مسئولیت : رزمنده
==خاطرات==*دفعه آخری که محسن می خواست به جبهه اعزام شود در حالی که شیرینی پخش می کرد، باخنده به آقای کاوشی و صالح آبادی که آنها هم عازم جبهه بودند. گفت: ما سه نفر با جعبه برمی گردیم که اتفاقاً همین طور هم شد و هر سه نفرشان به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند .
*یک روز - دفعه آخری که محسن به من گفت: پدر تا بحال چند مرتبه می خواست به جبهه رفته ای ، من گفتم: پنج مرتبه گفت: آیا شما برای توزیع اعزام شود در حالی که شیرینی پخش می کرد، باخنده به آقای کاوشی و صالح آبادی که آنها هم عازم جبهه می روید که افتخار شهادت را به این خانه نمی آورید بودند. من گفتم: ما برای تبلیغ میرویم. محسن گفت: ولی اگر ما بچه بسیجی ها سه نفر با جعبه برمی گردیم که اتفاقاً همین طور هم شد و هر سه نفرشان به جبهه نرویم افتخار درجه رفیع شهادت را به خانه می آوریم نائل گردیدند .
*دو - یک روز بعد از عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران نزدیک صبح بود که در حال برگشتن از عملیات بودم. در نزدیکی بیمارستان مادر، حدود 200 متر جلوتر از محسن به من صدای انفجار شدیدی من را متوقف کرد و پس از گفت: پدر تا بحال چند لحظه که سرم از موج انفحار مرتبه به درد آمده بود کمی بهتر شد. جبهه رفته ای ، من گفتم: پنج مرتبه گفت: آیا شما برای توزیع به طرفم حل انفجار رفتم جبهه می روید که دیدم 20 الی 30 نفر از رزمندگان در محل انفجار افتاده اند. بعضی مجروح و بعضی هم به افتخار شهادت رسیده بودند و از جمله آن شهداء آقای مرتضی صالح آبادی بود. من در حالی که متحیر شده بودم صدای آشنایی نظرم را به خود جلب کرد و آن آقای کاوشی بود که قسمت زیادی از ران پایش جدا شده بود و روی زمین افتاده بود و ناله می زد تا نزدیک ایشان رسیدم دوباره صدای دیگری شنیدم که مرا صدا می زد. برگشتم و نگاه کردم که محسن حیدری را دیدم که مجروح شده و شکستگی دو پایش او را زمین گیر کرده و در این حال ذکر (( یا مهدی )) و (( یا حسین )) می گفتخانه نمی آورید . مقداری آب به او دادم و پاهایش را بستم و در کنارش نشستم تا ا اینکه آمبولانس آمد و من زیر بغل ایشان را گرفتم و به طرف آمبولانس می بردم که ناگهان سرش به یک طرف افتاد و من به خیال اینکه شهید شده است و به علت کثرت مجروحین او را روی زمین گذاشتم و بقیه مجروین را با کمک امدادگران به محل آمبولانس حمل نمودیم، آمبولانس رفت و من همانجا ایستادم تا آمبولانس مجدداً برگرددگفتم: ما برای تبلیغ میرویم. چند لحظه بعد از رفتن آمبولانس آقای حیدری که بیهوش شده بود به هوش آمد و محسن گفت: آمبولانس نیامده و من نیز حقیقت را برایش گفتم و در کنارش بودم تا اینکه آمبولانس آمد و ایشان را ولی اگر ما بچه بسیجی ها به عقب منتقل کردیم ولی بعد از مدتی که در نیشابور بودم خبر جبهه نرویم افتخار شهادت ایشان را شنیدم به خانه می آوریم .
*قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک - دو روز دیدم کسی درب می زندبعد از عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران نزدیک صبح بود که در حال برگشتن از عملیات بودم. وقتی رفتم درب منزل در نزدیکی بیمارستان مادر، حدود 200 متر جلوتر از من صدای انفجار شدیدی من را باز کردم متوقف کرد و پس از چند لحظه که سرم از موج انفحار به درد آمده بود کمی بهتر شد. به طرفم حل انفجار رفتم که دیدم فرزند یکی 20 الی 30 نفر از مأمورین شاه استرزمندگان در محل انفجار افتاده اند. بعضی مجروح و بعضی هم به شهادت رسیده بودند و از جمله آن شهداء آقای مرتضی صالح آبادی بود. من گفت: چرا جلوی بچه ات در حالی که متحیر شده بودم صدای آشنایی نظرم را نمیگیری ؟ به خود جلب کرد و آن آقای کاوشی بود که قسمت زیادی از ران پایش جدا شده بود و روی دیوار نوشته مرگ بر شاهزمین افتاده بود و ناله می زد تا نزدیک ایشان رسیدم دوباره صدای دیگری شنیدم که مرا صدا می زد. درود بر خمینی ، من با او پرخاش برگشتم و نگاه کردم که محسن حیدری را دیدم که مجروح شده و شکستگی دو پایش او را از آنجا دور کردمزمین گیر کرده و در این حال ذکر (( یا مهدی )) و (( یا حسین )) می گفت.<ref>[http://yaranerezaمقداری آب به او دادم و پاهایش را بستم و در کنارش نشستم تا ا اینکه آمبولانس آمد و من زیر بغل ایشان را گرفتم و به طرف آمبولانس می بردم که ناگهان سرش به یک طرف افتاد و من به خیال اینکه شهید شده است و به علت کثرت مجروحین او را روی زمین گذاشتم و بقیه مجروین را با کمک امدادگران به محل آمبولانس حمل نمودیم، آمبولانس رفت و من همانجا ایستادم تا آمبولانس مجدداً برگردد.ir/ShowSoldierچند لحظه بعد از رفتن آمبولانس آقای حیدری که بیهوش شده بود به هوش آمد و گفت: آمبولانس نیامده و من نیز حقیقت را برایش گفتم و در کنارش بودم تا اینکه آمبولانس آمد و ایشان را به عقب منتقل کردیم ولی بعد از مدتی که در نیشابور بودم خبر شهادت ایشان را شنیدم .aspx?SID=7642 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
- قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک روز دیدم کسی درب می زند. وقتی رفتم درب منزل را باز کردم دیدم فرزند یکی از مأمورین شاه است. به من گفت: چرا جلوی بچه ات را نمیگیری ؟ روی دیوار نوشته مرگ بر شاه. درود بر خمینی ، من با او پرخاش کردم و او را از آنجا دور کردم.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7642 یاران رضا]</ref>
== ردهها پانویس=={{ترتیبپیشفرض:محمد_حیدری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]<references/>