توسط Bagheri9711 (بحث))
 
سطر ۱: سطر ۱:
 +
نام : غلام‌حسن‌
  
 +
نام خانوادگی : حیدری‌
 +
 +
محل تولد : قاین
 +
 +
نام پدر : رمضان‌
 +
 +
تاریخ شهادت : 1363/12/24
 +
 +
مسئولیت : تک‌تیرانداز
 +
 +
خاطرات:
 +
 +
-    بعد از شهادت برادرم غلامحسین حیدری یک شب در خواب دیدم که وارد باغ بزرگ و زیبا شده‌ام که پس از درختان میوه از انواع مختلف است. در حال گشت‌ زنی در باغ بودم که برادرم را در لب برکه‌ای دیدم کمی نزدیک شدم او بلند شد و به نزد من آمد با هم احوالپرسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم . بعد دست مرا گرفت و به داخل باغ برد و از هر درخت میوه‌ ای جدا کرد و به من داد و گفت این میوه‌ها را برای پدر و مادر و برادران و خواهران ببر و به آنها بگو اینقدر گریه نکنند زیرا جای من بسیار خوب است. بعد سیبی از درخت چید و به من داد و گفت: نمازت را به موقع بخوان و در راه خدا فعالیت کن که عاقبت هر کس قیامت است و چه بهتر که انسان توشه‌ای برای آخرت داشته باشد در همان لحظه من از خواب بیدار شدم.
 +
 +
 +
-    یادم هست یکسال در زمان جنگ وقتی که برادرم غلامحسین حیدری به مرخصی آمده بود روز سیزدهم فروردین روز طبیعت به گردش و تفریح رفتیم و تا نزدیکی‌ های شب بازی می‌ کردیم ما گرم بازی بودیم که غلامحسین از بین ما بیرون رفت به او گفتم: چرا بازی را به هم می‌ زنی ؟ گفت: مگر صدای اذان را نمیشنوی ؟ بازی را تعطیل کردیم و نماز را همگی با هم خواندیم و بعد از صرف غذا به خانه بر می‌ گشتیم که در راه غلامحسین به ما گفت: من تا چند روز دیگر بیشتر در بین شما نیستم و سپس به جبهه می‌ روم اگر من شهبد شدم از من راضی باشید و مرا حلال کنید و در همه حال پیرو دستورات امام خمینی (ره) رهبر انقلاب باشید .

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۶

نام : غلام‌حسن‌

نام خانوادگی : حیدری‌

محل تولد : قاین

نام پدر : رمضان‌

تاریخ شهادت : 1363/12/24

مسئولیت : تک‌تیرانداز

خاطرات:

- بعد از شهادت برادرم غلامحسین حیدری یک شب در خواب دیدم که وارد باغ بزرگ و زیبا شده‌ام که پس از درختان میوه از انواع مختلف است. در حال گشت‌ زنی در باغ بودم که برادرم را در لب برکه‌ای دیدم کمی نزدیک شدم او بلند شد و به نزد من آمد با هم احوالپرسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم . بعد دست مرا گرفت و به داخل باغ برد و از هر درخت میوه‌ ای جدا کرد و به من داد و گفت این میوه‌ها را برای پدر و مادر و برادران و خواهران ببر و به آنها بگو اینقدر گریه نکنند زیرا جای من بسیار خوب است. بعد سیبی از درخت چید و به من داد و گفت: نمازت را به موقع بخوان و در راه خدا فعالیت کن که عاقبت هر کس قیامت است و چه بهتر که انسان توشه‌ای برای آخرت داشته باشد در همان لحظه من از خواب بیدار شدم.


- یادم هست یکسال در زمان جنگ وقتی که برادرم غلامحسین حیدری به مرخصی آمده بود روز سیزدهم فروردین روز طبیعت به گردش و تفریح رفتیم و تا نزدیکی‌ های شب بازی می‌ کردیم ما گرم بازی بودیم که غلامحسین از بین ما بیرون رفت به او گفتم: چرا بازی را به هم می‌ زنی ؟ گفت: مگر صدای اذان را نمیشنوی ؟ بازی را تعطیل کردیم و نماز را همگی با هم خواندیم و بعد از صرف غذا به خانه بر می‌ گشتیم که در راه غلامحسین به ما گفت: من تا چند روز دیگر بیشتر در بین شما نیستم و سپس به جبهه می‌ روم اگر من شهبد شدم از من راضی باشید و مرا حلال کنید و در همه حال پیرو دستورات امام خمینی (ره) رهبر انقلاب باشید .