هادى جان! پسر خوش تراش و زيباى من، باور كن كه از اين كه به تو بكن يا نكن نمىگويم خيلى دلسردم، چقدر مايل بودم كه با تو باشم و ببينم كه چه مىگويى و خلاصه به تو خيره شوم و از حركات شيرين تو لذت ببرم. هداجان! دخترك ملوسم، تو چه مىكنى؟ بسيار علاقمندم كه كنار تو باشم و خنده و گريه وقت و بي وقت تو را بشنوم و تو را در آغوش گيرم و وقتى كه گريه مىكنى تو را آرام سازم. راستى هداجان! مىدانى كه من نشستن و دندان در آوردن و راه رفتن و حرف زدن هيچ يك از سه برادرانت را نديدهام. خيلى مشتاق بودم كه حداقل اين افعال را در تو ببينم اما افسوس.
همسرم! شريك زندگى من، با تو حرفى نمىتوانم داشته باشم؛ زيرا چيزى ندارم تا برايت بنويسم چون هرچه برايت بنويسم باز كم است و هيچ ننويسم بهتر است.مادرم! گريه كن، گريه كن، چون خيلى زجر كشيدى و مرارت ديدى و هميشه گرفتار مشقت هايى كه برايت ايجاد مىكردم بودى مدتى فكر مىكردم كه از زحمات من راحت شدى اما دوباره سر بار تو شدم و برايت سختى فراهم ساختم. مادرم! به من نگو كه تو چه به درد من خوردهاى؟ چون خود اين حقيقت را مىدانم، اما چارهاى جز اين ندارم.
پدرم! اى پدرى كه تمام عمرت را در سختى گذرانده و زاييده گرفتارى و بدبختى تلخى هستى، بچههاى مرا تحمل كن چون راهى غير از اين برايم نمانده است. خواهر جوانم! روزگار بر ما سخت گرفته و مىخواهد ما را به ستوه بياورد، من كه از همه جا وا ماندم، زحمات و گرفتارى بچههايم را برايت سوغات آورده و بردوش تو گذاشتهام. اما با تمام اين مسائلى را كه گفتهام با توجه به تمام آنها رضايم به رضاى خداوند و به شما مىگويم كه صبور باشيد، مقاومت كنيد و تحمل نمایيد كه پيروزى با ملت هميشه در صحنه ايران مىباشد.والسلام<ref>[[ http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20229|سایت شهدای ارتش]]</ref>
==پانویس==
<references/>