ویرایش‌ها

شهید احمد رمضانی

۳۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۹
• برادرهایم احمدآقا و محمودآقا بعد از اینکه دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتند، چون در روستا دبیرستان نبود و وضعیت مالی پدرم در حدی نبود که آنها در شهر ادامه تحصیل دهند، تصمیم گرفتند ترک تحصیل کنند. ولی یک خانم معلمی اصرار کرد که برای آنها در شهر خانه اجاره خواهد کرد و مشکل مالیشان را حل خواهد کرد و از پدرم خواست که با این کار موافقت کند و بالاخره دوتا برادرم به مشهد رفتند و مشغول تحصیل شدند اما چند ماهی نگذشته بود که به روستا برگشتند و گفتند دیگر نمی خواهند درس بخوانند و ترک تحصیل می کنند. وقتی علت را پرسیدم گفتند، آن خانم معلمی که برای ما خانه داده است منافق است و می خواهد ما را از راه راست منحرف کند و ما را منافق بار آورد. وقتی تحقیق کردیم برایمان ثابت شد که آن خانم منافق است و به همین خاطر برادرهایم ترک تحصیل کردند و در روستا مشغول کشاورزی شدند.
• زمانیکه دورة ابتدائی پسرانم محمود و احمد رمضانی تمام شد. آنها در آن زمان خانم معلمی داشتند که به من گفت: این بچه ها باید درسشان را ادامه دهند ولی چون در این روستا مدرسه راهنمایی و دبیرستان نیست من توی شهر مدرسه مناسب پیدا کنم و برای برای خانه هم ناراحت نباشید. خانه پدری در چهار راه نادری داریم که مادرم در حال حاضر در آنجاست بچه ها را به انجا می برم. آن خانم معلم تمام کارهای ثبت نام و غیره را خودش انجام دادو بچه ها را هم به خانه پدریش برد. دو هفته ای از شروع کلاسها گذشته بود یک شب سراغ بچه ها رفتم که ببینم وضع خودشان و درسشان چطور است. وقتی به خانه آنها رسیدم دیدم بچه ها مشقهایشان را نوشته اند و درسهایشان را هم خوانده اند و به اتفاق دوستشان شهید حسن علیپور در حال خواندن یک کتاب دیگر هستند. چون سواد قرآنی داشتم تا حدودی تشخیص می دادم که کتاب درسی نیست. اما متوجه نشدم در رابطه با چیست. از بچه ها پرسیدم : این چیه که می خوانید؟ گفتند این کتاب را همین خانم معلمان داده و گفته بخوانید . صبح که شد از گوشه کنار و همسایه ها و عطاری سر کوچه پرس و جو کردم که این خانواده این خانم معلم چه طور آدمهایی هستند. همه گفتند آدمهای خوبی هستند، ولی از گروه مجاهدین هستند. در آنجا متوجه نشدم که گروه مجاهدین یعنی چه؟ وقتی به سراغ تعدادی از فامیلها رفتم آنها گفتند: که مجاهدین گروهی هستند که بعضی از کار ها را بد می دانند. من هم بلافاصله جای دیگری را برای بچه ها پیدا کردم و به مادر خانم معلم گفتم: خانم، می خواهم بچه ها را به جای دیگری ببرم. چون من می خواهم همیشه از جیم آباد به آنجا بیایم پیدا کردن اینجا برایم در شب مشکل است. اگر نه از لحاظ خود بچه ها مشکلی نیست. به همین خاطر می خواهم به یک جای نزدیکتر برم که راحت بتوانم آدرس را پیدا کنم. مادر خانم معلم گفتند: اگر برای کرایه بچه ها مشکلی دارید ما از شما کرایه نمی خواهیم. گفت: نه خلاصه به هر مشکلی بود بچه ها را به محل دیگری بردم اما نمی دانم چطور شد که بعد ازمدت کوتاهی بچه ها ترک تحصیل کردند و به روستا آمدند و گفتند: بچه های شهر ما را اذیت می کنندو نمی گذارند ما درس بخوانیم. ولی بعد ها مشخص شد که برخورد معلمان با بچه ها پس از اینکه آنها از خانه پدری خانم معلم بیرون آمده بودند بطور کلی تغییر کرده بوده و یکسره برای آنها بهانه می گرفته اند.
• یک روز برادر احمد رمضانی زمانی که با لودر مشغول مار بود گفت: صدای لودر را ظبط کنید و در اول و آخر خط بلندگو بگذارید و صدا را پخش کنید . ما هم این کار را کردیم و خودمان هم در وسط خط با توجه به این که 50 متر بیشتر با دشمن فاصله نداشتیم شروع به کار کردیم . دشمن چون صر و صدای اول و آخر خط زیاد بود و آنجا را م یکوبید و توجهی به ما نداشت . در نهایت با این ترفند موفق شدیم کار را تمام کنیم . منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10388سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش