1ـ یادم هست برایش یک دست کت و شلوار خریده بودم. یک روز آنها را پوشید و از خانه بیرون رفت وقتی عصر برگشت دیدم کت تنش نیست علت آن را جویا شدم و او گفت: پدرجان! در مدرسه پسری را می شناختم که لباس گرم نداشت و من کتم را به او دادم. گفتم: جعفر! کت را برای تو خریده بودم ولی او در جواب گفت: پدر! تو ناشکری، من چطور می توانم لباس نو بپوشم در حالی که می بینم بعضی از دوستان من لباس گرم ندارند.
2ـ یک روز قرار بود از جبهه بیاید من یک قربانی گرفتم تا موقع آمدنش ذبح کنم وقتی سر کوچه رسید دوستانش به او گفتند: جعفر! بابات حسابی تحویلت گرفته برات قربانی تدرک داده، او سخت ناراحت شد و برآشفت و گفت: قربانی فقط مال حضرت عباس می تواند باشد و ادامه داد زود قربانی را به اسم حضرت عباس (علیه السلام) برگردانید والا من بر می گردم و ما نیز چنان کردیم.
3ـ یک آلبوم بزرگ خریده بود و تند تند عکس می گرفت و در آن قرار می داد. یک روز گفتم: جعفر! این همه عکس می گیری می خواهی چی کار؟ گفت: پدرجان! این آلبوم که پر شد دیگر عکس نخواهم گرفت. البوم پر شد و دیگر زنده برنگشت تا عکس دیگری بگیرد. ما که از او راضی هستیم خدا هم از او راضی باشد.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/29792 سایت شهدای ارتش]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
منبع سایت شهدای ارتش==پانویس==<references />
httpردهها =={{ترتیبپیشفرض://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/29792جعفر_پاشایی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان تهران]]