==خاطرات==
به خاطر دارم زمانی که قربان محمد می خواست به جبهه اعزام شود، از او پرسیدم و گفتم بیائید درستان تمام شود و دیپلم بگیرید و بعدا اگر خواستید به جبهه بروید ولی ایشان با رویی گشاده گفتند: خدا گواه است، این بار انگار مرا می برند. خودم تصمیم نداشتم ولی به من القاء شده که حتما باید بروم و مطمئن هستم که این دفعه دیگر بر نمی گردم. تنها خواهشی که دارم این است که مرا حلال کنید و دیگر نگران من نباشید.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5611سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />