==زندگینامه==
چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشم هایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم انگاردوباره زنده شد .
به مادرش گفتم: حالا شیرش بده
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود وبرای من، چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم: داداش، همبرگر برام بخر.
امتحان شرکت را که قبول شد، آمد خانه با یک پاکت دستش. همبرگرخریده بود؛ برای همه. یادگاران، جلد 9 <ref>یادگاران،9 کتاب شهید متوسلیان، ص 7موضوع : اجتماعی ، تحصیل</ref> ==نگارخانه تصاویر==[[File:Ahmad_Motevasselian.jpg]]
==پانویس==
<references/>== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:شهید احمد متوسلیان}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان تهران ]]==کدگزاری==jabe