ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید موسی الرضا رمضانی

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۲
• به خاطر دارم بین خواهر و شوهر خواهرش مشکلی پیش آمده بود وقتی موسی الرضا از این جریان با خبر شد بلافاصله به اهواز رفت تا مشکل آنها را حل کند ایشان رفت و بعد از چند روز برگشت و گفت: با پا درمیانی که انجام دادم توانستم مشکل آنها را حل کنم و آنها را با هم آشتی دادم و با خوبی و خوشی به زندگی یشان ادامه دادند.
• به خاطر دارم شوهرم به جبهه رفته بود و دوست بسیار صمیمی داشت به نام موسی الرضا رمضانی که به او گفته بود به منزل ما هم سر بزن و اگر چیزی کم و کسر داشتند برایشان بگیر و ایشان هم هر چند وقت یکبار به خانه ما سر می زد آن زمان من حامله بودم یک شب مهمان زیادی در خانه داشتم در همان شب حالت تهوع به من دست داد که موسی الرضا وارد خانه یمان شد و دید که من حالت تهوع دارم و درد زیادی را تحمل می کنم ماشینش را آورد و مرا سوار کرد و به بیمارستان برد و تمام خرج بیمارستان را حساب کرد آن شب من صاحب دختری شدم که جانش را مدیون ایشان هستم واقعا مرد با گذشت و فداکاری بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نمی رود.
• پس از شهادت پدر ایشان را در خواب دیدم که در جایی نشسته است سه نفر سید که سبز پوش بودند به طرفم آمدند ابتدا خیلی تعجب کردم یکی از آنها پیراهن سفید به تن داشت و شالی سبز خطاب به من گفت: من پدرت هستم ابتدا باور نکردم اما او دستم را گرفت و با هم مشغول قدم زدن و صحبت کردن شدیم پدرم با لحنی مهربان و دوست داشتنی گفت: دخترم تو باید در آینده فردی موفق باشی به حرف بزرگترها گوش کن در همین موقع مادرم مرا که در خواب شیرین و لذت بخشی بودم بیدار کرد. منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10386سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۶٬۷۳۸
ویرایش