بعد از شهادت برادرم غلامحسن علیپور یک شب در خواب دیدم که ایشان با لباسهای سفید و خیلی زیبا و با چهرهای نورانی به خانهی ما آمد با او احوالپرسی کردم به من گفت : چرا گریه میکنی؟ گفتم : دلم برایت تنگ شده است بعد نزدیکش شدم و دستم را دور گردنش انداختم و او را بوسیدم . او تکه نانی به من داد و گفت : خواهر جان اینقدر برای من گریه نکن چون من با دیدن گریه شما عذاب میکشم هر وقت به یاد من افتادی برایم اخلاص بخوان در همان حال با او صحبت میکردم که از خواب بیدار شدم . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15005سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />